رمان جان من است خنده شیرین تو
رمان جان من است خنده شیرین تو رمان جان من است خنده شیرین تو

رمان جان من است خنده شیرین تو

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان جان من است خنده شیرین تو
نویسنده
معصومه طاهری
ژانر
عاشقانه، اجتماعی، معمایی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
3588 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان جان من است خنده شیرین تو' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان جان من است خنده شیرین تو اثر معصومه طاهری دانلود pdf رمان بدون سانسور رایگان

دانلود رمان جان من است خنده شیرین تو اثر نویسنده معصومه طاهری با لینک مستقیم

معرفی رمان جان من است خنده شیرین تو نوشته معصومه طاهری

رمان جان من است خنده شیرین تو داستانی عاشقانه-اجتماعی درباره دختری به نام یاس است که استعداد بی‌نظیری در طراحی دارد. او با قبولی در یک شرکت بزرگ، تصور می‌کند که سرانجام رویاهایش به حقیقت پیوسته است. اما حقیقت تلخ‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کرد؛ چرا که رئیس این شرکت کسی نیست جز همان شخصی که سرنوشت او را برای همیشه تغییر خواهد داد. این رمان با روایتی جذاب و شخصیت‌پردازی عمیق، داستان عشق، رازهای پنهان و تقابل با گذشته را به تصویر می‌کشد.

خلاصه رمان جان من است خنده شیرین تو

یاس، دختر جوان و بااستعدادی که در طراحی تبحر دارد، پس از پذیرفته شدن در یک شرکت بزرگ، امیدوار به آینده‌ای روشن است. اما وقتی متوجه می‌شود که رئیس شرکت، امیر، کسی است که گذشته‌ای مبهم با خانواده‌اش دارد، همه چیز پیچیده می‌شود. امیر که در عین جذابیت، رازهایی در دل دارد، از یاس می‌خواهد نسبت فامیلی‌شان را مخفی نگه دارد تا حاشیه‌ای برای او ایجاد نشود. اما در پشت این درخواست ساده، اتفاقاتی در جریان است که یاس از آن بی‌خبر است. حادثه‌ای مشکوک، تماس‌های مرموز و نیروهای امنیتی که وارد عمل می‌شوند، همه نشان از راز بزرگی دارند که یاس در مرکز آن قرار گرفته است. حالا او باید بین عشق، حقیقت و محافظت از خانواده‌اش یکی را انتخاب کند...

قسمتی از متن رمان جان من است خنده شیرین تو

آن همه با خودم اتمام حجت کردم، روحیه و انگیزه دادم. اما حالا تنها با شنیدنش، ضربان قلبم بالاتر و بالاتر می‌رفت.

مهتاب متعجب گفت:
«بیا دیگه... منتظر چی هستی؟»
از جا بلند شدم و گفتم: «باشه.»

یاس حالا با سری به زیر انداخته جلوی امیر نشسته بود و نمی‌دانست چه کند تا بلکه این ضربان قلب لعنتی‌اش پایین بیاید. نسبت‌ها را با خود یادآوری کرد... حالا او به جز رئیسش، برادر آرمان هم بود. به خاطر سپیده که شده، نباید واکنش آبروبری نشان می‌داد. مانند آن خیره‌شدن‌ها... گویی که تا به آن روز آدمی به چشم ندیده بود! رفتار آن موقعش را که یادش آمد، لرزه‌ای بر تنش نشست.

دقایقی در سکوت گذشت و امیر با لبخند و دستانی که در هم قفل شده بود به او نگاه می‌کرد که سر به زیر و در سکوت محض بود.

یاس فوراً سرش را بالا آورد اما به او نگاه نکرد. امیر با لبخند کوچکی گفت: «روزه سکوت گرفتید؟»
یاس دست‌پاچه نگاهش را از روبرو گرفت، به او نگاه کرد و با خجالتی که با رفتار صبورانه او نمی‌دانست برای چیست، پاسخ داد: «ب... بله.»
ناگهان چشمانش تا آخرین درجه باز شدند و به امیر نگاه کرد. با صدایی خجالت‌زده اما بلند گفت:
«چیی؟ نه نه! راستش شما گفتید که با من کار دارید، من هم منتظر شما بودم. به خاطر همین حرفی نزدم.»
امیر از واکنش او خنده آرام و کوتاهی کرد و گفت:
«درسته... من ازتون خواستم بیاید اینجا تا راجع به موضوعی با شما صحبت کنم.»
یاس منتظر و کنجکاو به او نگاه کرد. امیر دستانش را دوباره روی میز نهاد و با نگاهی جدی گفت:
«ازتون می‌خوام که نسبت فامیلی ما بین خودمون بمونه و کسی در محل کار از این موضوع با خبر نشه.»
یاس متعجب گفت: «چی؟»
امیر ادامه داد: «می‌دونید که این قضیه می‌تونه برای شما حاشیه‌ساز بشه و اصل استعداد کاریتون رو زیر سوال ببره!»
یاس به نشانه تأیید سر تکان داد: «بله، درست می‌گید...»
«مهم نیست قضیه اصلی چی باشه، مردم همینن... همکاراتون می‌تونن با کمال آگاهی از استعداد شما، اون رو زیر سوال ببرن و پوشش «تو با پارتی‌بازی وارد شدی» رو برای اون قرار بدن.»
«هرچند من تمام سعی‌ام رو کردم تا بهترین آدم‌ها رو از لحاظ اخلاقی استخدام کنم، اما خب متأسفانه کنترل افکار بقیه از توان من خارجه. به همین دلیل این رو ازتون می‌خوام... متوجهید که؟»
یاس سر تکان داد و گفت: «بله، کاملاً. من هم موافقم این‌جوری درست‌تره!»
امیر گفت: «همین موضوع بود، خانم آرمان. اگر کاری با من ندارید، می‌تونید برید.»
یاس بلند شد و گفت: «نه... با اجازتون.»
امیر همان‌گونه رفتن یاس را با چشمانش دنبال کرد تا در بسته شد.
«جالبه.»
لبخند کجی زد. دخترک و واکنش‌های عجیبش می‌توانستند او را سرگرم کنند. این افکار را کنار زد و موبایلش را برداشت و شماره را وارد کرد و تماس گرفت. پس از چند بوق، تماس وصل شد. صدای سرحال دوستش را از پشت تلفن شنید.
«سلام مرد... چه عجب به ما هم زنگ زدی.»
خودکار را در دستش چرخاند و گفت:
«سلام... همین سه روز پیش باهات حرف زدم... حافظت ضعیف شده؟»
صدای پوزخندش را از پشت تلفن شنید: «حافظه من؟ بهتره نگران خودت باشی... به هر حال می‌رم سر اصل مطلب. چه کاری ازم می‌خوای؟»
تای ابرویش بالا رفت. مثل همیشه باهوش! «می‌بینم که مثل همیشه سریع می‌گیری.»
«بله چون می‌دونم جناب‌عالی کسی نیستی که تو این ساعت از شب کاری به هوس احوال‌پرسی به سرت بزنه.»
خندید و گفت: «درسته... مسیح، یک کاری ازت می‌خوام. می‌تونی انجام بدی؟»
«بگو، اگر بتونم چرا که نه!»
«راستش مربوط به اتفاق هفته پیشه. اونو یادته؟ برق‌گرفتگی.»
«آره، چطور؟»
«اون حادثه به نظرم یکم مشکوک بود، اما خب بحث اصلی خود اون نیست. به خاطر اون اتفاق، همان‌طور که گفتم مشکوک و البته نگرانم. می‌خوام نیروهای امنیتی رو تو بخش اطلاعات و محافظت افزایش بدم. می‌تونی چند تا آدم قابل اعتماد برام بفرستی؟»
«اوکی. فردا می‌فرستمشون برات. اطلاعات لازم رو بهشون می‌گم، خودت باقی چیزها رو براشون توضیح بده. اتفاقاً کار خوبی کردی. به نظر منم اتفاق معمولی نبود، اما خب پرونده بسته شد.»
«باشه، دستت درد نکنه.»
«خواهش می‌کنم. پس من... ببخشید، مثل اینکه دارن صدام می‌کنن امیر... باید برم. خداحافظ!»
«باشه... خداحافظ.»
تماس را قطع کرد و موبایل را روی میز گذاشت. رفیق پلیس داشتن همین جاها به درد می‌خورد!

«قربان... یک گزارش دریافت کردیم. دستوراتی که داده بودید بدون هیچ مشکلی اجرا شده و اطلاعات جدیدی پیدا شد.»
مرد همان‌گونه که بر صندلی بزرگ چرمش تکیه داده بود و پایش را روی پایش انداخته بود، دستش را به کنار دراز کرد و گفت: «گزارش رو بده.»
زیردستش آن را به دست او داد و به عقب رفت. مرد گزارش را کامل خواند و سپس آن را روی میز کنارش گذاشت. گفت: «هوم... خیلی خوبه!»
«قربان... عذر می‌خوام که می‌پرسم، اما عملیات اصلی رو شروع نمی‌کنید؟»
مرد نیشخندی زد و با لحنی خوفناک گفت: «نه... هنوز خیلی مونده! وقتش که برسه، وارد عمل می‌شیم.»
«هر طور شما امر کنید.»

نحوه تهیه و مطالعه رمان جان من است خنده شیرین تو

این رمان از طریق انتشارات معتبر و کتاب‌فروشی‌های سراسر کشور قابل تهیه است. همچنین نسخه الکترونیکی (PDF) با کیفیت عالی برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت در دسترس قرار گرفته که لینک دانلود مستقیم آن در انتهای پست ارائه شده است.

بیوگرافی میم موسوی

میم موسوی از نویسندگان جوان و خوش‌قلم معاصر ایران است که با سبک روان و داستان‌های پراحساس خود، توانسته جایگاهی ویژه در میان مخاطبان پیدا کند. او در ژانرهای عاشقانه و اجتماعی قلم می‌زند و آثاری با شخصیت‌پردازی عمیق و روایتی گیرا خلق کرده است. رمان «جان من است خنده شیرین تو» یکی از آثار پرفروش او محسوب می‌شود که مورد استقبال گسترده علاقه‌مندان به داستان‌های عاشقانه-معمایی قرار گرفته است.

توجه از سوی نویسنده

تمامی شخصیت‌های حقیقی و حقوقی و اتفاقات و صحنه‌های این رمان ساخته ذهن نویسنده هستند و هر گونه تشابهی کاملاً اتفاقی است.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!