رمان وستا
دانلود رمان وستا نوشته AZI.H10 به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.
«زندگی آنطور که فکر میکردم آسان نبود. در این پیچیدگیها عاشق شدم؛ عاشق مردی که نخستین بار در برابر او ایستادم، قصد خفه کردنم را داشت. لعنت بر من، لعنت بر این دلِ زباننفهم که عاشق چشمانِ گرگدرندهاش شد؛ گرگی که با چنگالهایش راهِ تنفسم را بسته بود، اما من غرقِ نگاهش و چشمانِ خونخواهش شدم. این داستان، تقابل مرگ و زندگی است؛ جایی که نفس کشیدن با او، هم مانند غرق شدن بود و هم همچون پرواز.»
خلاصه رمان وستا
زرنگتر از آن بود که نفهمد این پرسشها را برای چه میپرسم. امروز هم کلاس زبان با او بود. پس از اتمام کلاس، از جایم برخاستم، بارانی بلندِ کرمرنگ را روی بافت کرم و شلوار بگ مشکیام کشیدم. شال سادهای مشکی استفاده کرده بودم که به گفته ستاره، زیبا شده بود. کولهپشتی سیاهرنگم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. آموزشگاه در طبقه سوم بود؛ طبق عادت این روزها، اول با مهناز خداحافظی کردم و با آسانسور به همکف رفتم. از نگهبان که مردی همسن ویلی، حدود ۵۰ ساله بود، خداحافظی کردم و بیرون آمدم.
تلفن همراهم زنگ خورد. با دیدن اسم سهیل، متعجب شدم و جواب دادم. او گفت: «سلام خانم، ببخشید، ماشینم مشکلی پیدا کرده. میتوانید کمی صبر کنید تا خودم را برسانم؟» پاسخ دادم: «مشکلی نیست. خودم میروم. در راه باید به کتابخانه بروم و کمی خرید هم دارم، تو راحت باش.» او ناراضی بود اما پذیرفت و توصیه به مراقبت کرد. امروز میخواستم چند ساعتی به کتابخانه بروم و با خواندن کتابی، از آرامش آنجا لذت ببرم. ناگهان صدای جیغی توجه مرا جلب کرد. جلو آموزشگاه خلوت بود، ولی جیغ دوباره از کناری شنیده شد. آرام به سمت صدا رفتم. صحنه عجیبی دیدم: آنا بیهوش در دستان چند مرد غولپیکر بود که او را داخل وانت مشکی میگذاشتند. بیاختیار کوله را برداشتم و محکم به سر یکی از آنها کوبیدم. او بدون درنگ مشتی به صورتم نواخت که انگار وزنهای صد کیلویی بر صورتم کوبید.
با صدای قدمهایی، نگاه خشک شدهام را از آنا گرفتم و به سوی شخصی که وارد شده بود خیره شدم؛ مردی جذاب و خوشتیپ با کتوشلوار سیاه. دو دکمه اول پیراهنش باز بود و زنجیری از پوست مار نقرهای بر گردن داشت. آنقدر جذاب بود که لحظاتی طول کشید تا نگاهم را از او جدا کنم. پشت سرش دو مرد هیکلی کچل ایستاده بودند. مرد به ایتالیایی به فرد مسلح داخل سوله گفت: «دختره چیزی اعتراف نکرد؟» او پاسخ داد: «نه، کارلو.» سپس مرد به سمت من اشاره کرد و پرسید: «این را از کجا آوردی؟»
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 43,000 تومان



دیدگاه کاربران