کتاب نبرد با شیاطین
دانلود کتاب نبرد با شیاطین نوشته نویسنده دارن شان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نبرد با شیاطین
پدید آورنده: دارن شان
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: مرداد 1404
شمارگان صفحات : 336
معرفی کتاب نبرد با شیاطین
نبرد با شیاطین» اولین رمان در سری جدید دلهره آور که توسط «دارن شان»، نویسنده محبوب ژانر فانتزی ترسناک نوشته شده است. داستان درباره گرابس گرادی است، او موهای قرمز سفتی دارد و برای سن خود کمی بزرگ است، به این معنی که می تواند وارد فیلم های دارای درجه R شود. او از تاریخ متنفر است و عاشق بیکن، موش صحرایی و بازی با خواهر بزرگ ترش است. وقتی او از سفر آخر هفته خانوادگی خودداری می کند ، هرگز حدس نمی زند که قصد دارد سفری وحشتناک را به تاریکی بپیماید. شیاطین گرسنه و گرگ های زوزه کش، کابوس های بیدار او را تعقیب میکنند.. و زندگی او را تهدید میکنند
خلاصه کتاب نبرد با شیاطین
چشمهایم! آنها چشمهایم را درآوردند!
مثل برق از جایم میپرم. چهار دست و پا از رختخوابم بیرون میروم. دستی به سرم ضربه میزند و من را زمین میاندازد. مردی فریاد میکشد: «چشمهایم! کی چشمهای من را گرفت؟»
نعره میکشم: «درویش!» از روی رختخواب غلت میزنم و کنار پاهای عموی سراسیمهام فرود میآیم. این فقط یک خواب است! بیدار شو!
درویش دوباره فریاد میزند: «چشمهایم!» حالا در نور ماه، که امشب اندازهاش سه چهارم قرص کامل است، میتوانم صورتش را ببینم. چشمهایش گشاد شدهاند و کاملاً بازند، اما چیزی نمیبینند. وحشت به تکتک خطوط چهرهاش چنگ انداخته است. پای راستش را بالا میبرد و آن را ـ محکم ـ به طرف سر من حواله میکند. من مثل یک لاکپشت، سرم را عقب میکشم تا فقط دماغم خرد نشود.
با صدایی خسخس مانند میگوید: «تو آنها را درآوردی!» حالا که حضور من را حس میکند، نفرت جای وحشت را در چهرهاش میگیرد. خم میشود و به گلویم چنگ میاندازد. انگشتهایش محکم میشوند. درویش مرد لاغری است و ظاهرش نشان نمیدهد که خیلی قوی باشد، اما این ظاهر گولزنک است. او خیلی راحت میتواند گردن مرا خرد کند.
به دستش ضربه میزنم و با حرکتی ناگهانی، سر و گردنم را عقب میکشم. از دستش آزاد میشوم. به زمین چنگ میزنم و عقبعقب از او فاصله میگیرم. به تخت برمیخورم و متوقف میشوم. درویش به طرفم هجوم میآورد. با هر دو پا، به سرش ضربه میزنم. وقت ندارم که نگران آسیب دیدنش بشوم. ضربههایم محکم و دقیق به هدف میخورد و او را به عقب پرت میکند. درویش خرناس میکشد و سرش را تکان میدهد و خیرگی نگاهش از بین میرود.



دیدگاه کاربران