رمان حتف شوریده وار
رمان حتف شوریده وار رمان حتف شوریده وار

رمان حتف شوریده وار

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان حتف شوریده وار
نویسنده
راضیه کیوان نژاد
ژانر
عاشقانه، تراژدی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
702 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان حتف شوریده وار' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان حتف شوریده وار نوشتهٔ راضیه کیوان نژاد (نویسنده انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.

گاهی نسیم عشق، در پهنای دشت سرسبز و زیبای قلبت نفوذ می‌کند و تو را مهمان یک طعم ناب آرام‌بخش، هم‌چون بوی قهوه می‌کند، اما سرنوشت بازی‌هایی را با تو شروع می‌کند که برد و باختش دست تو نیست؛ بازی‌ای هم‌چون مهره‌های سیاه و سفید شطرنج! این حرکت مهره‌های تو هستند که حریفت را می‌سازند. حرکت مهره‌ها تو را در مسیر به جلو هدایت می‌کنند؛ تنها یک حرکت کافیست تا کیش یا مات شوی. این بازیِ سرنوشت، حریف قدر می‌طلبد.

خلاصه رمان حتف شوریده وار

خودکار آبی بیک را در میان مشتش فشرد و سر روی سررسید سرمه‌ای‌رنگ گذاشت. نفس صدادارش را با فوت بیرون داد و چشمان درشت قهوه‌ای‌اش را با خستگی روی هم فشار داد و کله‌اش را از روی سرش بلند کرد.

روبان قرمزرنگ لای ورق‌های سررسید را بالا آورد و صفحهٔ مورد نظری که با آن در زیر کاغذ سررسید علامت‌گذاری کرده بود را ورق زد. نگاهش را به تاریخش دوخت و اشک در چشمانش حلقه زد.

این تاریخ نشانهٔ خیلی چیزها بود و چیزی جز مخارج آخر ماه را که مصادف با نوشتن نامه بود نشان نمی‌داد. چشم از لیستی که اجارهٔ خانه و خریدها و مخارج بیمارستان را نوشته بود گرفت، دست لرزانش را باز کرد و خودکار را میان انگشتانش تاب داد و کلمات را روی صفحهٔ کنارش با جوهرش به نمایش گذاشت و با دست‌خط خوانایش نوشت:

سلام نمی‌دونم از کجا بگم، اما خسته‌ام، خیلی خسته! فکر کردم دانشگاه تموم بشه سر و سامونی می‌گیرم، اما نشد. نه کار درستی برام پیدا شد و نه اوضاعمون سر و سامون گرفت.

دلم برای مادرم تنگ شده، با این که سه ساله از نبودنش می‌گذره، اما من و بابا هنوز هم برامون داغ رفتنش تازه‌ست. اومدن همزمان شما توی زندگیم، تنها با رفتن مامان یه سال فرق داره.

طبق قولی که دادم با هیچ‌کس راجع به شما حرف نزدم، اما طاقت خودم هم داره تموم می‌شه. همیشه طبق قرارمون این تاریخ براتون نامه می‌فرستم.

کی پس تموم می‌شه؟ کی می‌تونم ببینمتون؟ نامه‌هایی که می‌فرستم نه نامی داره نه نشون گیرنده‌ای، طبق اولین و آخرین نامه‌ها شما گفتین فقط بنویس تهران کوچهٔ خاطرهٔ سبز، نه پلاکی نه نشونی. هزارتا سوال تو ذهنمه.

چجوری نامه‌هام به دستتون می‌رسه؟ اصلاً واقعاً کوچ‌های به اسم خاطرهٔ سبز وجود داره؟ چرا خواستین راجع بهتون با هیچ‌کس حرف نزنم؟ بعد دو سال حق دارم بدونم با کی درد و دل می‌کنم.

راستش بعضی وقت‌ها حس می‌کنم این پاکت‌های پول هم از طرف شماست. خیلی براتون حرف زدم. امیدوارم روز دیدار نزدیک باشه. راستی پول عمل بابا جور شد و حالش بهتره، منتها بیمارستان گفتن چند روزی باید نگهش دارن. ممنون که هستین. خدانگهدارتون.

خودکار را روی سررسید گذاشت و به جمله‌هایی که نوشته بود چشم دوخت. دلش می‌خواست سر از احوال این مرد ناشناس درآورد. دلش می‌خواست بداند او چه کسی است که از عالم غیب یک...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!