رمان گیوتین
رمان گیوتین رمان گیوتین

رمان گیوتین

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان گیوتین
نویسنده
عالیس
ژانر
عاشقانه، بزرگسال، انتقامی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
3270 صفحه
سایر آثار
اگر نویسنده یا مالک 'رمان گیوتین' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان «گیوتین» - اثر نویسنده عالیس

روشن پاک‌مهر، یک وکیل پایه‌یک دادگستری است که برای نجات پدرش از زندان، به یزدان فرخزاد نزدیک می‌شود تا مدرک جمع کند. چون معتقد است یزدان در زندانی شدن پدرش نقش دارد. یزدان با دیدن زیبایی چهره و هیکل خوب روشن، جذبش می‌شود و به جای کشتنش، به او پیشنهاد صیغه نودونه‌ساله می‌دهد. روشن چاره‌ای جز قبول این پیشنهاد ندارد، اما... دخترِ تخس این رمان، خون به دل یزدان می‌کند و همه نقشه‌هایش را نقش بر آب می‌کند، تا جایی که یزدان مجبور می‌شود باهاش...

خلاصه رمان «گیوتین»

شقیقه‌اش را بوسیدم که نفسش را در سینه‌ام فوت کرد. خیلی زود خوابش برد و من از روی تخت پایین رفتم. سرم درد نمی‌کرد اما سنگین بود. آرام و قرار نداشتم. چند دقیقه‌ای کنار پنجره ایستادم اما داشتم دیوونه می‌شدم. چنگی به موهایم زدم و به ترانه نیم‌نگاهی انداختم. امشب صبح نمی‌شد.

روبروی کمد ایستادم و لباس بیرون کشیدم و پوشیدم. کت بلندی را روی ساعد انداختم و تلفنم را به چنگ گرفتم و از اتاق بیرون زدم. خانه فقط با نور دیوارکوب روشن بود. پا به محوطه بیرونی گذاشتم و دو تا از نگهبان‌ها را دیدم. روی صندلی نشسته بودند و من حواسم به چرت زدنشان جمع شد. لعنتی‌ها. فرهاد را نمی‌دیدم. ریموت را فشردم که هر دو بلند شدند و به محض دیدن من با ترس سلام کردند. پرخاشگری لازم نبود؟ بود اما الان نه. نمی‌خواستم ترانه را بیدار کنم. گفتم: «صبح تکلیفم را با شما روشن می‌کنم.» و اجازه ندادم حتی یک کلمه حرف بزنند. جلو رفتم و انگشت تهدیدم را به سینه اولین نفر کوبیدم و گفتم: «روزتان را می‌آرم که به غلط کردن بیفتید. گمشوید. امنیت این عمارت دست شما احمق‌هاست؟ بالایی به کشیک بدهید. فرهاد کدام گوریه؟» نفر پشت سری با تته‌پته گفت: «ق... قربان، ت... تو ات... اتاق کن... کنترل. بب... ببخشید، همین الان ی... یهو چش... چشممان گر... گرم شد.» نگاه خشمگینم دهنش را بست. چندین بار سر تکان دادم و تا کنار ماشین پیش رفتم و سوار شدم. استارت زدم و با اینکه هنوز علائم شدید مستی داشتم، اما ماشین را به حرکت درآوردم و از عمارت بیرون زدم. شماره جویان را گرفتم و پا بر روی پدال گاز فشردم. این بار طول کشید تا جواب بدهد. صدای خواب‌آلوده‌اش را شنیدم که گفت: «قربان؟ چیزی شده؟» گفتم: «نه. من دارم می‌روم خانه باغ. صبح نشده چند تا نگهبان قابل اعتماد پیدا کن. می‌خواهم کلاً اختلال خواب داشته باشند. حق ندارند پلک را هم بگذارند. چند تا گوسفند در خانه بسته بودم امنیتم بالاتر بود.» انگار کاملاً خواب از سرش پرید و حس کردم که نشست و گفت: «چشم. شما آرام باشید، من همین الان ردیفش می‌کنم. مشکلی پیش آمده؟ دردسر درست کرده‌اند؟» همه وجودم نبض می‌زد. دل‌نگران حال پدر بودم. گفتم: «جویان... ولی کسی که در خانه من است باید طبق قوانین من رفتار کند، نه که تا من چشم را هم گذاشتم بخوابد.» نفسش را عمیق فوت کرد و گفت: «باشه، چشم. من ردیفش می‌کنم. چک می‌کنم کسی دنبال‌تان نباشد.» «باشه»ای گفتم و تلفن را قطع کردم. تا رسیدن به خانه باغ خیلی طول می‌کشید. سیگاری بیرون کشیدم و با اینکه می‌دانستم نباید، اما گوشه لبم گذاشتم و کشیدم.

تقریباً نیم ساعت بعد رسیدم و پیاده شدم. وقتی از جویان خبری نبود یعنی خطری تهدیدم نمی‌کرد. در را با کلید باز کردم و ریموت را فشردم. این وقت از شب حتی دلاور هم نبود. کت را تن کردم تا از سرمای هوا در امان بمانم. از کنار استخر خالی گذشتم و با کلید در ورودی را باز کردم و داخل شدم. خیلی تاریک بود و من با نور گوشی به مسیرم ادامه دادم. صدای دستگاه را می‌شنیدم. قلبم داشت می‌سوخت. در اتاقش باز بود و من به چهارچوب در تکیه دادم. به سختی در تاریکی اتاق قابل تشخیص بود. قفسه سینه‌اش با دستگاه بالا و پایین می‌شد. تند و کشدار. چندین بار نفس تازه کردم و جلو رفتم. لب تخت نشستم و چشم بستم. یک دقیقه... پنج دقیقه... ربع ساعت... نمی‌دانم دقیقاً چقدر زمان گذشت اما بالاخره دستش را روی کمرم گذاشت و من چشم باز نکردم. حس کردم که سعی داشت ماسک را کنار بزند. وجودم از درون در حال متلاشی شدن بود. اما من هنوز همان یزدان بودم. شکست را هیچ‌وقت قبول نمی‌کردم. هیچ‌وقت.

با دم عمیقی چشم باز کردم و همزمان با بازدم گفتم: «پسرم؟» جوابش را دادم: «جانم بابا؟» گفت: «بالاخره آمدی.» جمله‌اش خبری بود. انگار داشت به خودش حالی می‌کرد که پسرش آمده. گفتم: «آره. نتوانستم تاب بیاورم. شبانه کوبیدم آمدم که فقط ببینمت. دارم نزدیک می‌شوم بابا. خیلی نزدیک. به من اعتماد کن.» خندید. ضعیف و بی‌جان. گفت: «تو قابل اعتمادترین کسی هستی که می‌شناسم.» به سمتش چرخیدم و پای چپم را روی تخت کشیدم و خم کردم. دستش را گرفتم و به لب زدم و گفتم: «هرچی هستم از شما دارم. دیگر آخرش است. جان من را بگیر اما زنده بمان.» انگشتش را به پشت دستم چسباند و ضربه زد. چشم‌هایم به تاریکی عادت کرده بود و حالا می‌دیدمش. ضعیف‌تر و رنجورتر. من بوی لعنتی مرگ و حضور عزراییل را حس می‌کردم. انگار دستش درست بیخ گلوی من بود. به سختی آب دهنم را قورت دادم و گفتم: «می‌دانی چیه بابا؟ طوری در دستگاه بهمن نفوذ کردم که خودش خبر ندارد. مدام به من التماس می‌کند بیشتر نفوذ کنم، بیشتر به نابودیش نزدیکش کنم. خودش دارد پل‌های پشت سرش را خراب می‌کند. من به چیزی که می‌خواهد می‌رسانمش. درست وقتی فکر می‌کند روی جایگاه اول است، می‌کشمش پایین.» توان درست نفس کشیدن نداشت. باید فکری برای شب‌ها و تنهایی اتابک می‌کردم. نباید تنها می‌ماند. ماسک را روی دهانش تنظیم کردم و خودم را جلو کشیدم. پلک‌هایش خسته خواب بود. گفتم: «بابا؟» این سکوتش از ضعف، داشت با من چه می‌کرد؟ گفت: «ببخش که کم می‌گذارم.» گفتم: «یزدان؟» گوشم را به ماسک چسباندم.

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 45,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!