رمان گسست از پیله
رمان گسست از پیله رمان گسست از پیله

رمان گسست از پیله

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان گسست از پیله
نویسنده
لیلا مرادی
ژانر
درام
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
25 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان گسست از پیله' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان گسست از پیله نوشتهٔ لیلا مرادی (نویسنده انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.

در بحبوحه‌ی تغییرات اجتماعی و سیاسی دهه پنجاه خورشیدی، زنی به نام پروانه در منگنه‌ی سنت‌گرایی و مدرنیته جامعه دست و پا می‌زند تا یک زندگی آرام و بی‌دردسر داشته باشد؛ اما سرنوشت برخلاف خواسته‌هایش می‌چرخد و حوادثی پیش می‌آید که او را مقابل مهم‌ترین فرد زندگی‌اش قرار می‌دهد!

خلاصه رمان گسست از پیله

عقربه بر ساعت ضربه می زند. کش و قوسی به بدنش می دهد و از پشت چرخ خیاطی اش برمی خیزد. سوی تخت دونفره ی وسط اتاق می رود و به چهره ی خوابیده ی مرد مقابلش زل می زند. در این حالت هم سگرمه هایش تویهم است. پتو را رویش مرتب می کند و از اتاق خارج می شود.

پاهایش روی فرش های الکی سالن می نشیند. کلید برق را می فشارد. پرده های سفید و نازک پنجره های بلند خانه را کنار می زند. سایه های هاشور خورده ی تیره، روی پهنه ی وسیع آسمان به چشم می خورند. باید برای خرید نان به بیرون برود. پالتوی شطرنجی اش را از جارختی برمی دارد و در حین راه می پوشد.

روی دیوار بلند و کوتاه ساختمان های خاکستری، شعارهایی درشت با رنگ قرمز به چشم می خورد. عکس های روحانی ای را می بیند که در اکثر مغازه ها چسبانده شده؛ به حدی که در شیشه ی ویترین ها جای خالی ای نماندهاست. دست اکثر عابرین روزنامه ای دیده می شود که با هیجان خاصی، درونش دنبال خبرهای جدید می گردند.

صف نانوایی شلوغ است. انتهای صف، پشت به زن چادری می ایستد. نقل محفل صحبت این روزهای مردم سیاست کشور و کار و گرانی است که می توانند ساعت ها بی وقفه دربارهاش صحبت کنند. دو زنی که تازه به داخل صف آمده اند، با دیدنش شروع به پچ و واپچ می کنند.

سرش را در یقه ی خرگوشی پالتویش فرو می برد و سعی می کند حواسش را به صدای جیغ لاستیک های اتومبیل و غژغژ موتورها دهد. چشمش به همسایه اش حوری خانم می افتد. زن، از سنگینی نگاهش سر برمی گرداند و با حالت بدی براندازش می کند.

- جوون های ما یکی یکی دارن پرپر میشن، بعد امثال این خانم انگار داره میره بازار شانزهلیزه! دیگری با صدای کلفتش، ادامه اش را پی می گیرد: - دیشب با ماشین آن چنانی نصفه شب اومدن خونه. معلوم نیست چه کثافت کاری هایی می کنن!

پروانه ی مغموم تمام این حرف ها را می شنود و ذره ای لب به سخن باز نمی کند. برای پوشیدن چنین پالتویی به خودش تشر می زند. هدیه ی رهی برای روز تولدش است؛ به گفته اش یکی از طراحان ایرانی از روی مدل فرانسوی آن را دوخته است که وقتی آن را روی جلد مجله دیده، به یاد او می افتد و با خود می گوید این پالتو فقط به هیکل الغر و باریکش می آید.

نگاه به بوت های چرمی مشکی اش می اندازد. از خود می پرسد چرا باید مردم این همه نسبت به هم تنفر داشته باشند؟ آخر مگر چه گناهی از او سر زده است؟ او فقط یک زن خانه دار است که می خواهد در گوشه ای از این شهر درندشت زندگی کند، کار به کار کسی ندارد.

انگار جرمی مرتکب شده اند که دائم باید از بقیه فرار کنند. برای لحظه ای دلش برای روزهای آرام و سادگی گذشته تنگ می شود. در این جمع بودن، حس غریب و خفگی به او دست می دهد. با صدای شاطر، سریع سکه ای از جیبش خارج می کند و با نان داغی که پوست سرانگشتان سفید و کشیده اش را می سوزاند،

از آن جا دور می شود تا کمتر نگاه های سرد و حرف های نیشدار همسایه ها را بشنود. نور طالیی تیربرق ها، چون حریر نازکی آسفالت زبر و لغزنده ی کوچه را پوشانده است.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!