رمان 1411
رمان 1411 رمان 1411

رمان 1411

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان 1411
نویسنده
گیسو خزان
ژانر
عاشقانه، مافیایی، معمایی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
6283 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان 1411' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان «۱۴۱۱» - اثر نویسنده گیسو خزان

«تصور نکنید همه چیز در گرو پول است؛ من نه برای ثروت، که برای روحِ سرکشم کار می‌کنم. برای گریز از روزمرگی‌های پوچ و در جست‌وجوی هدفی که انسانیت را معنا کند. انگیزه من، افشای حقیقتِ پنهان در پشت نقابِ مصلحت‌اندیشیِ کسانی است که به واسطه نام و تبارشان، به خود حق می‌دهند با سرنوشت مردم بازی کنند و از هر گزندی مصون بمانند. من به «افشاگری» اعتیاد دارم؛ به کنار زدن پرده از چهره کسانی که دسترنجِ مردمِ رنج‌دیده را به یغما می‌برند. این رسالت من است و در این راه، حتی اگر به قیمت جانم تمام شود، از هیچ خطری هراسی ندارم.»

خلاصه رمان «۱۴۱۱»

بازدمی را که از شدت سرما به بخار تبدیل شده بود بیرون فرستادم و به ناچار قدم اول را در برف‌هایی که اصلاً پا نخورده بود گذاشتم و به صدایی که در اثر له شدن برف‌ها زیر پوتینم ایجاد می‌شد گوش دادم تا شاید شنیدن این صدای لذت‌بخش بتواند سختی راه را کم کند! تعجبی هم نداشت که تا چشم کار می‌کرد هیچ رد پایی نمی‌دیدم. کی به جز من تا این اندازه عقلش زایل شده بود که خودش را به همچین جایی برساند؟ جایی که رد شدن از چند کیلومترش هم خطر محسوب می‌شد اگر فقط می‌فهمیدی این محدوده متعلق به چه کسی است و توش چه کار می‌کنند! شنیدن اسم طرف کافی بود تا هرکی هم قصد رد شدن از این حوالی را داشت ماست‌اش را کیسه کند و کلاهش هم این طرفا نیفتد دنبالش! حالا من اینجا بودم، آن هم با یک احتمال خیلی کم، برای به دست آوردن چیزی که می‌خواستم و تا الان بعد از کلی سگ‌دو زدن بهش نرسیده بودم!

با به صدا درآمدن زنگ گوشیم از طریق ایرپادهای توی گوشم، دستِ پوشیده با دستکشم را سر دادم زیر کلاهم و بعد از لمس کردنش توسط آن تیکه‌ای که مختص لمس کردن روی انگشت اشاره دستکش دوخته شده بود، دوباره کلاف بافتنی‌ام را تا زیر گوشم پایین کشیدم. شال گردنی که دور دهنم پیچیده بودمش را کنار زدم و با صدای لرزون شده گفتم: «بله؟» بهنود گفت: «سلام.. چی شد؟» صدای بهنود اعصاب متشنج شده‌ام را از شدت سرما و این برف مسخره خط‌خطی‌تر کرد و توپیدم: «چی شد و زهرمار.. خودت لم دادی جلوی شومینه من را فرستادی تو این جهنم دره.. آن هم برای چیزی که معلوم نیست گیرم بیاید یا نـــــه؟ نمی‌توانستی دو هفته صبر کنی این برف‌های کوفتی آب شود؟» مثل همیشه حق به جانب بود و طلبکار.. عالم و آدم هم روی تصمیم اشتباهش رای می‌دادند. حاضر نبود قبول کند و باز می‌گفت اشتباه از خودتونه!

گفت: «مثل این که حواست نیست تو چه فصلی هستیما! آن جا تو ارتفاعاته.. تا وسطای بهار همینه.. می‌خواستی تا آن موقع صبر کنیم؟» گفتم: «خب یک خر دیگر را می‌فرستادی.. چرا من باید تو این هچل بیفتم؟ همه جونم یخ زده بهنود!» گفت: «کی بود سرش درد می‌کرد واسه جنجال؟ کی بود می‌گفت تو این پروژه هر چی کار پر هیجانه به من بده؟ کی بود می‌گفت اگر ببینم یکی دیگر را فرستادی دیگر نه من نه تو!» گفتم: «من خاک بر سر گفتم.. ولی منظورم از هیجان این نبود که راه رفتن عادیم تا مقصد مورد نظر دو سال طول بکشد.. چه برسه به این که یکی سر برسد و من لا به لای این برف‌ها گیر کنم و حتی نتوانم بزنم به چاک!» همان لحظه پايم رفت روی سنگی که به خاطر وجود برف‌ها ندیدمش و آن سنگ هم انقدری سنگین نبود که وزنم را تحمل کند. همین که از زیر پايم سر خورد من هم از پشت پرت شدم روی برف‌ها و صدای آخ و نفرینم بلند شد: «آخخخخخخ.. خدا نگذرد ازت بهنود..» گفت: «چی شد خوردی زمین؟» گفتم: «زیر گل بری ایشالا.. لگنم شکست.. تا شورتم خیس شد!» بی‌اهمیت به حال و روزم با صدای بلند خندید و گفت: «مواظب باش دیگر مگر جلوی پایت را نگاه نمی‌کنی؟» گفتم: «ببند دهنت و!» گفت: «دیره آترا.. پاشو زود برو ببین چیزی پیدا می‌کنی یا نه.. عوضش وقتی دست پر برگشتی.. یک جایزه خوب پیش من داری!» با بدبختی و وزن سنگین شده به خاطر لباس‌های حجیمی که پوشیده بودم بلند شدم و دوباره راه افتادم و گفتم: «عه؟ مثلاً چیست جایزه‌ات؟» مکثی کرد و با صدایی که سعی داشت حرارت تنم را بالا ببرد و تا حدودی موفق هم بود گفت: «تعویض شورت خیس‌ات و گرم کردن بدنت با من!» لبخندی موذیانه روی لبم نشست و تو دلم «بی‌شرفی» نثارش کردم که خوب می‌دانست چه جوری وقتی عصبانی‌ام نیشم را شل کند. ولی نخواستم پررویی کنم و توپیدم: «زخم نشی یک وقت؟ هلاک دست و دل بازیتم! این که بیشتر جایزه خودته تا من!» دوباره خندید و گفت: «حالا تو بیا.. یک جوری راضیت می‌کنم که خستگیت در بره.. نگران نباش!»

همان لحظه چشمم به جایی خورد که شبیه همان تصویر نقاشی شده توسط بهنود بود. یک سری پنجره شیشه‌ای که از تو زمین درآمده بود. هرچند که به خاطر برف و فاصله زیادم خوب نمی‌توانستم تشخیصش بدهم، ولی به نظر می‌آمد خودش باشد که آرام گفتم: «خیله خب.. قطع کن انگار رسیدم!» صداش جدی شد و گفت: «آترا جان.. حواست را جمع کنیا! خودت که شاهدی با چه فلاکتی این آدرس را گیر آوردیم.. یادت نره که این خبر چقدر برامون مهمه و چقدر می‌تونه تو ارتقا و جلب توجه بهمون کمک کنه.. فیلم و عکسم فراموش نکن.. از هرچیز و هرکسی که دیدی!» خسته از حرف‌هایی که برای صد هزارمین بار داشت تکرارشون می‌کرد لب زدم: «خیله خب باشه.. دیگر تا فی‌ها‌الخالدونم اهمیت این مسئله را فهمید. منم که تا حالا کوتاهی نکردم.. کردم؟» گفت: «نه عزیزدلم.. همیشه کارت بدون نقص بوده.. ولی این یک کم فرق داره!» گفتم: «فرقش تو پر خطر بودنش هم هستا.. توصیه و نصیحت دیگری احیاناً نمی‌خواهی بکنی؟» متلکم را گرفت که سریع گفت: «دیگر گفتن نداره.. خودت که می‌دونی جونت از همه چیز برام مهم‌تره.. اولویت خودتم باید همین باشه.. هرجا احساس خطر کردی نمون.. کار و شغلمون جایگاه دومه!» تو دلم یک «آره جون عمه‌ات» بارش کردم و جواب دادم: «خیله خب.. قطع کن.. خبرت می‌کنم!» گفت: «مواظب خودت باش.. فعلاً!»

نفسی گرفتم و بعد از دوباره بالا کشیدن شال گردن تا زیر چشم‌های سرما زده‌ام، قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم به سمت مکانی که هرچی بهش نزدیک‌تر می‌شدم، بیشتر به این باور می‌رسیدم که درست آمدم. خودش بود.. همان سقف شیشه‌ای بزرگی که از پنجره‌های مربعی چسبیده به هم ساخته شده بود و بیشتر شبیه سقف یک گلخانه بود. روی سقف کامل برف نشسته بود، ولی کناره‌هایش تا نصفه از برف پوشیده شده بود و از آن یک تیکه شیشه باقی‌مانده می‌توانستم یک چیزهایی را تشخیص بدهم. سریع روی زمین به شکم دراز کشیدم و کیفم را از روی کولم پایین انداختم. بدون این که نگاهم را از همان قسمت بدون برف شیشه بردارم، گوشیم را از جیب بغلش بیرون کشیدم و بدون فوت وقت مشغول فیلم گرفتن شدم.

آن زیر یک فضای خیلی خیلی بزرگ بود.. یک کارگاه.. یا درواقع یک آزمایشگاه.. آدم‌هایی که با روپوش سفید و کلاه و ماسک این‌ور آن‌ور می‌رفتند و یک کارهایی انجام می‌دادند می‌دیدم، ولی نمی‌شد تشخیص داد دقیقاً دارند چه کار می‌کنند. حدس ما بی‌بروبرگرد تولید شیشه بود، ولی با این فیلم از یک لابراتوار معمولی که چند نفر توش مشغول کار بودند نمی‌شد چیزی را ثابت کرد. با این حال ناامید نشدم. حالا که تا اینجا آمده بودم باید تلاشم را می‌کردم. برای همین، کیفم را چنگ زدم و در همان حالت سینه‌خیز حرکت کردم و آن سقف شیشه‌ای درآمده از وسط زمین را که حدوداً نیم متر ارتفاع داشت کامل دور زدم تا شاید از یک زاویه دیگر، سوژه بهتری نصیبم شود. تا بالاخره در نقطه مقابل، به چیزی که می‌خواستم رسیدم. یک سمت آزمایشگاه یا در واقع آشپزخانه. دقیقاً زیر همین قسمتی که من داشتم نگاه می‌کردم یک سری وسایل و شیشه‌های آزمایشگاهی و مایع‌های رنگی بود که مسئولش داشت یکی یکی می‌ریختشان تو یک دیگ بزرگی که مایع توش در حال قل‌قل کردن بود. حتم داشتم که عین همین دم و دستگاه را در یک فیلمی که مربوط به ساخت و پخش مواد مخدر بود دیده بودم و چیزی که مطمئن‌ترم می‌کرد، ماسک شیمیایی روی صورت کسی بود که داشت این مواد را با هم قاطی می‌کرد و این یعنی.. قسمت اصلی آشپزخانه‌شان همین جاست!

با ذوقی که از چنین کشف بزرگی در وجودم نشست، شال گردنم را پایین کشیدم و بی‌اهمیت به سرمایی که نوک دماغم را حسابی سرخ کرده بود دوربین گوشی را به سمت خودم گرفتم و نیشم را تا بناگوش باز کردم و با صدای خفه‌ای پچ‌زدم: «جایزه‌ات را آماده کن بهنود خان.. شرلوکت بازم گل کاشت.. هرچند که به قیمت یخ زدن شورت و ماتحتم تمام شد ولی می‌ارزید.. ماتحتم که سهله.. برای تو چیزای خوشگل‌ترم هم می‌دم.. تو فقط سر کیسه را شل کن که عوض این شورت خیس شده.. کمتر از یک ست ویکتوریا سکرت قبول نمی‌کنم.. این خط.. اینم نشان!»

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 44,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!