رمان بگو دوستش دارم
رمان بگو دوستش دارم رمان بگو دوستش دارم

رمان بگو دوستش دارم

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بگو دوستش دارم
نویسنده
ناهید هاشمی (حانا)
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
13 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بگو دوستش دارم' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بگو دوستش دارم نوشتهٔ ناهید هاشمی به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.

گاهی یک سوءتفاهم کافی‌ست تا عشق را به مرز نابودی بکشاند.الناز در روزهایی که همه از رضا روی برگردانده‌اند، تنها یک حرف برای گفتن دارد «بگو دوستش دارم...»

خلاصه رمان بگو دوستش دارم

این هفته سومین نامه‌ای‌ست که برایت می‌نویسم. انگار سی سال از آخرین باری که دیدمت گذشته؛ که این‌قدر خسته‌ام. اما با این حال، حتی اگر سی سال هم می‌گذشت، از عشق من به تو ذره‌ای کم نمی‌شد.

می‌دانی نفس من؟ عشق، آمدنش بی‌نشانه‌ست، اما وقتی بیاید، چنان در گوشهٔ خانهٔ دلت جا خوش می‌کند که هیچ جور نمی‌توانی خرابش کنی.

خاطرهٔ لحظهٔ عقدمان از جلوی چشمانم کنار نمی‌رود؛ همان موقع که با چشمانت، دیوانه‌وار و بی‌قرار نگاهم می‌کردی. در دلم آرزو کردم: «ای کاش رضا، همهٔ عمرمان، مرا همین‌طور دوست بدارد.»

دلم برای شنیدن دوبارهٔ خنده‌هایت پر می‌کشد... اما تو نیستی که...

از صدای مهیبی که در گوشم پیچید، بی‌اراده از جا پریدم و خودکار میان انگشتانم لرزید.

— زنداداشــــ! آهـــای زنداداش!

به امید شنیدن خبر خوش، نفهمیدم چطور خودم را به سبحان رساندم.

— چــ... چی شده؟ رضـــا... آزاد م...

سبحان با چشم‌هایی طلبکار به من نگاه کرد.

— این بلا رو سرش آوردی، حالا انگار مثلاً ناراحتی؟ آرهـــ؟!

بغضم را قورت دادم و گفتم:

— سبحان جان، باور کن من بیشتر از همه ناراحتم.

صدای زکیه در گوشم پیچید:

— الان که به خاطر تو توی این وضع‌ست، ناراحتی تو به درد نمی‌خوره.

زبان مادرشوهرم اما نیشدارتر از همه بود که از آشپزخانه داد زد:

— اینا همه اداشه. زکیه، زنگ بزن به بابای این دخترهٔ نحس، بیاد تَش رو برداره ببره. تاب دیدنش رو ندارم.

دیگر طاقت نیاوردم. میان حرف‌هایشان داشتم له می‌شدم. با صدای بلند زدم زیر گریه و قدم‌هایم را تند کردم به سمت همان اتاقی که از آن بیرون آمده بودم.

من نمی‌خواستم بروم؛ می‌خواستم همین‌جا بمانم و منتظر عشقم باشم.

خدایا، خودت رضای مهربانم را برایم بیاور! التماست می‌کنم.

گردن چرخاندم و در حالی که گریه می‌کردم، زکیه را جلوی در دیدم. گویی در رد نگاهش، کمی رحم می‌شد دید.

— الناز، بیا برو جون مادرت... تا این رضا برمی‌گرده، اینجا نباشی بهتره.

— من هیچ جا نمی‌رم! می‌خوام اینجا منتظر شوهرم باشم.

— آخه این‌طوری که بو میاد، رضا حالا حالا اومدنی نـــ...

میان حرفش پریدم و انگشت اشاره‌ام را جلوی بینی‌ام گرفتم.

— هیس! ادامه نده، جمله‌ات رو تموم نکن. رضا برمی‌گرده، من مطمئنم!

— چند دقیقه‌ست به بابات زنگ زدیم، داره میاد دنبالت.

کمی خشم با نگاهم آمیخته شد و صدایم کمی بالا رفت.

— خونهٔ من اینجاست، پیش رضا. چرا هیچ‌کس اینو نمی‌فهمه؟!

به آشپزخانه رفتم؛ پیش همان زنی که مرا مقصر همه‌چیز می‌دانست.

— شهلا خانم، من... رضا رو اندازهٔ جونم دوست دارم. برای همین می‌خوام اینجا باشم، که وقتی رضا اومد، منو ببینه. چرا توی صورت من نگاه نمی‌کنید؟

شهلا خانم به گریه افتاد.

— تو برای پسرم دردسر شدی. اون داشت راحت زندگیش رو می‌کرد.

بغض کردم.

— درسته که رضا توی دردسر افتاده، اما باعثش من نیستم. چرا این‌جوری می‌گین، شهلا خانم؟ چرا؟

قامت پدرم در چارچوب آشپزخانه پدیدار شد و من، از شدت عجز، بی‌اراده سر روی شانهٔ پهنش گذاشتم. گریه‌ریزم شانه‌هایم را می‌لرزاند و من دیگر نفسی برای کشیدن نداشتم. دست پدر دور کمرم حلقه شد و تکیه‌گاهم شد.

باز این صدای من بود که لحظات سکوتِ حاکم‌شده در آشپزخانه را شکست.

— وقتی رضا بیاد و ببینه من اینجا نیستم، از دستتون عصبانی می‌شه.

— چطوری می‌خواد آزاد بشه؟! همهٔ اینا به خاطر توئه، تازه وایستادی جلوی من حرفم می‌زنی!

پدرم به دفاع از من، با تحکم رو به شهلا خانم کرد و گفت:

— درست صحبت کنید، خانم محترم! پسر شما اگه توی این وضعیت‌ست، فقط و فقط برای ندانم‌کاری‌های خودشه. پسر شما اگه آدم بود، الان پیش زنش، توی خونه‌ش بود. دختر من دیگه جونی توی تنش نمونده، بس که گریه کرده.

— بردار ببر دخترت رو، ما نخواستیم!

خون پدرم به جوش آمد و فکش از عصبانیت منقبض شد. خواست جواب درشتی بدهد که با گذاشتن دست‌هایم روی شانه‌هایش، مانع شدم.

— می‌شه شما توی ماشین منتظرم باشید، پدر؟ من میام.

به ناچار و با عجله، شروع به جمع کردن لباس‌هایم کردم. اصلاً حواسم نبود که دارم کدام‌یک را برمی‌دارم. آن‌ها را در ساکی مچاله کردم.

عکس‌هایی که روز عقدمان گرفته بودیم را برداشتم؛ هر دو می‌خندیدیم، فارغ از غم دنیا به هم عشق می‌ورزیدیم.

یادم می‌آید که در گوشم گفت:

— یه لپ بده ببینم چه جیگری شدی!

با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:

— یعنی تو با یه بوس کوچولو سیراب می‌شی؟ فکر نکنم.

او هم با شیطنت ابرویی بالا انداخت، نوچی کرد و خندید.

صورتش را نوازش کردم. دلم دو نفره بودنمان را می‌خواست.

عکس‌ها را توی کیفم گذاشتم و بدون اینکه به کسی نگاه بیندازم، از خانه بیرون رفتم.

بابا در طول راه یک کلمه هم حرف نزد. در سکوت کامل به اتاق قدیمی‌ام رفتم؛ هرچند مادرم برای خوردن غذا صدایم می‌زد، اما من حال خوردن چیزی را نداشتم.

چند ساعتی گذشت و باز هم هیچ خبر جدیدی از رضا نبود.

توی تاریکی اتاق داشتم خفه می‌شدم.

در حال خروج از اتاق، صدای گفت‌وگوی پدر و مادرم در فضای خانه می‌پیچید.

— ببین دخترم رو که دو هفته یه بار مانتوی جدید می‌خرید و از غم دنیا بی‌خبر بود؛ حالا به چه روزی افتاده. از گریه صداش بالا نمیاد.

— هیس! یواش‌تر، می‌شنوه.

— اگه می‌دیدی، خانم! همه‌شون ریخته بودن دورش، کم مونده بود یه بلایی سرش بیارن.

— چی بگم آقا، حق داری!

— پسرهٔ یه‌القبای الت نه‌تنها چیزی به دخترم نداد، بلکه همون چیزایی رو هم که داشت ازش گرفت.

— آخ، پوست و استخون شده بچم. سوءتغذیه گرفته.

— هزار بار به این دختر گفتم اینا به ما نمی‌خورن، نفهمید که... نفهمید.

— باید چیکار کنیم، آقا صادق؟

— دیگه نباید بذاریم به اون خونه بره، پیش اون پسره... تموم شد!

با قدم‌های آهسته به طرفشان رفتم. در حالی که چشم‌هایم پر از اشک بود، سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم.

— مامان، مگه تو نمی‌گفتی زندگی زناشویی خاله‌بازی نیست که هر موقع دلت خواست بگی من دیگه نمی‌خوام؟

— چرا گفتم، مادر... من برم یه لقمه غذا گرم کنم بخوری.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!