رمان سهیم
دانلود رمان سهیم نوشتهٔ س.اکبری به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.
روبهروی کوچهٔ «اقاقی»، کلبهای سنتی سر برآورده بود؛ کلبهای که زمانی محل رفت و آمد آدمهای رنگارنگ بود، آدمهایی که از دور و نزدیک میآمدند و خبرهای دنیا را با خود میآوردند. حرفها در هم میپیچید و سخنها شکفته میشد، تا شاید لبخندی بر لبان دخترکِ این محله بنشاند. دخترکی که انگار همیشه گوشهای دلگیر و منفینگر به قصه خیره مانده بود. اما چه میشود که باد و بوران به هم میپیچد و ورق برمیگردد؟ حالا همان دخترک، روبهروی محلهٔ «اقاقی»، کنار یک خشکسارِ بیآب و علف ایستاده است. چه کسی میداند او آنجا چه میکند؟
خلاصه رمان سهیم
دست راستم را نگاه کردم؛ خبری نبود که نبود. کمکم داشتم به این مسئله پی میبردم که از اول نباید به همتا اعتماد میکردم. طبق نظریهٔ سلجوقهٔ سال ۱۳۲۶، کل دنیا با شگفتی روبهرو میشه اگر آدمها احمق نبودند. همتا هم یک وقت نه، خودش احمق بود و اراجیف و چرت و پرت گفتن تنها هنر بارزش...
صدای بوق ممتدی درست از کنار گوشم پیچید. سرم را به سمت مخالف برگرداندم: «سلام، بیوتی! بپر بالا!» اللـهای گوشم را از زیر مقنعهٔ دانشجوییام فشار دادم و به سمت ماشین آبیِ بد رنگش به راه افتادم. سلیقهاش هم گند بود. سوار شدم و پایش را گذاشت روی گاز: «بیوتی، یه اتفاق عجیبی افتاد. جون تو، خواستم سر وقت بیام، ولی نشد. مگه این باباها میذارن...»
سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و کمربند را کشیدم. مگر میشد همتا راننده باشد و آدم بدون هیچ وحشت و ترس و گریزی بمیرد داخل یک ماشین لوکس؟! همتا داشت میگفت: «خانم، تو که باشی، بابام رفته ساری. بگو چی کار کرده تو این گرمای تابستون؟» باز دلقکبازیهایش شروع شده بود!
همتا: «بیوتی، نمیتونی حدس بزنی؟ بابام دینام کولر رو باز کرده برده!»
از بیمزگی جوکی که پرانده بود، خندهٔ زیر پوستیام میل به ظاهر شدن داشت. آنقدر عصبانی بودم از این وقت ناشناسیاش که زور زدم جلویش را بگیرم. همتا لب و لوچهاش اویزان شد و میدان کوثر را پیچید داخل صدف. «خندهدار نبود؟ قشنگ؟» بعد نگاهش را از روی من برداشت و باز ادامه داد: «ده تمرین برای افزایش شادی بهت توصیه میکنم... دهمی، پوله. نه تای دیگهاش جواب نمیده. من عمل کردم، نشد. تو فقط به توصیهٔ دهم عمل کن...»
پرز روی شلوار دم پای سورمهایم را تکاندم و لبم به خنده باز شد. در حینی که به پسرک در حال رد شدن از خیابان خیره شده بودم، زمزمه کردم: «بامزه!»
همتا هم لبخند دنداننمایی زد: «خوب، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که جنابعالی خندیدی. داشتم زهرترک میشدم. به جون بیوتی، نفسم بالا نمیاومد، گفتم الان که سنگ قبرم برام میخره. چون دیر رسیدم، بابا دست خالی بودم؛ دینام کولرم که بابا برده بود. رفتم یه بسته شیرینی و یه النگو گرفتم از طلا فروشی...»
سرم برگشت به سمتش: «شوخی میکنی؟»
همتا هم برگشت به سمت من: «دینامو، آره. ولی النگو رو نه، واسش خریدم!»
معرفی کاراکتر: زیبا مطیع... یک دختر متمول بیست و اندی ساله با سبقهٔ خانوادگی خیلی عالی... لیسانس! خودتون به تدریج متوجه میشید... شخصیتی خودخواه، منفینگر و پر از اعتماد به نفس... و البته خسیس...
دمی گرفتم و خواستم اعتراض کنم که صدای بوق ممتدی برای دومین بار در امروز بلند شد. هر دو نگاهمان چرخید به سمت خیابان و ژیان تمام سفیدی که داشت شاخ به شاخ نهنگ آبی همتا میشد. هر دو جیغی بنفش کشیدیم و نفهمیدم چطور، ولی ژیان رفت سمت راست و همتا رفت سمت چپ و ماشین را کنار زد. زانوانش مثل بید مجنون و دستهایش مثل منار جنبان اصفهان میلرزید، ولی زبانش کار میکرد: «خدا رو شکر، دست رانندگیم خوبه، ها؟ نه قشنگ؟»
یکهو صدای نهیبی کنار گوشمان... خرده شیشهها ریخت روی پا و پخش شد کف خیابان، و صدای حجیم و ترسناک شکستن شیشهٔ ماشین همتا و همزمان درب باز شد.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 43,000 تومان



دیدگاه کاربران