رمان لعبت مفتون
رمان لعبت مفتون رمان لعبت مفتون

رمان لعبت مفتون

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان لعبت مفتون
نویسنده
فاطمه سیاسر
ژانر
تراژدی، عاشقانه، فانتزی، ترسناک
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
69 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان لعبت مفتون' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان لعبت مفتون نوشتهٔ فاطمه سیاسر (نویسنده انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.

نگاه‌ها به لعبتی است که در سیاهی مطلق می‌رقصد و عاشقی می‌کند. دستانش را می‌چرخاند و به حال معشوقه‌اش می‌گریستد. چشمانش را به خون آغشته می‌کند و لبش را به زهر! اشک‌های لعبت مانند تیزی روی قلبش خراش می‌اندازد؛ خراشی عمیق و بزرگ! خراشی که روی قلب گلی ایجاد شد؛ حالا آن را در سیاهی گرفتار کرده‌است. سیاهی مانند شیری جانش را به دندان می‌گیرد و او را پیش‌غذایش می‌کند.

خلاصه رمان لعبت مفتون

گلی، دخترم چیشده؟! خواب بدی دیدی؟ دخترک می خواست اتفاق را برایش تعریف کند اما انگار زبانش یاری سخن به او را نمی داد و نمی توانست سخن بگوید و برای مادربزرگش خوابی را که دیده بود تعریف کند.

انگار بر روی لبانش چسبی زده باشند. نفس دخترک به شمار افتاد، او نمی دانست چه اتفاقی دارد برایش می افتد. وحشت زده بود، اما این حالت را فقط خودش می توانست حس کند. متوجه نگاه متعجب مادربزرگش بود و سعی کرد خودش را کنترل کند.

چشمانش را به هم فشرد و بار دیگر به مادربزرگش خیره شد و به او گفت: - نه مادربزرگ چیزی نشده، حالم خوبه، فقط کمی بی خواب شدم.  مادربزرگ که انگار حرف گلی را باور کرده باشد سری تکان داد و مشغول انجام دادن کارهایش شد.

گلی کنار مادربزرگ نشست و به او خیره شد و با خود سخن می گفت که شاید مادربزرگش برای او خطرناک است! سرش را تکان داد تا افکارش را کنار بگذارد.

او خبر نداشت که تمام اتفاقات از همان خواب آشفته شروع می شود! به اطرافش نگاهی انداخت و چشمش به عروسکش خورد، به سوی عروسکش رفت و آن را در بغل خود گرفت و موهای عروسکش را نوازش کرد.

به سوی حوض رفت و روی آن نشست دستانش را بر روی آب می کشید و کودکانه می خندید؛ گویا انگار خواب را از یاد خود برده بود و با لذت به ماهی های درون حوض خیره بود و با ذوق کودکانه انگشتانش را روی آب تکان می داد.

زلف های گلی دور و برش آشفته ریختهبود و زیبایی او را چند برابر می کرد. ناگهان صدایی از گوشه حیاط به گوشش رسید. سرش را برگرداند و به نقطه ای که از او صدا می آمد خیره شد، گربه سیاه رنگی را دید که به او خیره بود و با چشمان خاکستری رنگش سر تا پای گلی را می نگرد؛

گلی با وحشت به گربه چشم دوخت او بسیار از گربه می ترسید، به طوری که در کودکی اش از شدت ترس لکنت گرفته بود. گربه کمکم به او نزدیک می شد. گلی عقب عقب می رفت ناگهان گربه پرشی کرد و گلی در حوضچه آب افتاد.

او نمی توانست شنا کند و تنها کارش دست و پا زدن بود. از داخل آب به باال خیره بود. ناگهان گربه تبدیل به آدمکی عجیب شد آنقدر عجیب بود که
گلی چشمانش را زیر آب از تعجب گشود.

کمکم نفسش تنگ می شد آن آدمک با لبخندی زیبا و عجیب به گلی خیره بود. گلی کمکم چشمانش را بست و در تاریکی فرو رفت در همان تاریکی حس کرد آن آدمک دستش را گرفته تا بتواند آن را از آب بیرون بکشد؛

موهای گلی در آب به رنگ مشکی تیره، مانند بختش درآمد حسی داشت که تا به حال آن را تجربه نکرده بود.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!