رمان سنگ قلب عاشق پیشه
رمان «سنگ قلب عاشق پیشه» - اثر دنیز
یزدان مردی خشن و هوسباز بود، پسر یک خانواده پولدار که از نوجوانی خانوادهاش را ترک کرد تا وارد آکادمی فوتبال شود. حالا در بیستوپنج سالگی، وقتی در بهترین لیگهای خارجی بازی میکند، خبر مرگ پدر و مادرش را به او میدهند و ناچار میشود به ایران برگردد. یزدان میفهمد آهو، خواهر ناتنیاش، در یک تصادف بیناییاش را از دست داده است. این برایش بهترین فرصت میشود تا انتقام تمام سالهای دوری از خانه و خانواده را از آن دختر بگیرد. او آهو را با انواع شکنجهها و حقارتها آزار میدهد، چون او را مقصر جدایی از عشقش میداند—عشقی که به خاطر اصرارهای پدر و مادرش برای ازدواج با آهو، او را ترک کرده بود.
خلاصه رمان «سنگ قلب عاشق پیشه»
انگار منتظر بود که من اون رو تا تختش ببرم. اما این دیگه از دست من بر نمیاومد. کمی این پا و اون پا کردم تا حرفم رو بزنم. گفتم: «اوم... بقیهاش رو خودت میتونی بری. جز تخت و کمد لباست چیز دیگهای توی اتاق نیست. مستقیم بری میرسی به تخت.» و قبل از اینکه چیز دیگهای بگه، عقبگرد کردم و ازش دور شدم. و همین که ازش دور شدم، از کار خودم پشیمون شدم. قرار بود از این دختر انتقام بگیرم. نه اینکه کمکش کنم. اون کسی بود که به من زخم زده بود و حالا من نباید کمکش میکردم. بیخیال آب خوردن شدم. به اندازه یک ساعتم خورده بودم. دیگه نیازی به آب نبود.
جولیا هنوز هم خواب بود. نمیدونستم چرا انقدر خسته بود و میخوابید. روی تخت که دراز کشیدم، برخلاف چند دقیقه قبل، دستمو دورش حلقه کردم و به خودم فشردمش تا فکرم از آهو و چشماش بیرون بیاد. فردا کارهای زیادی داشتم که باید انجام میدادم. اما اونطور نشد. نه تنها صدای مغزم ساکت نشد، بلکه بلندتر هم شد. کاش هیچوقت اون شب بهش کمک نمیکردم. کاش نمیذاشتم مظلومیتش روی من هم تأثیر بذاره.
خسته، کروات رو دور گردنم سفتتر کردم. جولیا گفت: «مگه دیشب نخوابیدی؟ چرا انقدر چشمات قرمزه؟» توی آینه به چشمام دقت کردم. قرمز بود. خیلی هم قرمز بود. حوصله سؤال و جوابهای جولیا رو نداشتم. حتی حوصله خودمم نداشتم. فکرم مشغول بود و سرم درد میکرد. گفتم: «خوبم. دیشبم خوابیدم. خیلی هم خوابیدم. چشمامم به خاطر خواب زیاد قرمز شده.» اما دروغ میگفتم. نه دیشب خوابیده بودم و نه خوب بودم. جولیا فقط نگاهم کرده بود. از اون نگاههایی که میگفت من میدونم تو یه چیزیت هست. اما چیزی نگفت. چیزی که همش توی مغزم رژه میرفت، فکر به لبهای سرخ آهو بود که داشت باعث آزارم میشد. فکر میکنم این مدت تمرینات خیلی به من فشار آورده بود.
گفتم: «من میرم!» خواستم از در برم بیرون که یه چیزی یادم اومد و برگشتم و گفتم: «آها! قبل از اینکه بری، به خدمتکار بسپور آهو رو از اتاق بیارن بیرون. خودش تنهایی نمیتونه.» جولیا مشکوک نگاهم کرد. اما آخرش سرشو تکون داد و «باشه» گفت. نمیدونستم چی از دیشب تا الآن تغییر کرده بود، اما نمیخواستم انتقامم رو از آهو این شکلی بگیرم. انتقامم رو، رو در رو ازش میگیرم. نه اینطوری نامردانه. سری برای جولیا تکون دادم و بوسهای روی لبش کاشتم و از خونه زدم بیرون. رابطهام این بار طولانی شده بود. وقتش رسیده بود یه کم تنوع بدم!
نمیدونم چه مدتی بود که توی اتاق بودم. ولی فکر میکردم چند ساعتی میشد. البته هیچ فرقی هم نمیکرد؛ چه اینجا و چه اونجا، تنها تاریکی پشت پلکم برام بود، اما حداقل اون جا صدای چند نفر رو میشنیدم. دیشب فهمیدم یزدان، به اون بدی هم که فکر میکردم نیست. اون فقط عصبانی بود. به خاطر مرگ خانوادهاش ناراحت بود. اما کاش... کاش هیچوقت اونجوری فکر نمیکردم. کاش میفهمیدم درد قلب یزدان یه چیزی بیشتر از ایناست. توی اتاق نشسته بودم که در اتاق زده شد و «بفرمایید» گفتم. در باز شد و صدای نرگس توی اتاق پیچید که گفت: «مهمون نمیخوای خانومخانومها؟» گل از گلم شکفت. نرگس تنها کسی بود که اینجا میشناختم و خوشحال بودم که بین این همه آدمی که ازم متنفر بودن، اون بود تا از تنهایی درم بیاره! گفتم: «چرا نخوام، بیا تو.» جلو اومد و از پایین رفتن تخت فهمیدم کنارم نشسته. گفت: «آقا گفتن بیام. خیلی معذرت میخوام، خیلی هم ناراحت شدم، ولی آقا گفتن که بیام لباسارو بهت بدم ببرمت برای کار.» باز هم اشک توی چشمام جمع شد. چه زود من رو ناامید کرد. میدونستم انقدر ازم بدش میاد که نذاره اینجا فقط بخورم و بخوابم. ولی آخه با این وضعم؟! وقتی خودم میدونستم چیزی رو نمیبینم و ممکنه بیشتر خرابکاری کنم. سکوتم انقدر طولانی شد که بالاخره نرگس به حرف اومد و گفت: «آهو ناراحت شدی؟ بهخدا نمیخواستم ناراحت شی. اصلاً کارهای تو هم من انجام میدم، تو فقط آقا اومد تظاهر کن داری کار میکنی. گریه نکنیا!» با دست نمِ زیر چشمامو پاک کردم. چرا انقدر مهربون بود؟ دستم جلو بردم و به سختی دستشو پیدا کردم و توی دستم گرفتم و گفتم: «نمیدونم لطفت رو چطور جبران کنم.» نرگس دستم رو گرفت و کمکم کرد تا بلند شم و گفت: «الآن کمکت میکنم لباستو بپوشی تا اگه یهویی آقا اومد دوباره سرمون داد نزنه. بعد میریم بیرون.» و دستم رو روی پارچه توی دستش گذاشت. پارچه نرم بود. خیلی خیلی نرم. پرسیدم: «نرگس، این چه رنگیه؟» گفت: «گلبهیه.»
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 42,000 تومان



دیدگاه کاربران