رمان استیصال
دانلود رمان استیصال نوشتهٔ نسترن اکبریان به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.
ذهن حوا آمیخته با بوی خون و خاطرات گذشته بود. سالها از آن حادثهٔ شوم گذشته بود، اما بوی گندیدهٔ قتل دوباره نفسهایش را سنگین کرده بود. همه چیز آشفته و مبهم بود، اما حوا حقیقت را در دلش میدانست؛ او تنها کسی بود که واقعیت را میفهمید، هرچند دیگران او را دیوانه خطاب میکردند. انگشت اتهام به سوی او نشانه رفته بود و این اتهام، سایهای سنگین بر عشقش میانداخت. آنها سعی میکردند با برچسب «مجنون»، گناه خود را پنهان کنند و او را تنها بازیچهای در میان دروغهایشان جلوه دهند. اما در میان این پیچ و تابهای تاریک، چه کسی میتوانست واقعیت را ببیند؟ حوا تنها بود، اما به درک حقیقت ایمان داشت؛ رازی که هیچکس جرئت رویارویی با آن را نداشت.
خلاصه رمان استیصال
نوای خندهٔ مادر باعث شد کمی از آن فرشتهٔ پاک فاصله بگیرم. با دیدن قهقهههایشان، در دلم هزاران بار لعنت فرستادم؛ آخر چگونه توانسته بودم؟ اشک دوباره مسیر گونههایم را پیمود؛ نه از شوق دیدار پدر، بلکه از بابت عذابی که سالها بود گریبانم را گرفته بود. از آن جهنمی که اسیرش بودم، از آن سایهای که مرا به قعر گناهانش کشید و هنگام طلوع، کوچکترین ردی از سیاهیاش باقی نگذاشت؛ همان که رد گناهش را به نامم زد و لحظهای نیاندیشید که برای حمل بار این گناه، سن کمی داشتم!
آوای پدر باعث شد چشمان سرخشدهام را به او بدوزم: «امیرم کجاست؟!» نمیدانم چرا، اما آن استرسِ گذرا به سراغم آمد و بندبند وجودم را لرزاند. با لبهای لرزان زدم: «بابا... برای دانشگاه رفته خارج از کشور!» مادر نگاهی سرشار از قدردانی به چشمان خیسم انداخت و حرفم را تأیید کرد. نمیخواستم بشنوم، زیرا هر لبخندشان مرا بیش از پیش از خودم متنفر میساخت. به سمت پراید کوچکم قدم نهادم و با چشمانی گریان و قلبی تکهتکه، سعی کردم با نشاط حرف بزنم: «بیایید دیگه! من بابام رو تازه پیدا کردم؛ درست نیست جلوی در زندان رفع دلتنگی کنیم. بیایید بریم خونهمون.»
پدر لبخندی زد: «دختر بابا کی اینقدر بزرگ شده که رانندگی میکنه؟» آهی در دل کشیدم! نبودی و ببینی دخترت میان آن جمعِ درنده، چگونه قد کشیده و بزرگ شده بود. با لبخندی تصنعی، سوئیچ را به سمتش گرفتم و گفتم: «میخوای تو برسونیمون؟!» یکلحظه محو شدم؛ کلمات برای ادا شدن، ذهنم را خالی کردند و غوغایی در دلم به پا شد. سراب میدیدم؟ آن ماشینِ مدلبالا که کمی پایینتر ایستاده بود و نگاه سنگینِ سرنشینش از پشت شیشههای دودی بر چهرهام سنگینی میکرد... خودش بود؟! نمیتوانستم چشم از آن بردارم.
صدای پدر میآمد، اما من در دنیای دیگری سیر میکردم. گویا دلم برای آن جهنم و شیطانش تنگ شده بود! نگاهم روی آن ماشین قفل شده بود و ندایی درونم میگفت: «نکند خودش باشد؟!» پدر گفت: «نه دخترم، چندین ساله پشت ماشین ننشستم؛ میترسم بلایی سرتون بیارم.» همانطور که بهسختی دیدگانم را از ماشینِ پارکشده در انتهای خیابان میدزدیدم، به پدر گفتم: «باشه؛ وسایلت رو بذار توی ماشین تا بریم.»
شاید دیوانه شده بودم، شاید عقلم از کار افتاده بود که دو سال تمام، همهجا سایهاش را میدیدم! شاید آن شیطان، علاوه بر وسایلش، خودش را هم جمع کرده و برده بود! لب گزیدم و بغضم را فرو خوردم. ماشین را راه انداختم و به سمت خانهٔ قدیمیمان راندم. بهمحض رسیدن به درِ خانه، دوباره آن بغضی که قصد خفهکردنم را داشت، گلویم را فشرد. تکتک خاطراتش در ذهنم نقش میبست و من تنها میتوانستم شاهد این رنج بیپایان باشم. مگر چه کرده بودم که اینگونه سیب گناهش را به خوردم داد؟! مگر یک دختر هفدهساله از عاشق شدن چه میفهمید که اینگونه مرا در بند چاهش اسیر ساخت؟! اویی که قلبی در سینه نداشت، چگونه دلش آمد وجودم را به آتش بکشد؟
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 46,000 تومان



دیدگاه کاربران