رمان شرط بندی
دانلود رمان شرط بندی نوشتهٔ جنیفر کروزی به صورت فایل PDF بی سانسور، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان
مینروا دابز خوب میداند که پایانهای خوش فقط در افسانهها اتفاق میافتند؛ مخصوصاً وقتی پای مردی در میان باشد که فقط برای بردن یک شرطبندی، او را به شام دعوت کرده است. حتی اگر آن مرد، کالوین موریسیِ جذاب، خوشپوش و موفق باشد. برای کال، تعهد چیزی نیست که بتواند با آن کنار بیاید؛ مخصوصاً نه با زنی به تندی و بداخلاقیِ مین. البته حتی این را هم باید پذیرفت که مین با کفشهای شیکش و آن حضور خیرهکنندهاش، دل هر مردی را میلرزاند. اما وقتی شامشان به پایان میرسد، هر دو تصمیم میگیرند همانجا همهچیز را تمام کنند؛ ارتباطشان را قطع میکنند و با این توافق از هم جدا میشوند که دیگر هرگز همدیگر را نبینند.
خلاصهٔ رمان شرط بندی
بانی بازوی مین را لمس کرد: «خوبه که باهات بههم زد؛ چون الان آزادی و یه مرد مناسب میتونه پیدات کنه. شاهزادهات تو راهه.» مین گفت: «درسته، مطمئنم که تو راه بود، ولی مثل اینکه یه تریلی توی راه اونو زیر گرفته!»
بانی روی پیشخوان خم شد؛ مثل یه بچهٔ بازیگوش به نظر میرسید: «اینطور نیست! اگه شاهزادهای در کار باشه، پس سر میرسه. مهم نیست چه اتفاقی بیفته، بالاخره پیداش میشه و تا ابد با خوبی و خوشی با هم زندگی میکنین.» الیزا با ناباوری به بانی نگاه کرد و گفت: «این دیگه چی بود گفتی؟ باربی و سرزمین رویاها؟»
مین گفت: «داستان شیرینیه بانی، ولی تا جایی که میدونم آخرین مرد خوب روی زمین، وقتی الویس مُرد، مُرد.»
مین انگشتهایش را روی پیشخوان زد و سعی کرد تنش و فشار عصبی را از خودش دور کند: «وقتی دیدم نمیتونم خودمو راضی کنم، باید میفهمیدم دیوید مردِ من نیست. وقتی واسه سومین قرارمون رفته بودیم رستوران، پیشخدمت که منوی دسر رو آورد، دیوید بهش گفت: “نه ممنون، ما رژیم داریم.” تابلو است که اون رژیم نداره، چون حتی یه گرم هم چربی اضافه نداره. اون لحظه با خودم گفتم: “عمراً اگه لباسهام رو برات دربیارم!” صورتحساب رو پرداخت کردم و زودتر برگشتم خونه. از اون موقع به بعد، هر وقت قدمی به سمتم برمیداشت، یاد اون پیشخدمت میافتادم و پاهام رو محکم به هم میچسبوندم.»
بانی با قاطعیت گفت: «چون اون آدمِ تو نبوده.» مین گفت: «واقعاً؟!» بانی از لحن تمسخرآمیزش رنجید. مین چشمهایش را بست: «ببخشید، واقعاً معذرت میخوام. ولی الان وقت اینجور حرفها نیست بانی. من عصبانیام! دلم میخواد به یکی حمله کنم، نه اینکه به افق زل بزنم و منتظر یه عوضی دیگه باشم که سر و کلهاش پیدا شه.» بانی گفت: «باشه، درک میکنم.»
الیزا سرش را برای مین تکان داد و گفت: «ببین، تو که دیوید برات مهم نبود، پس فقط همراه من برای رفتن به عروسیِ دی [دیان] بیا. من که میگم بیخیال این عروسی شیم، فاجعه از این عروسی میباره! بهخصوص که دی داره با دوستپسرِ سابقِ بهترین دوستش ازدواج میکنه.» مین اصلاح کرد: «دوستپسرِ سابقِ بهترین دوستش! بعدشم من نمیتونم بیخیال عروسی شم، مثلاً ساقدوش عروسم!» بعد دندانهایش را به هم فشرد و ادامه داد: «یه جهنم واقعی میشه! نه فقط به خاطر اینکه دیگه دوستپسری ندارم، بلکه به این خاطر که اینجوری پیشگوییهای مامانم به حقیقت میپیونده. مامانم دیوونهٔ دیوده.» بانی گفت: «میدونیم.» مین گفت: «اون در مورد دیوید به همه گفته.»
به صورت کوچولوی مشتاق و پرحرارت مادرش فکر کرد و ادامه داد: «از وقتی که سال اول دانشگاه آنفولانزا گرفتم و بهخاطرش چهار کیلو وزن کم کردم، از هیچچیز من راضی نبوده، بهجز همین قرار گذاشتنم با دیوید. الان هم که دیگه دیویدی وجود نداره.» او نوشیدنیاش را از پیشخدمت گرفت و گفت: «ممنونم.» و با دست و دلبازی انعام زیادی به او داد. هیچچیزی توی دنیا وجود نداشت که بتونه بهاندازهٔ کافی جبران زحمات پیشخدمتی رو بکنه که درست موقعی که نیاز داری، نوشیدنیات رو به دستت میرسونه. «بیشتر وقتها اهمیتی نداره مامانم چه فکری در موردم میکنه چون میتونم نادیدهاش بگیرم، ولی در مورد عروسی؟ نه.» بانی گفت: «پس یه دوستپسر دیگه پیدا میکنی.» الیزا گفت: «نه، نمیکنه.» مین گفت: «واقعاً ممنون.» و پشتش را به پیشخوان کرد. طرح میز قمارِ روی پیشخوان گیجش میکرد، یا شاید هم دیوانهاش میکرد.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 37,000 تومان



دیدگاه کاربران