رمان رسوب احساس
دانلود رمان رسوب احساس اثر فرزانه سادات عدالتیان حسینی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
بعضی آدمها نه وقتی وارد زندگیات میشوند، بلکه وقتی بیهیچ دلیلی میمانند، خطرناک میشوند. نه آنقدر نزدیک که بتوانی نامش را عشق بگذاری، نه آنقدر دور که بتوانی فراموششان کنی. «رسوب احساس» روایتِ دوستیهاییست که آرام و بیصدا آغاز میشوند، و درست از همان نقطهی خاموش، همهچیز آهسته و نامحسوس تغییر میکند…
خلاصه رمان رسوب احساس
می گویند آدم وقتی از سی سالگی رد میشود، ناگهان می فهمدچقدر چیزها را جا گذاشته. یادش می افتد کجا ایستاده، کجا می خواست باشد و بین اینها، یک حفره کوچک پیدا میکند که هیچ چیز پرش نمیکند. من هم از این قاعده بیرون نماندم، فقط تفاوتش این بود که سی و سه سالگی برای من تبدیل شد به آینه ای پر از لک؛ آینه ای که هر روز صبح صورتم را نشان میدهد و کنار آن، سایه چیزی که هیچ وقت نداشتم. روی همان صندلی همیشگی ام نشسته ام. پایه سمت راستش سال هاست لق میزند و من هم سال هاست حوصله درست کردنش را ندارم.چراغ رومیزی زرد رنگی که از بیست سالگی همراهم مانده، نور گرم و خسته ای میپاشد روی صفحه سفید رو به رویم. این کاغذ لعنتی یکجوری نگاهم میکند انگار میخواهد بگوید:«بالاخره وقتشه.» مدت ها بود ننوشته بودم و فقط می خواندم. شاید چون نوشتن همیشه چیزی را زنده می کرد
که سعی داشتم فراموشش کنم. اما امشب، با این سکوت عجیب که توی دفتر افتاده، حس کردم اگر ننویسم، اگر این سنگ یازده ساله را از سینه ام بیرون نکشم، یک روز وزنش خردم میکند. دلیلش را نمیدانم. اینکه چرا حاال؟! چرا امشب؟! ِ چرا بعداین همه سال سکوت و فاصله؟... شاید آدم وقتی خیلی تالش میکند چیزی را پاک کند و نمیشود، در نهایت مجبور میشود با آن رو به رو شود.مجبور می شود اسمش را بلند بگوید تا کمی کمرنگ شود. اسمش اِما بود. سه حرف ساده، اما در دهان من همیشه مثل گره ای بزرگ باقی مانده است. انگار گفتنش هنوز هم نفسم را نیمه راه برمیگرداند عقب. اگر دنبال قهرمانید، یکی از آن آدم ها که با نبوغ و جسارت سرنوشتشان را زیر و رو میکنند، این صفحه را همینجا ببندید. من قهرمان هیچ چیز نیستم. نه آنقدر عجیبم که قصه ام حیرتانگیز باشد، نه آنقدر شکست خورده که بشود برایم آه کشید.
من فقط مردی معمولی ام؛ مردی که یکبار عاشق شد و نفهمید دوست داشتن همیشه راهی به رسیدن ندارد. گاهی با خودم فکر میکنم تعریف کردن این قصه شاید سبکترم کند. شاید اگر از آن روزها بنویسم، از خود بیست و دو ساله ام که هنوز نمیدانست بعضی دلبستگی ها فقط می آیند تا چیزی را در آدم تکان بدهند بنویسم، آن وقت بتوانم بفهمم کجای مسیر را ندیدم، یا شاید... چرا هنوز بعد این همه سال، سنگینی آن روزها از روی قلبم تکان نخورده. امشب قرار نیست به هیچ جا برسم. قرار نیست گذشته را باز کنم یا از اِما بگویم. فقط می خواهم بگویم که این قصه از کجا شروع میشود: از من، نشسته پشت یک میز لق، با چراغی زرد، در سی و سه سالگی، ایستاده روی زمان، و آماده برای رو به رو شدن با چیزی که یازده سال است پنهانش کرده ام. قبل از هرچیز باید بگویم آن سال ها هیچ اتفاق خارق العاده ای در زندگیام نمی افتاد.



دیدگاه کاربران