رمان افشاگر
رمان افشاگر اثر هانیه ثقفی نیا دانلود pdf رمان بدون سانسور رایگان
دانلود رمان افشاگر اثر نویسنده هانیه ثقفی نیا با لینک مستقیم
معرفی رمان افشاگر نوشته هانیه ثقفی نیا
رمان افشاگر داستانی مهیج و پرتنش در ژانر جنایی-معمایی درباره پسری یتیم به نام اروند است که با هویتی پنهان به عنوان یک افشاگر فعالیت میکند. او با جمعآوری مدارک مستند، خلافکاران و مسئولان فاسد را رسوا میسازد. همه چیز طبق روال پیش میرفت تا اینکه یک طعمه جدید و مرموز سر راهش قرار میگیرد؛ یک قاتل روانی که اروند باید درباره گذشتهاش تحقیق کند. اما این پرونده با آنچه او تصور میکرد متفاوت است و او را درگیر بازی خطرناکی میکند که حکم ورود به باتلاق مرگ را دارد. این رمان با فضای تعلیقآمیز و شخصیتپردازی قوی، مخاطب را تا صفحه آخر با خود همراه میکند.
خلاصه رمان افشاگر
اروند، افشاگر جوان، درگیر پروندهای مرموز میشود که ردپای آن به گذشتهای تاریک و یک قاتل روانی ختم میشود. در مسیر تحقیقات، او با فرزام، فردی سرد و بیاحساس که توانایی خندیدن ندارد، همراه میشود. اما ماجرا وقتی پیچیدهتر میشود که اروند ناگهان فردی را میبیند که تصور میکرد مرده است؛ کسی که همه او را «رئیس» صدا میزنند و حضور دوبارهاش، همه معادلات را به هم میریزد. حالا اروند باید بین افشای حقیقت و حفظ جان خود، یکی را انتخاب کند...
قسمتی از متن رمان افشاگر
فرزام که دید با ولع غذایم را میخورم، بیخیال ور رفتن با من شد. کمی از من فاصله گرفت و گفت: «نه، تو راست میگی! اصلاً دلیل دیگری پشتش نیست...»
او به من خیره مانده بود، اما من بیتوجه به نگاهش، تمام غذا را خوردم و دستم را روی شکمم کشیدم و گفتم: «آخ بابایی... سیر شدی؟ منم سیر شدم!»
کلاً حضور فرزام را فراموش کرده بودم. خودم را روی زمین انداختم و چشمهایم را بستم. همینطور که دستم را نوازشوار روی شکمم میکشیدم، ادامه دادم: «یک ذره استراحت کنیم بابایی... نظرت چیه؟»
فرزام با تعجب گفت: «نمیدانستم با بچهٔ نداشتهای که توی شکمت داری هم حرف میزنی!»
مثل برقگرفتهها تند نشستم و برگشتم سمتش. چنان اخم غلیظی بر پیشانی داشت که با تعجب گفتم: «یعنی کارم اینقدر بد بود که اینجوری اخم کردی؟»
با شنیدن حرفم قیافهاش پوکر شد. صورتش را برگرداند و گفت: «استراحت کن...»
از جایش بلند شد؛ یکهو یادم افتاد فرزام به خاطر کوری احساساتش نمیتواند بخندد! تا خواست از کنارم رد شود، چنگی به پاچهٔ شلوارش زدم و گفتم: «ممنون بابت ناهار! مطمئن بودم برای هر دوتامون غذا گرفته بودی، ولی انگار میدانستی تنهایی میتونم همهاش را بخورم. البته به شرطی که حضورش اشتهایم را کور نکند!»
نیمچه سری تکان داد، سینی را برداشت و از خانه خارج شد. نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: «خدایی دلم برایش سوخت! حتماً میخواسته بخندد ولی نمیتوانسته...»
به زور از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. نگاهی به پایین انداختم. فرزام درحالیکه دستهایش را توی جیبش فرو کرده بود، قدمزنان از خانه دور میشد. تای ابرویی بالا انداختم و خواستم پنجره را ببندم که با دیدن فرد آشنایی که به تیر چراغ برق روبهروی خانهمان تکیه داده بود، نفسم بند آمد. بیشتر خم شدم؛ او لبخند پررنگی زد، دستش را بالا آورد و به طرفین تکان داد.
وحشتزده پنجره را بستم و به طرف در رفتم، اما پاهایم توان تحمل وزنم را نداشتند و نزدیک بود با صورت به زمین بخورم. با کشیده شدن پشت دستهایم روی فرش زبر، آهی کشیدم و چهرهام را در هم کشیدم: «فرزام عوضی... هر چقدر هم فحشت بدهم، کمه به خدا!»
با کمک دیوار خودم را به پلهها رساندم. سریع نشستم و با دستهایم خودم را به سمت در کشیدم. در را باز کردم و با احتیاط بیرون رفتم، اما دیگر خبری از آن فرد نبود.
با خود گفتم: «یعنی توهم زدم؟»
جلوتر رفتم که ناگهان دستی روی شانهام نشست. جیغی کشیدم و پریدم. با نفسنفس به حسام نگاه کردم و گفتم: «چته مرتیکه؟ اینجا چیکار میکنی آن هم با این وضعیت و شلوار خونی؟»
حسام با تعجب گفت: «بدبخت شدیم... دیدمش اروند!» پرسیدم: «کی را دیدی؟ چی شده؟»
دوباره نگاهی به اطراف انداختم ولی انگار آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم: «یعنی توهم زدم؟ غیرممکنه خودش بوده باشه...»
حسام نگران چنگی به شانههایم زد و غرید: «حرف بزن اروند! کی را دیدی که اینجوری وحشتزده شدی؟»
چشمهای لرزانم را به چشمهایش دوختم و از ترس خندیدم: «رئیس... پدرت اینجاست؟»
تا حسام حرفم را شنید، دستهایش بیجان کنار بدنش افتاد و با صدایی که از ته چاه درمیآمد گفت: «چی؟»
دوباره نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: «میشه یکم استرس بهم وارد نکنی حسام؟» او یکهو شوکه شد، در چشمهایم خیره شد و چنگی به پشت گردنم زد. پرسیدم: «چرا آمده سراغ ما؟ نکنه کارش گیره؟»
حسام گفت: «به خدای احد و واحد قسم بخور که اگر آمد سمتت، دوباره نمیافتی توی چاه. تورو خدا ما هنوز قضیهٔ این قربانی حرومزاده و میرزایی لعنتی را کشف نکردیم!»
سری به طرفین تکان دادم و گفتم: «میشه یک لحظه بیخیال این دو تا خانوادهٔ لعنتی بشوی؟ دارم میگویم رئیس را دیدم...» و اشارهای به تیر چراغ برق کردم: «آن هم درحالیکه به این کوفتی تکیه داده بود و داشت نگاهم میکرد. الآن یک مرده زنده شده... بعد تو نگران میرزایی و دخترش هستی؟»
حسام وحشتزده نگاهی به اطراف انداخت: «به خدا توهم زدی اروند... حتماً این هم مثل آن توهمهای مزخرف است... بیا برگردیم داخل!»
خواست مرا به سمت خانه بکشد که دستش را پس زدم: «عمت توهم زده لاشی! دارم میگویم رئیس را دیدم... خودش بود، توهم هم نزده بودم... تورو خدا این مسئله را مثل فرزام سرسری نگیر...»
حسام دستی به صورتش کشید: «فاتحهمان خوانده است! اگر پدرت هنوز زنده باشد و بیاید سمتمان... وای... نمیخواهم به بعدش فکر کنم که هر چی آدمِ گوه مثل فرزامه میافتد دنبالمون...»
با شنیدن حرفش عصبی غریدم: «میشه اینقدر نگی پدرت؟ نمیدانی از اینکه من را پسر خودش بداند چقدر بیزار است؟ عین آدم به او بگو رئیس، قبل اینکه به دست خودش کشته شویم...»
با شنیدن صدایش، آن هم درست از کنارمان، تند برگشتیم سمتش. او یک قدم به سمتمان برداشت، سرد در چشمهای من خیره شد و گفت: «این خیلی بد است که حرف مفت تو دهن بقیه میگذاری اروند!»
نحوه تهیه و مطالعه رمان افشاگر
این رمان از طریق انتشارات معتبر و کتابفروشیهای سراسر کشور قابل تهیه است. همچنین نسخه الکترونیکی (PDF) با کیفیت عالی برای مطالعه در موبایل، کامپیوتر و تبلت در دسترس قرار گرفته که لینک دانلود مستقیم آن در انتهای پست ارائه شده است.
بیوگرافی هانیه ثقفی نیا
هانیه ثقفینیا از نویسندگان جوان و خوشقلم ایرانی است که در ژانرهای جنایی، معمایی و اجتماعی فعالیت میکند. او با خلق شخصیتهای پیچیده و داستانهای پرتعلیق، توانسته مخاطبان بسیاری را جذب کند. رمان «افشاگر» یکی از آثار پرفروش او محسوب میشود که با استقبال خوبی از سوی علاقهمندان به داستانهای معمایی-هیجانی مواجه شده است.
توجه از سوی نویسنده
تمامی شخصیتهای حقیقی و حقوقی و اتفاقات و صحنههای این رمان ساخته ذهن نویسنده هستند و هر گونه تشابهی کاملاً اتفاقی است.



دیدگاه کاربران