رمان سردسته
رمان سردسته رمان سردسته

رمان سردسته

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان سردسته
نویسنده
برفا
ژانر
عاشقانه، اجتماعی، مذهبی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
2719 صفحه
سایر آثار
اگر نویسنده یا مالک 'رمان سردسته' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان سردسته اثر برفا دانلود pdf رمان بدون سانسور رایگان

دانلود رمان سردسته اثر نویسنده برفا با لینک مستقیم

معرفی رمان سردسته نوشته برفا

رمان سردسته داستانی دراماتیک و پراحساس درباره امین، سردستهٔ عزاداری محل، است که درست در روزهای سوگواری برای خواهر از دست‌رفته‌اش، ناخواسته بار مسئولیتی سنگین‌تر را به دوش می‌کشد. در سوی دیگر، دل‌آرا، تنها دختر حاج ایرج خرسند، دختری که برای استقلالش بهای سنگینی پرداخته و از خانواده طرد شده است، در روزی که باید شیرین‌ترین لحظه زندگی‌اش را تجربه کند، از همسرش بزرگ‌ترین خیانت را می‌بیند؛ مردی که نوزادشان را از او جدا می‌کند و از کشور می‌برد. حالا اگر سرنوشت این دو انسانِ زخمی را در مسیر یکدیگر قرار دهد، چه خواهد شد؟ آیا می‌توانند مرهم زخم‌های هم باشند، یا تقدیر خواب دیگری برایشان دیده است؟ این رمان با روایتی گیرا و شخصیت‌پردازی عمیق، به موضوع عشق، فقدان، خیانت و بازسازی زندگی می‌پردازد.

خلاصه رمان سردسته

امین، سردستهٔ عزاداری، پس از مرگ خواهرش درگیر مسئولیت‌های جدیدی می‌شود. دل‌آرا نیز پس از خیانت همسر و جدایی از نوزادش، زندگی‌اش فرو می‌ریزد. در شبی پرتنش، پسر امین، محمد، مورد حمله قرار می‌گیرد و اوضاع به هم می‌ریزد. دل‌آرا که باردار است، با درد و ترس دست‌وپنجه نرم می‌کند و امین در کنار اوست تا از خانواده‌اش محافظت کند. در این میان، پلیس وارد ماجرا می‌شود و رازهای پنهان یکی پس از دیگری آشکار می‌گردد. آیا این دو می‌توانند از دل تاریکی‌ها، نوری تازه برای خود بسازند؟

قسمتی از متن رمان سردسته

به سمت محمد می‌دوم؛ بی‌توجه به دردی که از پهلویم شروع شده و تا شکمم امتداد پیدا کرده است.

«محمد... محمدم...»

شیشامین زودتر از من خودش را به اتاق محمد می‌رساند. شیشهٔ پنجرهٔ اتاقش شکسته است. پسرکم آن‌قدر جیغ می‌کشد که صورتش کبود شده و نفس‌هایش به سختی بالا می‌آید.

«محمد... محمدجان...»

امین او را در آغوش می‌گیرد و آرام تکانش می‌دهد.

«جانم... جانِ بابا...»

کمرم را به چهارچوب در تکیه می‌دهم.

«مامانی... محمد... پسر بزرگ من...»

جیغ‌هایش به هق‌هق‌های کوتاه تبدیل شده، اما همان هم جانم را می‌سوزاند. تمام تلاشم را می‌کنم تا بر خودم مسلط باشم و نگذارم درد از پا درم بیاورد.

دستم را به سمت محمد دراز می‌کنم.

«بیا مامان... بیا بغلم. نترس... هیچی نیست. مامان و بابا همیشه کنارت هستند. بیا مامان...»

طفلکم دیگر توانی ندارد.

امین صورت محمد را روی شانه‌اش می‌گذارد و او فقط گریه می‌کند.

سعی می‌کنم حواسش را پرت کنم. هر چیزی به ذهنم می‌رسد می‌گویم تا کمی آرام شود.

امین به من نزدیک می‌شود تا محمد را به آغوشم بسپارد که ناگهان صدای زنگ خانه بلند می‌شود. هر دو با نگرانی به آیفون نگاه می‌کنیم.

محمد را به من می‌سپارد و نفسم از شدت درد بریده می‌شود.

«ک... کیه؟»

با ترس می‌پرسم.

نگاهش آرام می‌شود.

«سید یعقوبه...»

دل من هم کمی آرام می‌گیرد. سر محمد را محکم در آغوش می‌گیرم و پیشانی‌اش را می‌بوسم.

«قربانت بروم، عزیز دلم...»

چند لحظه بعد، گلی‌خانم با عجله وارد خانه می‌شود.

«جانیم وای... جانیم وای... بالا نه اولدی سیزه؟»
(ای وای من... چه اتفاقی برایتان افتاده؟)

برای من و محمد آب می‌آورد. انگشتر طلایی‌اش از نگرانی رنگ باخته به نظر می‌رسد.

«خوبی مادر؟»

خوب که نبودم، اما از ترسم چیزی نمی‌گویم.

در عرض چند دقیقه خانه شلوغ می‌شود. پلیس می‌آید و همه‌جا را بررسی می‌کند. چند بار از امین سؤال می‌پرسند و او ناچار با وکیل‌مان تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد خودش را برساند.

وقتی حس می‌کنم لباسم خیس شده، با ترس پارچهٔ لباس را چنگ می‌زنم. محمد لحظه‌ای رهایم نمی‌کند و من می‌ترسم فرزندی که در شکم دارم، مرا ترک کند.

«آخ...»

با شنیدن صدایم، محمد محکم‌تر به من می‌چسبد.

با بغض می‌گویم:

«مامان، یه لحظه... قربونت برم... صبر کن...»

با زحمت محمد را از خودم جدا می‌کنم. جیغش باعث می‌شود امین با عجله خودش را برساند.

«چی شده؟»

نمی‌خواهم بترسد. نمی‌خواهم بیشتر از این عذاب بکشد، اما...

«حالم خوب نیست... درد دارم.»

در عرض چند ثانیه رنگ صورتش سرخ می‌شود. با یک دست محمد را بلند می‌کند و با دست دیگر بازوی مرا می‌گیرد.

«دلی... به خدا نمی‌دونم چیکار کنم. هیچ فکری به ذهنم نمی‌رسه.»

گلی‌خانم هم پشت سرمان وارد اتاق می‌شود.

«شمارهٔ دکترت رو نداری؟ زنگ بزن، ازش بپرس.»

به ساعت نگاه می‌کنم. دوازده شب است.

«زشته این وقت شب...»

امین اخم می‌کند.

«خودش گفته بود هر ساعتی مشکلی پیش اومد، زنگ بزن.»

با تردید روی نامش می‌زنم.

«دکتر فروغ یگانه»

هنوز بوق دوم نخورده که تماس را پاسخ می‌دهد.

«بله...»

آب دهانم را قورت می‌دهم.

«سلام، خانم دکتر.»

«سلام عزیزم، بفرمایید.»

لحن آرام و مهربانش کمی از اضطرابم کم می‌کند. خودم را معرفی می‌کنم و توضیح می‌دهم که به خاطر اتفاقی که افتاده، به‌شدت ترسیده‌ام و حالم مساعد نیست.

دکتر با آرامش می‌گوید:

«همیشه گفته‌ام و باز هم تأکید می‌کنم؛ اول از همه آرامشت را حفظ کن. با آرامش به بیمارستان برو. من هم تماس می‌گیرم ببینم چه کسی شیفت است و اگر لازم باشد، خودم هم می‌آیم.»

نحوه تهیه و مطالعه رمان سردسته

این رمان از طریق انتشارات معتبر و کتاب‌فروشی‌های سراسر کشور قابل تهیه است. همچنین نسخه الکترونیکی (PDF) با کیفیت عالی برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت در دسترس قرار گرفته که لینک دانلود مستقیم آن در انتهای پست ارائه شده است.

بیوگرافی برفا

برفا از نویسندگان جوان و خوش‌قلم ایرانی است که در ژانرهای درام، اجتماعی و عاشقانه قلم می‌زند. او با نثری روان، احساسی و شخصیت‌پردازی عمیق، داستان‌هایی درباره انسان‌های زخمی، انتخاب‌های سخت و مسیرهای پرچالش زندگی خلق می‌کند. رمان «سردسته» یکی از آثار پرمخاطب او محسوب می‌شود که با فضای پرتعلیق و روایت تأمل‌برانگیز، توانسته توجه بسیاری از علاقه‌مندان به داستان‌های خانوادگی-اجتماعی را به خود جلب کند.

توجه از سوی نویسنده

تمامی شخصیت‌های حقیقی و حقوقی و اتفاقات و صحنه‌های این رمان ساخته ذهن نویسنده هستند و هر گونه تشابهی کاملاً اتفاقی است.

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 43,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!