رمان در پی دیدار تو
رمان در پی دیدار تو رمان در پی دیدار تو

رمان در پی دیدار تو

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان در پی دیدار تو
نویسنده
ملیسا کوه کبیری
ژانر
تراژدی، درام، عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
29 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان در پی دیدار تو' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان در پی دیدار تو نوشتهٔ ملیسا کوه کبیری (نویسنده انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.

مگر قرارمان میدان اصلی شهر نبود؟ بی‌وفا مگر قرار نبود هیچ‌وقت یک‌دیگر را چشم به راه نگذاریم؟! کاش بودی و در این روح خسته جانی دوباره می‌شدی... حسرت دیدار تو، چنگ به جانم می‌زند...!

خلاصه رمان در پی دیدار تو

خانه به خانه سر میزنم؛ جلوی در می ایستم و با تکه سنگ کوچکی به در دقُل باب میکنم. به پاهایم مینگرم که بس دنبالت به این سرا و آن سرا سر زده دیگر نایی برای راه رفتن ندارد.

به دست هایم نگاه میکنم؛ در این زمستان سرد که حتی پشه هم هوس بیرون آمدن به سرش نمیزد قدم به قدم شهر را گشتن، دستانم را همچون تکهای یخ کرده که دیگر ها کردن هم گرمش نمیکند!

اما میارزد مگر نه؟ اگر پای تو در میان باشد، من هر غیر ممکنی را انجام می دهم. برای بار دهم به در نیمه چوبی کاشانه ات کوبیدم و به انتظار
بالاخره آمدی جانا گفتنت قدمی عقب رفتم... . پشت لبخندی مشتاق خستگی کل این چند سال را پنهان کردم.

ایستادم و ایستادم... . اما جز صدای آذرخشی که رعشه به جانم میانداخت صدای دیگری نمی شنیدم!

دلم بیتاب بود. بیتاب زمانی که صدایت زنم و گویی جانم شیرین عسلم؟ نمیدانم... تقدیر عاشقی چیست!

آن همه ادعای وفا و عشق؛ عاقبت چه شد؟ بیوفا... نمیگویی با رفتنت گیسوهایی که سر بلندی آنها قسم میخوردی چه کنند؟

یا چشمانی که تنها به شوق آمدنت در خانه را می نگریستند بعد تو چه کنند؟

با خودت نگفتی این دیوانه ی شیدا بعد از تو به انتظار چه کسی بنشیند؟

به سمت میدان اصلی شهر قدم بر میدارم ... همانجایی که قرار بود منتظرت بمانم تا بیایی!

نمی دانم نیمه شب است یا دمدمه ای سحر؛ مثل زمستان هر سال، شهرتان سوز سردی دارد. فقط... .

فقط دیگر تو نیستی که گرمای آغوشت بدنم را گرم کند!

خودم را کشانکشان به پارک میرسانم، پاتوق همیشگی!

روی همان صندلی چوبی نشستم.

نشستم و به حال دل مجنونم آه کشیدم.

کاش بودی... کاش بودی و باز هم با همان آلوچه های معروف، مرهم دل خسته ام میشدی... !

نگاهم به سمت زوج جوانی کشیده شد که در آن سرمای استخوان سوز بهمن ماه، بستنی می خوردند و میخندیدند.

درست مثل چندسال پیشِ ما!

شال بافتنی مشکی رنگی که دور گردن پسر بود، مرا یاد تو انداخت.

نمیدانم هنوز هم آن شالی که برای بافتش یک ماه زمان گذاشته بودم را داری یا نه... .

اما من تمام یادگاری هایت را نگه داشتم.

از آدامسی که خریده بودی، کاغذش را؛ از بستنی که خورده بودیم چوبش را؛ از ساعتی که دوردستم بسته بودی، باتریاش را... و از بذر عشقی که در دلم کاشتی، قلب شکسته اش را به یادگار دارم.

قیافه اش چه قدر شبیه تو بود!

حتی صدای خنده هایش با صدای خنده های تو مو نمیزد!

این پسر که بود؟ چرا اینقدر شبیه تو بود؟!

از روی صندلی بلند شدم و قدم به قدم به آنها نزدیک شدم.

دخترک روی تاب نشست و پسر هم با انداختن کتش دور دخترک، شروع کرد به تاب دادنش...

صدای خندیدنشان، در کل فضای پارک پیچیده بود. اینها؛ اینجا، درست در پاتوق ما چه میکنند عزیزکم؟

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!