رمان مانند لیتوپس
رمان مانند لیتوپس اثر سوگند دانلود pdf رمان بدون سانسور رایگان
دانلود رمان مانند لیتوپس اثر نویسنده سوگند با لینک مستقیم
معرفی رمان مانند لیتوپس نوشته سوگند
رمان مانند لیتوپس داستانی عاشقانه و پراحساس درباره چیکا و برناست؛ زن و شوهری که پنج سال پیش از هم جدا شدهاند، اما هنوز عشقشان به یکدیگر از بین نرفته است. چیکا پنج سال است که با تنهایی دست و پنجه نرم میکند و نتوانسته عشقش به برنا را از قلبش بیرون کند. برنا مردی سرد، مرموز و با گذشتهای تاریک است که با وجود تمام فاصلهها و زخمهای گذشته، هنوز قلبش برای همسر سابقش میتپد. حالا سرنوشت دوباره آنها را روبهروی هم قرار میدهد؛ چیکا برای کار مجبور میشود وارد شرکت برنا شود؛ جایی که خاطرات گذشته، احساسات فراموشنشده و رازهای پنهان، دوباره زنده میشوند. این رمان با نثری روان و احساسی، به بررسی عشق، بخشش و ترمیم زخمهای عمیق عاطفی میپردازد.
خلاصه رمان مانند لیتوپس
چیکا و برنا پس از پنج سال جدایی، دوباره در شرایطی ناگزیر در کنار هم قرار میگیرند. چیکا که هنوز عشقش را فراموش نکرده، حالا باید در شرکت برنا کار کند. برنا نیز با وجود سردی ظاهری، هنوز احساساتش زنده است. در سفر به پاریس، آنها لحظاتی را تجربه میکنند که گویی هرگز از هم جدا نشدهاند؛ گشتوگذار در موزه لوور، ناهار در رستوران و قدمزدن در خیابانهای شهر نور. اما آیا این لحظات شیرین میتواند دیوار پنجساله را فرو بریزد؟ یا رازهای ناگفتهای که سالها پنهان مانده، برای همیشه آنها را از هم دور نگه میدارد؟
قسمتی از متن رمان مانند لیتوپس
آینه را پایین آوردم و به چشمانش نگاه کردم.
«حتی منم نمیتونم.»
ابروهایش بالا پرید.
«چرا؟»
نفس عمیقی کشیدم و آینه و برق لب را داخل کیفم گذاشتم.
«شبیه دو تا سیاهچاله است؛ سرد، عمیق و ترسناک.»
سرش را به سمت راست کج کرد.
«جدی؟ میترسونتت؟»
از جا بلند شدم، بند کیفم را روی شانهام انداختم و به سمتش برگشتم.
سرش را بالا آورد. نزدیک صندلیاش ایستادم و دستم را روی گونهاش گذاشتم.
انگشت شستم را روی پوست صافش کشیدم و صادقانه گفتم:
«گاهی.»
سرش را به لمس دستم تکیه داد. مبهوت نگاهش کردم و گرمایی شیرین در قلبم نشست.
مژههای مشکی و بلندش از این فاصله واضحتر دیده میشدند. آرام گفت:
«خوبه.»
نفسزنان خیرهاش شدم که ناگهان از جا بلند شد.
«میرم حساب کنم.»
بعد پشتش را به من کرد و وارد کافه شد.
دستم را مشت کردم. هنوز گرمای پوستش را روی انگشتانم حس میکردم.
آهی کشیدم. نفسم در هوای سرد به شکل بخاری سفید دیده میشد.
دستانم را داخل جیبهای پیراهنم فرو بردم و به مغازهها نگاه کردم.
اینجا خیلی زیبا بود... کاش کوهیار هم اینجا بود.
بغضم را قورت دادم.
امروز آخرین روز بود؛ فقط امروز من و برنا کنار هم بودیم.
دستی گرم روی کمرم قرار گرفت.
«بریم.»
همراهش دوباره شروع به قدم زدن کردم و به اطراف نگاه انداختم.
بعد از مدتی قدم زدن، به ماشین برگشتیم.
فکر کردم قرار است به هتل برگردیم، اما مسیرمان به یک رستوران ختم شد.
با اینکه چندان گرسنه نبودم، اما وقتی غذاهایی که برنا سفارش داده بود مقابلم چیده شد، آنقدر خوشرنگ و خوشبو بودند که توانستم کمی از آنها بخورم.
بعد از ناهار، دوباره با ماشین راه افتادیم و به موزهٔ لوور رفتیم.
ساعت دو بعدازظهر دوشنبه بود، اما آنجا واقعاً شلوغ بود.
وقتی وارد موزه شدیم، از زیبایی آنجا نفسم بند آمد.
طرحهای زیبای روی سقف، تابلوها، لوسترها و تمام جزئیات آنجا حالوهوایی رؤیایی و غیرواقعی داشتند.
برنا هم با لبخندی متفاوت به اطراف نگاه میکرد؛ انگار واقعاً از حضور در آنجا لذت میبرد.
آنقدر محو زیباییهای موزه شده بودم که نفهمیدم دو ساعت چطور گذشت.
روبهروی یک تابلو ایستادیم. برنا با شیفتگی به آن خیره شده بود؛ نقاشی «بانوی صخرهها» از داوینچی.
به فرشتهٔ روی تابلو که کنار مریم مقدس قرار داشت نگاه کردم. حس و انرژی عجیبی از آن دریافت میشد.
برنا نفس عمیقی کشید و به سمتم برگشت.
«از اینجا خوشت میاد؟»
با اشتیاق سر تکان دادم.
«مگه میشه خوشم نیاد؟ خیلی زیباست!»
لبخند کمرنگی زد و دوباره در موزه قدم زدیم. با موبایلم از سقف و بعضی آثاری که اجازهٔ عکاسی از آنها وجود داشت، عکس گرفتم.
بعد از سه ساعت گشتوگذار، بالاخره برنا گفت بهتر است برویم.
با اینکه هنوز بخشهای زیادی از موزه را ندیده بودیم، اما آنجا آنقدر بزرگ بود که دیدن تمام قسمتهایش چند روز زمان میبرد.
وقتی از موزه بیرون آمدیم، نگاهی به ساعت ظریف روی مچ دستم انداختم.
ساعت پنجونیم بود.
همانطور که به سمت ماشین میرفتیم، پرسیدم:
«برمیگردیم هتل؟»
در ماشین را باز کرد و از بالای سقف نگاهی به من انداخت.
«خسته شدی؟»
«نه، واقعاً نه.»
نمیخواستم امروز تمام شود. کنار او بودن باعث شده بود حس کنم ما یک زوج معمولی و خوشحال هستیم.
انگشتم را روی دستگیرهٔ ماشین کشیدم.
«نه.»
در حالی که سوار ماشین میشد، گفت:
«خوبه، چون قرار نیست برگردیم.»
نتواستم جلوی لبخند بزرگم را بگیرم. من هم سوار شدم.
هوا کمکم تاریک شده بود و چراغهای شهر منظرهٔ زیبایی ساخته بودند.
هرچه ماشین جلوتر میرفت، چراغهای شهر کمتر میشدند و انگار داشتیم از پاریس فاصله میگرفتیم.
بعد از نیم ساعت، گیج به سمتش برگشتم.
«کجا داریم میریم؟»
نحوه تهیه و مطالعه رمان مانند لیتوپس
این رمان از طریق انتشارات معتبر و کتابفروشیهای سراسر کشور قابل تهیه است. همچنین نسخه الکترونیکی (PDF) با ویرایش جدید و کیفیت عالی برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت در دسترس قرار گرفته که لینک دانلود مستقیم آن در انتهای پست ارائه شده است.
بیوگرافی سوگند
سوگند از نویسندگان جوان و خوشقلم ایرانی است که در ژانر عاشقانه قلم میزند. او با نثری روان، احساسی و تصویرسازی قوی، داستانهایی مملو از عشق، جدایی، راز و ترمیم روابط انسانی خلق میکند. رمان «مانند لیتوپس» یکی از آثار پرمخاطب او محسوب میشود که با فضای رؤیایی و شخصیتپردازی عمیق، توانسته توجه بسیاری از علاقهمندان به داستانهای عاشقانه-درام را به خود جلب کند.
توجه از سوی نویسنده
تمامی شخصیتهای حقیقی و حقوقی و اتفاقات و صحنههای این رمان ساخته ذهن نویسنده هستند و هر گونه تشابهی کاملاً اتفاقی است.



دیدگاه کاربران