رمان تندیس عشق
رمان «تندیس عشق» - اثر نویسنده نسرین ثامنی
با ناراحتی نگاهی به ساعت انداختم. مدت زیادی بود که از خونه زدم بیرون. با ترس و دلهره راه افتادم سمت خونه. معطلی زیاد رویا تو کتابخونه باعث شد دیرتر از همیشه برسم خونه. دلم شور میزد از فکر اینکه با قیافه عصبانی و سوالی پدر روبرو بشم… اعصابم خرد بود.
خلاصه رمان «تندیس عشق»
ساعت نه صبح روز شنبه بود. شاهرخ که با عجله از اداره به خانه برگشته بود، به محض اینکه در سالن را باز کرد، مادرش را دید که لبخندزنان به استقبالش آمد. گفت: «سلام مادر. شما حاضرین؟» مادر پاسخ داد: «بله پسر. اگه کاری نداری راه بیفتیم؟» شاهرخ گفت: «فقط اجازه بده لباسمو عوض کنم.» شاهرخ که قرار بود برای خرید به اتفاق مادرش دنبال افروز بروند، کیف دستی خود را باز کرد و مقداری پول و دسته چکش را بیرون آورد و در جیب گذاشت و لباسش را عوض کرد و به مادرش ملحق شد و گفت: «خوب مادر، من حاضرم!»
مادر کیفش را به دست گرفت و آماده حرکت شد، اما هنوز به طور کامل از در خارج نشده بود که صدای زنگ تلفن در سالن پیچید. شاهرخ که نزدیک تلفن بود، گوشی را برداشت. افروز بود که گفت: «سلام شاهرخ.» شاهرخ گفت: «سلام. حالت چطوره؟» افروز گفت: «خوبم مرسی. تو آمادهای؟» شاهرخ گفت: «آره، تازه از شرکت برگشتم خونه. داشتیم راه میافتادیم که تو زنگ زدی.» افروز گفت: «مادرت هم همراهته؟» شاهرخ گفت: «آره. ببینم مسئله خاصی پیش اومده؟» افروز گفت: «مسئله که نه، ولی میخواستم یه خواهش ازت بکنم.» شاهرخ گفت: «بگو چی میخوای؟» افروز گفت: «اگه ممکنه خودمون دوتایی بریم خرید.» شاهرخ نگاهی به مادرش که همچنان دم در به انتظار ایستاده بود انداخت و به آرامی گفت: «ولی مادرم لباس پوشیده و الان دم در منتظره که حرکت کنیم.» افروز گفت: «میدونم، ولی ازش خواهش کن که اجازه بده خودمون بریم خرید. منم مادرمو از اومدن معاف کردم.» شاهرخ گفت: «ولی تو باید قبل از تصمیم گرفتن این موضوع رو به من میگفتی. الان صورت خوشی نداره که...» افروز گفت: «خواهش میکنم یه جوری براش توضیح بده.»
شاهرخ که نمیدانست چه بگوید، در پاسخ دادن مردد بود. مادرش که موضوع را حدس زده بود، لبخندزنان داخل شد و گفت: «شاهرخ، اینقدر معطل نکن.» سپس کیفش را روی میز گذاشت و در حالی که گره روسریاش را باز میکرد ادامه داد: «حق با افروزه، بهتره دوتایی برین.» شاهرخ با افروز خداحافظی کرد. گوشی را روی تلفن گذاشت و با ناراحتی گفت: «ولی مادر...» مادر گفت: «اینقدر سخت نگیر! اول کاره شما، خیلی حرفا دارین که به هم بگین، بهتره تنها باشین. تو باید خواست و سلیقه زنتو در نظر بگیری. اومدن من شاید باعث بشه که...» مادر که متوجه ناراحتی شاهرخ شد، حرفش را قطع کرد و ساکت ماند. شاهرخ با ناخشنودی راه افتاد. اما قبل از خارج شدن از در توقف کرد و گفت: «من ازتون معذرت میخوام.» مادر گفت: «برو پسر! خوش باشین، نگران من نباش.» شاهرخ به آرامی خارج شد و در را بست.
مادر آه عمیقی از سینه رها کرد و در حالی که لباس عوض میکرد با خود گفت: «جوونه، دلش میخواد با نامزدش بگه و بخنده، چه اشکال داره! باید به افروز حق بدم. شاید اگه منم تو موقعیت اون بودم همین کار رو میکردم. مصاحبت یه پیرزن برای جوون هیچ لطفی نداره.» مادر پس از تعویض لباس به طرف تلفن رفت تا با مهتاب تماس بگیرد. مهتاب تازه از خواب برخاسته و در حال صبحانه خوردن بود. همینکه متوجه شد مادر با شاهرخ نرفته و در خانه تنهاست، گفت که تا چند دقیقه دیگر خودش را به آنجا میرساند. مادر گوشی را گذاشت و به آشپزخانه رفت. حوالی ظهر بود که مهتاب خودش را به خانه مادر رساند.
شهاب هنگام خروج از دانشکده رو به فرشید کرد و گفت: «قراره آخر هفته برم پیش یکی از دوستام تا از پلیکپیهایی که استاد داده زیراکس بگیرم.» فرشید پاسخ داد: «پس لطفاً برای منم زیراکس بگیر.» شهاب گفت: «باشه! ضمناً بهتره از حالا خودتو برای مهمونی سهشنبه شب آماده کنی.» فرشید با تردید جواب داد: «فکر نمیکنم بتونم بیام، آخه لباس پلوخوری ندارم.» شهاب خندهکنان گفت: «عذر و بهونه نمیپذیرم.» فرشید گفت: «باور کن جدی میگم! سر و وضعم درست نیست.» شهاب گفت: «مهم نیست. اونجا اونقدر شیر تو شیره که کسی توجهی به این چیزا نداره. میخوام تو رو با خونوادهام آشنا کنم.» فرشید گفت: «خودت میدونی که من خجالتیم! باور کن تو اون جمع دست و پامو گم میکنم. تو مجالس شلوغ معذبم.» شهاب گفت: «اگه نیای حالم خراب گرفته میشه. خجالتو بذار کنار، تو اون شلوغی کی به سر و لباس تو نگاه میکنه؟» فرشید گفت: «آخه من تا هشت شب باید سرکار باشم.» شهاب گفت: «خوب مهم نیست. ساعت هشت شب خودم با ماشین میام دنبالت.» فرشید گفت: «باشه، حالا که اصرار میکنی حرفی ندارم، ولی باید قول بدی که حتی یه لحظه هم منو تنها نذاری، آخه من اونجا کسی رو نمیشناسم و نمیدونم چجوری خودمو سرگرم کنم.» شهاب گفت: «مثل آدمای دست و پا چلفتی حرف میزنی! ناسلامتی دانشجویی و تحصیلکرده! تو اینجور مجالس آدم میتونه بهراحتی چند تا دوست و مصاحب پیدا کنه. منم هواتو دارم و از کنارت جم نمیخورم.» آن دو پس از خداحافظی هرکدام به سمتی رفتند.
شهاب تا به خانه رسید، یکراست به سراغ آشپزخانه رفت. مهتاب و مادر سرگرم کاری بودند. شهاب پس از اینکه غذای مختصری خورد، به جمع آنان پیوست و از مادرش پرسید: «خوب رفتید خرید؟ پس شاهرخ کجاست؟» مادر پاسخ داد: «شاهرخ و افروز ترجیح دادن تنهایی برن خرید، منم از خونه بیرون نرفتم.» شهاب پس از اینکه حیرتزده به مادرش نگاه کرد و چیزی نگفت، رو به مهتاب کرد و با لحنی آمیخته به شوخی گفت: «چطوری ای زیبای خفته؟!» مهتاب گفت: «چه عجب مثل آدم حالی از ما پرسیدی؟ نکنه نقشهای تو سرته؟ کور شده اون دکونداری که مشتریشو نشناسه!» شهاب به صدای بلند خندید و گفت: «ای بابا! هفت هشت هزار تومن پول ناقابل که نشه کشیدن نمیخواد! وجود من بیشتر از اینا برات ارزش داره!» مهتاب چشمانش را به حالت غمزده برد و گفت: «هیچم اینطور نیست. اون ممه رو لولو برد!» شهاب گفت: «آخه انصاف هم خوب چیزیه. درسته که تو جشن نامزدی شاهرخ من با لباسای کهنه جلو مهمونا ظاهر بشم؟ بهخدا واسه شماها افت داره! شرمآوره!» مهتاب چشمکی به مادرش زد و گفت: «خوب اینقدر حاشیه نرو و اصل مطلب رو بگو. این همه آسمون ریسمون به هم نباف!» شهاب سینه را صاف کرد و گفت: «خودت میدونی که پول توجیبی من اونقدر نیست که کور بگه شفا و بیمار بگه دوا! در حال حاضر مشکل من با چندتا اسکناس هزارتومنی حل میشه. عوضش منم به موقع تلافی میکنم!» مهتاب گفت: «مثال چیکار میکنی؟» شهاب گفت: «خوب وقتی بچه دار شدی، روزی چند ساعت میام با بچهت بازی میکنم!» مهتاب ذوقزده پرسید: «قول میدی یا بازم میخوای کله سرم بذاری؟» شهاب گفت: «به شرافتم سوگند! من کی سرت کله گذاشتم؟» مهتاب گفت: «ای بدذات! در هر صورت رو قولت حساب میکنم، هرچند میدونم یه وجب روده راست تو شکمت نیست.» شهاب بوسهای بر پیشانی خواهرش چسباند و با شادمانی گفت: «الوعده وفا، رد کن بیا! اگه پول نقد نداری چک هم قبول میکنم! اما مواظب باش چکت برگشت نخوره!» مهتاب گفت: «تو بدجنسترین برادر روی زمینی!» شهاب گفت: «متشکرم. دیگه چی؟» مهتاب گفت: «فعلاً همین. بقیش طلبت.» شهاب نگاهی به دور و بر خود انداخت. همینکه چشمش به کیف مهتاب افتاد، به طرف آن یورش برد و گفت: «من عادت دارم تا تنور داغه نون رو بچربونم.» شهاب کیف را به طرف خواهرش گرفت و ادامه داد: «بفرما! دست شما رو میبوسه، میترسم دیر بجنبم مرغ از قفس بپره.» مهتاب خندهکنان کیف را گرفت و گفت: «اگه یکی دو روز صبر میکردی، بیشتر از اونی که خواسته بودی بهت میرسید.» شهاب گفت: «نه جانم، سیلی نقد به از حلوای نسیه است.» مهتاب در کیف را گشود، دسته چکش را بیرون کشید و در حالی که برگی از آن را پاره میکرد پرسید...
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 35,000 تومان



دیدگاه کاربران