کتاب مردم مشوش
کتاب مردم مشوش کتاب مردم مشوش

کتاب مردم مشوش

دانلود با لینک مستقیم 4 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
کتاب مردم مشوش
نویسنده
فردریک بکمن
ژانر
داستان
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
279 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'کتاب مردم مشوش' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود کتاب مردم مشوش اثر فردریک بکمن به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم

داستانی پرکشش از یک جنایت خنده‌دار! فردریک بکمن، نویسنده‌ی پرآوازه‌ی سوئدی در کتاب مردم مشوش با لحن طنز همیشگی‌اش ماجرای یک دزدی و گروگان‌گیری عجیب را روایت می‌کند. این اثر یکی از پرفروش‌ترین آثار نیویورک تایمز محسوب می‌شود و در میان خوانندگانش به شهرت بالایی دست‌یافته است. مردم مشوش کتابی غنی از دیالوگ های بی نظیر که همراه با درک «بکمن» از طبیعت انسان می شود. داستانی که با هوشمندی نوشته شده و از تاب آوری قدرت دوستی، بخشش و امید؛ چیز هایی که می توانند حتی در زمان های اظطراب انگیز ما را نجات دهند.

خلاصه کتاب مردم مشوش

بعد مرد تعریف کرد که شغل خوبی داشته، شرکتی زده که تقریباً اوضاعش خوب بوده است و یک آپارتمان خوب خریده. بعد تعریف کرد که تمام پس‌اندازش را در یک شرکت املاک سرمایه‌گذاری کرده تا بچه‌هایش در آینده شغل بهتر و آپارتمان‌های زیباتری داشته باشند، تا بچه‌هایش در آرامش زندگی کنند و نگران چیزی نباشند، تا شب‌ها خسته‌وکوفته ماشین‌حساب‌دردست خوابشان نبرد، چون وظیفهٔ پدرومادرها همین است: که شانه‌ای باشند برای تکیه کردن، همان شانه‌ای که بچه‌ها تا کوچک‌اند روی آن قلمدوش می‌نشینند تا دنیا را ببینند، همان شانه‌ای که وقتی کمی بزرگ‌تر شدند روی آن می‌ایستند تا دستشان به آسمان برسد و ابرها را بگیرند، همان شانه‌ای که در لحظات تردید و ترس‌ولرز سر روی آن می‌گذارند و به آن تکیه می‌کنند. آن‌ها به ما اعتماد می‌کنند و این خردکننده است، چون هنوز نفهمیده‌اند ما خودمان هم درواقع نمی‌دانیم چه داریم می‌کنیم.

پس آن مرد هم همان کاری را می‌کرد که همهٔ ما می‌کنیم: وانمود می‌کرد می‌داند. وانمود می‌کرد می‌داند، وقتی بچه‌هایش می‌پرسیدند "چرا پی‌پی قهوه‌ایه؟ آدم بعد از مرگ کجا می‌ره؟ چرا خرس‌های قطبی پنگوئن نمی‌خورن؟" بعد بچه‌ها بزرگ شدند. گاه آنی فراموش می‌کرد و سعی می‌کرد باز هم با آن‌ها مثل بچگی‌شان رفتار کند. و چه خجالتی می‌کشیدند بچه‌ها. و خودش. سخت است برای یک بچهٔ دوازده ساله شرح دهی بهترین لحظهٔ زندگی‌ام وقتی بود که تو بچه بودی و من تند می‌دویدم و تو از پی‌ام می‌دویدی و دستم را می‌گرفتی. انگشتانت در دست‌های من. پیش از آنکه بدانی من چقدر در این کار ناموفقم.

مرد وانمود می‌کرد، همه‌چیز را. تمام اقتصاددانان به مرد اطمینان خاطر دادند که سرمایه‌گذاری در بازار املاکْ تجارتی مطمئن است، چون همه می‌دانند بازار مسکن هرگز افت نمی‌کند. اما بعد ناگهان افت کرد. یک بحران اقتصادی جهانی و بعد ورشکستگی یک بانک در نیویورک و بعد، هزاران کیلومتر دورتر در شهری کوچک در کشوری دیگر، مردی تمام زندگی‌اش به فنا می‌رود. با وکیلش حرف زد و بعد همین‌طور که گوشی تلفن را می‌گذاشت پل را از پنجرهٔ دفتر کارش دید. صبح زود بود. برای این فصل سال هوا کمی گرم بود اما باز نم باران در هوا پیدا بود. انگارنه‌انگار چیزی شده باشد، بچه‌هایش را رساند مدرسه. وانمود کرد. دم گوششان زمزمه کرد که چقدر دوستشان دارد و دلش از سینه بیرون پرید وقتی چشم‌ها را برایش بالا دادند. بعد آمد سمت رودخانه. ماشینش را زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کرد و سوئیچ را هم برنداشت. رفت روی پل و روی نرده ایستاد.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!