رمان ملعبه (بازیچه مرگ)
رمان ملعبه (بازیچه مرگ) رمان ملعبه (بازیچه مرگ)

رمان ملعبه (بازیچه مرگ)

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان ملعبه (بازیچه مرگ)
نویسنده
مهسا فرهادی
ژانر
معمایی، فانتزی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
296 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان ملعبه (بازیچه مرگ)' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان ملعبه (بازیچه مرگ) نوشتهٔ مهسا فرهادی (نویسنده انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.

دخترکی بازیچه‌‌ که در هیاهوی تاریکی کندو برای زنده ماندن دست و پا می‌زند. یک مکان مملو از وحشت که جمعیتی را درون خود محبوس نگاه داشته؛ آیا راز بزرگی در میان است؟ ناجی سنگینی نگاه‌های آشنایی را در همین حوالی حس کرده است، رد پای نامرئی مرگ را سایه به سایه می‌بیند و درست در لحظات شروع وهم خسوف اتفاق خواهد افتاد.

خلاصه رمان ملعبه (بازیچه مرگ)

سؤالات مبهم ذهنم را به تشویش کشانده‌اند و حس می‌کنم با یک تلنگر از این همه فشار منفجر خواهم شد.

حس حرکت دارم، شبیه به حرکت آسانسور که با سرعت به سمت بالا حرکت می‌کند. گاهی نور از درز کوچک روی بدنهٔ اتاقک با سرعت از پایین به بالا حرکت می‌کند و در آخر باز تاریکی محض حکمفرما می‌شود.

درون خلأ و تاریکی چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم با آرامش نفس‌های مقطع و ضربان قلبم را نرمال کنم.

نمی‌دانم چقدر؛ اما زمان زیادی گذشته و من هنوز وسط این همه تاریکی نشسته‌ام، احساسات مختلف مثل ترس و هیجان و سردرگمی دورتادورم را احاطه نموده است.

دستم را بر روی قلبم می‌گذارم به امید اینکه شاید کمی از کوبش بی‌امانش کم کنم و درست در همین لحظه اتاقک با تکان شدیدی از حرکت ایستاد.

صدای آسانسور قطع شد و در آن سکوت تنها صدای نفس‌های من فضای اتاقک را پر کرده بود.

چند دقیقه گذشت و بعد صدای قیژ دستگاهی بلند شد. با ترس به اطرافم نگاه کردم، نور با شدت از سقف به داخل اتاقک تابید و چشم‌هایم از شدت نور جمع شد.

به سقف سیاه‌رنگ اتاقک نگاه کردم که آرام‌آرام به شکل دایره باز می‌شد.

چند ثانیه طول کشید تا بتوانم بیرون اتاقک را درست ببینم. تلالو خورشید را بر روی شانه‌های عریانم حس می‌کردم. دستم را بالا آوردم تا از تابش مستقیم آن به چشم‌هایم جلوگیری کنم و فضای بالای درب اتاقک را بهتر ببینم.

به‌تازگی نفس و تپش‌های قلبم کمی نرمال شده بود که صدای شخصی را از بالای سقف شنیدم؛ اما نفهمیدم او چه گفت. دقیقاً بالای اتاقک چندین نفر ایستاده بودند و من فقط با یک حالت گنگ نگاهشان می‌کردم، کمی دقت کردم تا بتوانم صورت همه را ببینم. فکر می‌کردم شاید با دیدن آن مردم دلیل این بلاتکلیفی را بفهمم.

باز همان صدا تکرار شد و دست مردانه‌ای به سمتم دراز شد و گفت:

- با توام، بیا بیرون تا در بسته نشده.

هنوز درست حرفش را درک نکرده بودم، با دست‌پاچگی و تردید دستم را درون دستش گذاشتم و پسر به‌طور ناگهانی و غیرمنتظره من را بالا کشید.

به محض اینکه از اتاقک خارج شدم صدایی شبیه کشیده شدن تیغه‌های دو چاقو بر روی هم، درون گوشم پیچید و دایرهٔ آهنی با شدت بسته شد، شاید اگر کمی دیرتر بالا می‌آمدم الآن بدنم از وسط به دو نیم تقسیم شده بود.

چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود و از اتفاق چند ثانیهٔ قبل در شوک به سر می‌بردم. دورتادورم پر از دختر و پسرهای جوانی بود که تمامشان به من نگاه می‌کردند و صدای همهمه درون مغزم اکو می‌شد.

سنگینی نگاه‌ها به قدری زیاد بود که دلم می‌خواست جیغ بزنم و از آن محل بگریزم؛ اما حلقهٔ جمعیت که اطرافم تشکیل شده بود اجازهٔ این کار را به من نمی‌داد.

سردرگمی، خجالت، ترس و هزاران احساسات مختلف وجودم را به آغوش کشیده بود. فشار زیادی را بر روی خود حس می‌کردم و دیدن آن همه آدم ناآشنا بیشتر سردرگمم می‌کرد.

صدای همان شخص که من را بالا کشید در گوشم پیچید و مرا از آن همه تشویش رها ساخت:

- حالت خوبه؟ چیزی یادت میاد؟

اخم‌هایم را درهم کشیدم و سوالی در ذهنم شکل گرفت: «او از کجا می‌داند باید چیزی...»

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!