رمان رقص در آتش
دانلود رمان رقص در آتش نوشتهٔ شیما سبحانی به صورت فایل PDF بی سانسور، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم
سحرگاهان که نسیم سحری وزیدن آغاز میکند و عطر و بوی دلانگیز اشک عشاقی که تا سحر نخفتهاند و قطرات خون دل مهجورشان که در مجمر دیدگانشان رنگ باخته، از دیدگان فرو غلطانده اند را به مشام جان هر صاحب دلی میرساند، دنیا با عطر عشق، حال و هوای تازهای به خود میگیرد…
خلاصه رمان رقص در آتش
با چشمانم دنبال هدیه میگشتم تا ببینم کجاست. برای اینکه دید بهتری پیدا کنم، روی صندلی کمی خودم را جابهجا کردم. بالاخره پیدایش کردم؛ در آن تاریکیِ گوشهٔ سالن، لباس قرمزِ پرزرقوبرقِ سنگ دوزی شدهاش میدرخشید. آنجا چه غلطی میکند؟ با رخوت از جایم بلند شدم و گلاسم را روی میز گذاشتم. دستی به موهایم که به خاطر دمای بالای محیط و قطرات عرق به پشت گردنم چسبیده بود کشیدم و مرتبشان کردم، سپس خرامان خرامان به سمتش رفتم.
با آن کفشهای پاشنهبلندِ پانزده سانتی و مستی، به سختی میتوانستم راه بروم. خم شدم و زیر لبی، اموات هدیه را به خاطر این انتخابِ مسخرهاش آباد کردم! وقتی پایم به پارکتهای خنک خورد، حس خوبی در وجودم پخش شد. لبخندی زدم، کفشهایم را در دست گرفتم و به سمت هدیه رفتم. به چند قدمیاش که رسیدم، کاملاً به او دید پیدا کردم. آن دخترِ دیوانه داشت با هیراد، همان کنهٔ بی چسبی که از اول مهمانی به ما چسبیده بود، صحبت میکرد. هر چند دقیقه یکبار، دستی به موهای بلوندش میکشید و عشوه میآمد.
صورتهایشان کمکم داشت به هم نزدیک میشد که یکهو داد زدم: هدیه؟ چنان جفتشان پریدند بالا و هول شدند که میخواستم از خنده بخورم زمین، اما جلوی خودم را گرفتم. با لحنی که انگار تازه دیدمش، گفتم: اِ، اینجایی؟ کجا رفتی یه ساعته؟ لبخند مسخرهای روی لبم جا خوش کرده بود که هدیه متوجه شد همهچیز را دیدهام و دارم فیلم بازی میکنم. با حرص جلو آمد و آرام طوری که فقط خودم بشنوم گفت: نیشت رو جمع کن مسخره. من که میدونم از قصد کردی. بیا، الان تو حرصت میمونه، خوبه؟ کلی نقشه کشیده بودم که جفتپا پریدی وسطش. لعنتی، آهش دامنت رو میگیره! خندهام گرفته بود.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 46,000 تومان



دیدگاه کاربران