رمان قصه یک عشق
رمان قصه یک عشق رمان قصه یک عشق

رمان قصه یک عشق

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان قصه یک عشق
نویسنده
هاشم محجوب
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
209 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان قصه یک عشق' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان قصه یک عشق اثر هاشم محجوب دانلود pdf رمان بدون سانسور رایگان

دانلود رمان قصه یک عشق اثر نویسنده هاشم محجوب با لینک مستقیم

معرفی رمان قصه یک عشق نوشته هاشم محجوب

رمان قصه یک عشق اثری کلاسیک و اجتماعی از هاشم محجوب است که در فضایی تاریخی و بومی روایت می‌شود. داستان دربارهٔ مرحوم کمال‌الدوله، از رجال و چهره‌های اجتماعی روزگار گذشته، و باغ بزرگ او در گلاب‌دره است. اما محور اصلی روایت، عشق نافرجام تقی سیاه، هنرمند دوره‌گرد، به ملیحه، دختر حاکم سمرقند، است. این رمان با نثری شیوا و فضایی پراحساس، به تقابل عشق و سنت، هنر و تعصب، و دردهای دل‌شکستگی می‌پردازد. نمایشی درون‌داستانی، شخصیت‌پردازی عمیق و روایتی تأمل‌برانگیز، این اثر را به یکی از رمان‌های ماندگار ادبیات معاصر تبدیل کرده است.

خلاصه رمان قصه یک عشق

تقی سیاه، هنرمند دوره‌گرد، عاشق ملیحه، دختر حاکم سمرقند، شده است. اما خانوادهٔ ملیحه هرگز با ازدواج او با یک هنرمند فقیر موافقت نمی‌کنند. در شبی که ملیحه باید به عقد پسر حاجی درآید، تقی در نمایشی که اجرا می‌کنند، نقش خود را بازی می‌کند در حالی که دلش از غم می‌سوزد. خواهر تقی، اقدس، و محمدخان، رئیس گروه، هر یک سعی می‌کنند او را دلداری دهند، اما تقی که از شدت ناراحتی به نوشیدنی پناه برده، صحنه را ترک می‌کند. این رمان، قصهٔ تلخ عشقی است که در برابر تعصبات اجتماعی و سنت‌های خشک، بی‌پناه می‌ماند.

قسمتی از متن رمان قصه یک عشق

خنده برایش غریبه شده بود... دلش می‌خواست گریه کند، اما توانش را نداشت.

محمدخان نمایش را به هم ریخته می‌دید. گوشه‌ای نشسته بود و از شدت خشم و ناراحتی، آرام و قرار نداشت.

پردهٔ اول به پایان رسید. مهمان‌ها به امید این‌که شاید در پردهٔ دوم، خواب از سرشان بپرد، منتظر ماندند. طبق معمول قرار بود در پردهٔ دوم، بزم حاکم سمرقند برپا شود؛ سازها نواخته شوند، آواز بخوانند و پس از آن داماد را به حجله ببرند تا نمایش ادامه پیدا کند.

در اتاق گریم، صدای اعتراض محمدخان به تقی سیاه بلند شد:

«تو آبروی همهٔ ما را بردی. مردم پول می‌دهند که سرگرم شوند. فردا تکلیفم را با تو روشن می‌کنم.»

تقی همان‌طور که کنار سینی نشسته بود، پشت سر هم لیوان‌های نوشیدنی را سر می‌کشید. صدایش می‌لرزید و کلمات را با مکث بر زبان می‌آورد.

«حالا تا فردا... من که بهت گفته بودم نمی‌توانم در این عروسی بازی کنم.»

بعد با گوشهٔ آستین، اشک‌هایش را پاک کرد و با اشارهٔ سر از اقدس خواست کنارش بنشیند.

اقدس کنار برادرش زانو زد.

دلش برای تقی می‌سوخت. دیدن چهرهٔ غمگین و شکستهٔ او دلش را به درد می‌آورد، اما کاری از دستش برنمی‌آمد. آرام دستی روی سر تقی کشید و گفت:

«داداش، غصه نخور. دختر که کم نیست. اصلاً این دختر به درد تو نمی‌خورد.»

تقی چشمان سرخش را به او دوخت.

«اقدس، بس کن. این حرف‌ها به تو مربوط نیست. فقط بگو، دفعهٔ آخر که دیدیش، بهت چه گفت؟»

اقدس آهسته جواب داد:

«هیچ... فقط گفت من هم تقی را دوست دارم، اما با این شرایط نمی‌توانم با او زندگی کنم. پدرم هم هیچ‌وقت قبول نمی‌کند همسر یک هنرمند دوره‌گرد باشم. می‌گفت آخر به مردم چه بگویم؟ همسر چه کسی هستم؟»

تقی با خونسردی سر تکان داد.

«که این‌طور... خیلی خب، دیگر کافی است.»

اما در دل با خودش کلنجار می‌رفت.

پس آن همه ابراز محبت چه بود؟ مگر خودش نمی‌گفت حتی اگر مرا از بین ببرند، از تو جدا نمی‌شوم؟

در همین فکرها بود که محمدخان وارد شد و بچه‌ها را برای اجرای پردهٔ بعد آماده کرد. آخرین نفر، تقی سیاه بود.

رو به او گفت:

«تقی جان، نگذار آبروی ما برود.»

تقی آرام پاسخ داد:

«راحت باش، محمدخان... راحت باش.»

حاکم سمرقند با لباس‌های پرزرق‌وبرق، کنار دخترش روی صندلی حکومت تکیه زده بود. وزیران و خدمه نیز اطرافش صف کشیده بودند.

تقی سیاه کنار پسر حاجی، که دل در گرو دختر حاکم داشت، چمباتمه زده بود و پنهانی به پنجرهٔ اتاق عروس نگاه می‌کرد.

نور سرخ چراغ خواب روی مردمک چشمانش افتاده بود. اندوهی سنگین قلبش را می‌فشرد.

همه‌چیز را تمام‌شده می‌دید.

چند دقیقهٔ دیگر... فقط چند دقیقهٔ دیگر، ملیحه زندگی تازه‌ای را آغاز می‌کرد.

دلش آشوب بود و آرام و قرار نداشت. مدام این پا و آن پا می‌کرد و بی‌اختیار تکان می‌خورد.

حاکم سمرقند دستور داد:

«نوازندگان، بنوازید.»

صدای سازها سکوت نیمه‌شب را شکست.

اقدس به میان صحنه آمد و با حرکات نمایشی و موزون، هماهنگ با موسیقی، به چپ و راست می‌چرخید. نگاه حاضران به اجرای او دوخته شده بود و او نیز با مهارت تلاش می‌کرد مجلس را هرچه باشکوه‌تر کند.

تقی سیاه آرام از گوشهٔ صحنه بلند شد و به اتاق گریم رفت. آنجا دوباره مشغول نوشیدن شد.

یکی دو نفر از بازیگران که مقابل آینهٔ قدی مشغول گریم بودند، زیرچشمی مراقب او بودند و در دل نگران حالش.

محمدخان نزدیکش آمد و گفت:

«تقی، چرا این‌قدر خودت را ناراحت می‌کنی؟ فراموشش کن. مگر تا حالا چند نفر به قولشان وفا کرده‌اند که این یکی وفا کند؟»

تقی بی‌حوصله جواب داد:

«بس کنید... رهایم کنید.»

بعد آخرین جرعهٔ نوشیدنی را نوشید، کمی آب خنک خورد، لیوان را روی میز گذاشت و به حیاط رفت.

در همان لحظه، پسر حاجی رو به حاکم سمرقند کرد و گفت:

«اگر حضرت حاکم اجازه بفرمایند، فیروز، خدمتکار من، برنامه‌ای اجرا کند تا مجلس گرم‌تر شود.»

نحوه تهیه و مطالعه رمان قصه یک عشق

این رمان از طریق انتشارات معتبر و کتاب‌فروشی‌های سراسر کشور قابل تهیه است. همچنین نسخه الکترونیکی (PDF) با ویرایش جدید و کیفیت عالی برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت در دسترس قرار گرفته که لینک دانلود مستقیم آن در انتهای پست ارائه شده است.

بیوگرافی هاشم محجوب

هاشم محجوب از نویسندگان برجستهٔ معاصر ایران است که با نثری کلاسیک، شیوا و تأثیرگذار، به خلق داستان‌هایی با فضای تاریخی-اجتماعی پرداخته است. او در آثارش به خوبی توانسته تضادهای عشق و سنت، هنر و تعصب، و دردهای انسانی را به تصویر بکشد. رمان «قصه یک عشق» یکی از ماندگارترین آثار او محسوب می‌شود که با روایت احساسی و شخصیت‌پردازی عمیق، همچنان مورد توجه علاقه‌مندان به ادبیات داستانی ایران است.

توجه از سوی نویسنده

تمامی شخصیت‌های حقیقی و حقوقی و اتفاقات و صحنه‌های این رمان ساخته ذهن نویسنده هستند و هر گونه تشابهی کاملاً اتفاقی است.

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 41,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!