رمان مست از تو
رمان مست از تو رمان مست از تو

رمان مست از تو

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان مست از تو
نویسنده
آرام و بنفشه
ژانر
عاشقانه، روانشناسی، رئال، بزرگسال، خیانتی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
62 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان مست از تو' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان «مست از تو» - اثر آرام و بنفشه

می‌گل فقط هجده سالش بود که تصمیم گرفت ازدواج کنه و قدم‌های بزرگتری به سمت آرزوهاش برداره. پسری که از نظر ظاهری و مالی چیزی کم نداشت و به نظر می‌رسید برگ برنده زندگی می‌گل باشه. می‌گل اهل هیجان بود و عاشق تجربه کردن چیزهای جدید. برای همین وقتی اتاق مخفی همسرش رو می‌بینه، نمی‌ترسه. اما اینجا تازه شروع بازیه… بازی‌ای که سخت و سخت‌تر می‌شه و در نهایت… مهره‌های بازی عوض می‌شن…

خلاصه رمان «مست از تو»

در حال فوران از خشم بودم. کلی حرف داشتم تا بهش بزنم. اما سعی کردم این خشم رو کنترل کنم. با حرص نوشتم: «خب؟» جواب نداد. بزدل... تموم اون اعتمادی که نسبت به امین داشتم واسم در حال محو شدن بود. من اصلاً از چی این پسر خوشم اومد!؟ نگاهم دوباره تو جمعیت چرخید و این بار مادرش رو دیدم. با اخم خیره به من بود. ناخودآگاه پوزخند زدم. براش نوشتم: «منم نپسندیدم! دوست ندارم عروس شما باشم.» منطقم می‌گفت باز قاطی نکن... این خشم لعنتی که یهو فوران می‌کنه و پل‌های پشت سرت رو خراب می‌کنه کنترل کن... اما نمی‌شد. بهم برخورده بود... خیلی هم برخورده بود...

گوشی لرزید. پیام امین بود که نوشته بود: «باشه، حالا تو چرا جری می‌شی یهو؟ شب باهاش صحبت می‌کنم، یکم نازش رو می‌خرم، درست می‌شه.» دستام شروع کرد به لرزیدن. عصبانیت به اوج گرفت. با حرص نوشتم: «ناز اونو بخری که منو قبول کنه!؟ شما باید از خداتون هم باشه من قبول کنم!» پیام فرستادم. مهرناز کنار گوشم آروم گفت: «میگل... چی شده؟» گوشی رو به سمتش گرفتم، توانایی حرف زدن نداشتم. مهرناز گوشی رو از دستم گرفت. با خوندن پیام‌ها ابروهاش بالا پرید و گفت: «پیام‌های امین رو بخون... چرا یهو قاطی می‌کنی؟» شاکی گفتم: «دروغ می‌گم مگه!؟» مهرناز اخم کرد و گفت: «پایین‌تر رو تحویل می‌گیری، اونوقت این اتفاقات می‌افته و فکر می‌کنه نه! دروغ نمی‌گی! امین اصلاً مناسب تو نبود... گاهی آدمی که خیلی خبریه! اما تو هم یهو بد قاطی می‌کنی!»

گوشیم لرزید و مهرناز به پیام جدید نگاه کرد. ابروهاش بالا پرید و گفت: «اووه... چقدر یهو رنگ عوض کرد...» گوشی رو به سمتم گرفت. نگاه کردم. نوشته بود: «فعال که تو از خداته!» پوزخند زدم. به مهرناز نگاه کردم و گفتم: «دیدی حقش بود قاطی کنم!؟» آروم سر تکون داد و گفت: «آره... از طرف من هم دوتا بهش بگو...» خندیدم. هرچند از درون غمگین بودم. بالاخره ۲ ماه وقتم سر کسی رفت که فکر می‌کردم دوستم داره... به جایی که مادر امین نشسته بود نگاه کردم. دیگه اونجا نبود... با تأسف به حال خودم سر تکون دادم و برای امین نوشتم: «بی‌لیاقت. بای...» بلاکش کردم و گوشی رو کنار گذاشتم. نالیدم: «واقعاً خاک بر سر من! چقدر بد رفتار کردم که فکر کرد خبری هست، تهش این...»

مهرناز بازوم رو گرفت و گفت: «هیس... مامان و خانم الهی...» ادامه جمله‌اش رو نگفت چون اونا به ما رسیدن. هردو بلند شدیم. خانم الهی می‌شد مادر داماد، مالک این سالن عقد و چندتا سالن و رستوران دیگه، کسی که بعد فوت شوهرش، مدیریت کارها رو دست گرفت و سرمایه شوهرش رو چند برابر کرد... و البته زن پسردایی مامان من... نگاه پر غرورش رو من و مهرناز نشست. هردو مودبانه سلام کردیم و مامان گفت: «مهرناز خانم دختر بزرگم که ۲۲ سالشه و دفتر بیمه زده... میگل هم ته تغاری ماست، امسال تازه کنکور داده!!» مهرناز سریع گفت: «البته من ۲۳ سالمه...» لبخند کمرنگی رو لب خانم الهی نشست و گفت: «ماشاءالله ماشاءالله زهرا جون، یکی از یکی زیباتر و خانم‌تر...» همه دور هم نشستیم. می‌دونم مهرناز از من خوشگل‌تره، اون پوستش کمی نمکی و موهاش هم بورس، اما من پوستم سفید بود با موهای مشکی. اگر چشم‌های سبز مادربزرگم رو ارث نمی‌بردم، باقی خصوصیات ظاهری می‌شد دختری با تمام جزئیات صورت عادی!

نگاه خانم الهی رو ما خیلی دقیق بود. تو سرم دنبال این بودم که بازم پسر مجرد داره!؟ ۳ تا پسر داشت و یه دختر... دخترش پارسال ازدواج کرده بود و پسراش درست یادم نیست مجردند یا متأهل، چون جز احسان که امشب شب عروسیش بود و همکار داداشم بود، بقیه تهران بودن. ولی نگاه خریدارانه‌ای که رو من و مهرناز داشت جواب سوالم رو می‌داد... به مهرناز نگاه کرد و گفت: «شما چی خوندی؟ دفتر بیمه داری!؟» صحبت رفت سمت کار و رشته مهرناز... منم نگاهم تو سالن دنبال مادر امین گشت... خبری ازش نبود. با صدای خانم الهی نگاهم برگشت سمتش که گفت: «شما چی می‌خونی میگل جان!؟» لبخند زدم و گفتم: «تازه کنکور دادم، هنوز جوابش نیومده، انتخاب رشته نکردم.» لبخندی زد و گفت: «به سلامتی، چی دوست داری!؟» سریع گفتم: «عمران!» ابروهای خانم الهی بالا پرید اما مامان زود اخم کرد و گفت: «عمران مناسب دخترها نیست!» خانم الهی قبل من برگشت سمت مامان و گفت: «چرا!؟ تهران انقدر بچه‌ها تو شرکتشون مهندس عمران خانم و موفق دارن! خیلی هم خوبه...» نگاهم کرد و گفت: «ان‌شاءالله تهران قبول شی.» لبخند زدم و گفتم ان‌شاءالله...

کمی دیگه حرف زدیم و نور سالن کم کردن واسه رقص. خانم الهی رفت به مجلس برسه و مامان با اخم به مهرناز گفت: «چرا رو حرفم حرف می‌زنی آخه... پسرش ۲۳ سالشه، گفتم بگم تو ۲۲ هستی! واقعاً هم ۲۲ هستی، ما شناسنامه‌ات رو بزرگتر گرفتیم.» مهرناز خندید و گفت: «مامان... من خودم خوشم نمیاد همسن، حداقل ۲ یا ۳ سال بزرگتر باشه...» مامان پشت چشم نازک کرد و گفت: «خانواده به این خوبی رو واسه یه سال دو سال آدم رد نمی‌کنه که...» مهرناز باز خندید و گفت: «نترس، میگل هست...» زد به پهلو من... خندیدم و گفتم: «والا... می‌خوای مبینا رو هم خبر کنم، اونم بیاد بازی!» اینبار حتی مامان هم خندید و زیرلب از دست ما غرغر کرد...

همه دخترها دعوت به رقصیدن کردن و ما هم بلند شدیم. وسط بودیم، خواهر امین هم اومد وسط. مهرناز کنار گوشم گفت: «فکر کنم مادر امین تو رو نپسندید چون خیلی از دخترش خوشگل‌تری!» به مهرناز اخم کردم، از این حرف‌ها خوشم نمی‌اومد. اما اون خندید و منو کشید تو جمع دخترخاله‌هام. با مبینا و مریم و دوستام صبا و نازنین وسط بودیم. سعی کردم به امین و خانواده‌اش فکر نکنم و از مراسم لذت ببرم. وقت شام شد. گفتن داماد داره میاد، هر کی می‌خواد حجاب کنه. من و مهرناز به دستور مامان یه شال حریر انداختی‌م سرمون، اما مادر امین و خواهرش چادر گذاشتن. مهرناز گفت: «اوه، پس بگو چرا انقدر خشمگین نگاهت می‌کرد.» اینبار شاکی گفتم: «بس کن دیگه. من ول کردمشون، تو ول نمی‌کنی! گور باباشون!» مهرناز خندید و گفت: «بله بله، منم باور کردم. تو واقعاً انقدر راحت گذشتی و ول کردی!» خواستم بهش جواب بدم اما با صدای خانم الهی سکوت کردم. از پشت سر ما گفت: «دخترای گلم، می‌شه برید کمک آرزو!؟» هردو سریع بلند شدیم. چشم گفتیم و همراهش رفتیم.

پشت سن رقص، اتاقی چیده بودن برای شام خوردن عروس و داماد. آرزو با دیدن ما لبخند زد و گفت: «فیلمبردار می‌خواد هر ظرف رو یکی ببره و رو میز بچینه! مشکلی ندارین تو فیلم باشین!؟» مهرناز گفت: «نه!» با این حرف شالش رو برداشت و شال منم گرفت. مثل آرزو کنار هم ایستادیم و فیلمبردار بهمون گفت چطور وسایل رو میز رو ببریم. سنگینی نگاهی رو خودم حس می‌کردم اما نمی‌دونستم از کجاست... فیلم گرفته شد و بعد ده دقیقه عروس داماد رو صدا کردن. ما هم با اجازه گفتیم و برگشتیم سر میز. مامان پر غرور منتظر ما بود. با رضایت گفت: «چشمش شما رو گرفته ها!» مهرناز خندید و مامان انقدر خوشحال بود که بخاطر شال نداشته بهمون گیر نداد. سنگینی نگاه مادر امین همچنان تا آخر مجلس با ما بود. اما بهش توجه نکردم.

بعد شام یه رقص دیگه داشتیم و بعد گفتن تو حیاط تالار یه رقص مختلط برای پایان برنامه دارن، همزمان با قربونی گوسفند... مهمان‌های دورتر خداحافظی کردن و رفتن. ما هم عملاً خیلی نزدیک نبودیم و خانم الهی می‌شد زن پسردایی مامانم! اما مامان گفت بمونیم. تو حیاط رفتیم سمت بابا و مهدی که نزدیک در ایستاده بودند. سمت دیگه بابا یه خانم و آقای آراسته‌ای ایستاده بودن. مرد به نظر ۳۰ و چند ساله می‌اومد و خانمش هم همون حدود. کنارشون پسری ایستاده بود که کم‌سن‌تر به نظر می‌رسید. پاپیون مشکی داشت، به روز و خوش‌تیپ بود. از مرد کنارش کوتاه‌تر بود اما کوتاه حساب نمی‌شد. نه چاق بود، نه لاغر... رسیدیم و به همه سلام کردیم. به خودم جرئت دادم و برای سلام کردن به صورتش نگاه کردم. نگاهمون بهم گره خورد و دلم ریخت... نگاهش مغرورانه بود. سرد، جدی و یه حس دیگه توش داشت... حالا با این نگاه چهره‌اش کاملاً متفاوت بود. سلامی لبی زدم و سریع کنار بابا ایستادم.

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 40,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!