رمان وداد مذنب
دانلود رایگان رمان وداد مذنب نوشتهٔ عاطفه میرزایی از نویسندگان برجستهٔ انجمن رمانبوک، با کیفیت عالی و فرمت PDF، هماکنون برای شما آماده شده است. این فایل خواندنی بهراحتی بر روی گوشیهای اندروید، آیفون، تبلت و کامپیوتر قابل بارگذاری است. لینک دانلود مستقیم و بدون محدودیت در انتهای همین مقاله قرار دارد تا بدون هیچ واسطهای بتوانید این داستان پرتعلیق را شروع کنید.
قرعهٔ بخت و اقبال زندگی این بار به نام او افتاده بود تا برگزیدهای باشد برای ورق زدن تاریخ زندگی دیگری؛ اما نجات خودش در این باتلاقِ سیاهچالِ سرنوشت چه شد؟ در آن بیابانِ برهوتی که سکوتش، دل و جانش را غرقاب کرده بود، تا جایی که چشم کار میکرد، فقط سراب بود. توهِشِ عشق برای سیراب شدن عطش، در خودِ او شعلهای میسوخت. کاش پاییز میرسید؛ با آن عاشقانههایش و رقصاش میانِ برگهای رنگارنگ، تا شاید تصویر دیگری از زندگی برایش ساخته شود...
خلاصه رمان وداد مذنب
سرش را از روی تپهٔ خاکی نمورِ مقابلش بلند کرد. با پشتِ دست، گلبرگهای سرخ و گلآلود را از پیشانیاش پاک کرد. صدای مویهٔ زنی که میانِ کلمات سوزناکشش، داغِ پدر را پنهان کرده بود، توجهش را کشاند. چشمانِ قرمز و ورمکردهاش از شدت گریه میسوخت و ردِ اشکهایش بر روی گونههایش، با برخوردِ باد به لختههای سرد تبدیل شده بود. نگاهش روی صاحبِ صدا، فرد سیاهپوش، قفل شد که یک ردیف جلوتر، سرش را بر سنگمزار مقابل گذاشته بود و با بیقراری کلمهٔ مقدسِ «پدر» را زمزمه میکرد.
با قلبی فشرده و چانهای لرزان، نگاهش را از آن سو گرفت و به محیط اطراف دوخت. تنش از دیدنِ مزارهایِ خالی و سیمانیِ سست، به لرزه درآمد. او همیشه از مرگ و فراموششدن وحشت داشت. نگاهش را از مزارها برداشت و توجهش به درختانِ غریبالخلقه جلب شد که شاخ و برگهایشان را در برابرِ بادِ سرد تسلیم کرده بودند و فضای سنگین و خفقانآوری به قبرستان داده بودند.
آهی سوزناک از سینهاش بیرون آمد. دستی بر روی تپهٔ خاکیِ مقابلش کشید؛ تنها مزارِ بیسنگِ آنطرف. با بغضی که همچون پیچک گلویش را میفشرد، آرام لبخند زد و گفت:
- «مامان، دلتنگتم شدید!»
با نیشخندی تلخ، لبهای قهوهای و خوشحالتِ صورتیرنگش را به دندان گرفت. مژههای بلند و مشکیاش را بر هم فشرد و قطرهای اشک داغ از گوشهٔ چشم راستش بر روی گونهٔ یخزدهاش غلتید.
با یادآوری خاطراتِ نهچندان دور از مادرش، بغضی گلویش را چنان فشرد که نفسش بند آمد. گویی میانِ یکی از همین قبرهای سرد و تاریک اسیر شده بود. زیپِ درشتِ بارانی مشکیاش را پایین کشید، یقهٔ گردبافت مشکیاش را بالا داد و دم و بازدمِ عمیقی کشید. سرش را به سمتِ آسمانِ ابری و تیره بلند کرد؛ حالوهوااش دقیقاً شبیهِ همان آسمانِ خاکستری بود.
صدای جمعیتی که در فاصلهای دور، با زمزمهٔ «لا اله الا الله» تابوتی را به سمتِ مزارِ ابدیاش حمل میکردند، به گوشش رسید. مو به سرش سیخ شد و به حالِ بدش دامن زد. برگ زردرنگ و لرزانی با وزشِ باد، بر شانهاش نشست. برگ را برداشت و در حالی که آن را خرد میکرد، آب دهانش را قورت داد و نجواگونه گفت:
- «بیست روزه اینجوریه. بیست سال به من گذشت، اما خیالت از جهتِ من راحت باشه! خونهِ کوچیکِ ما حالا شده پناهگاهِ همیشگیام... حاجی گونش!»
سرش را در حدقه چرخاند، با حرص سر بلند کرد و با تنی آرام اما محکم گفت:
- «مگه خواهش نکردم جلوی ورودی بمونی تا من بیام؟»
دختر جوانِ ریزنقشی که موردِ خشم او قرار گرفته بود، کلاهِ هودی سرمهایرنگش را روی کلاهبافت مشکیاش کشید و از کنارِ مزارِ مرد مسنی که عکسش بر سنگ سفیدِ مزارش حک شده بود، رد شد و جلو آمد و با لحنی حقبهجانب صحبت کرد...



دیدگاه کاربران