رمان فرو افتاده
رمان فرو افتاده رمان فرو افتاده

رمان فرو افتاده

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان فرو افتاده
نویسنده
الناز دادخواه
ژانر
عاشقانه، تخیلی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
2022 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان فرو افتاده' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان فرو افتاده اثر الناز دادخواه به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

اینجا، در اشتباه‌ترین نقطه‌ی ممکن، ایستاده‌ام و به هیچ‌کس شبیه نیستم. به هیچ‌جا تعلق ندارم. مثل آخرین ستاره‌ای که از آسمان سقوط کرد، از جهانی که دیگر مال من نیست جدا افتاده‌ام. بله، من تنهاترینم. اما مگر ستاره‌ها پیش از طلوع خورشید نمی‌درخشند؟ من هم می‌درخشم... دوباره.

خلاصه رمان فرو افتاده

ولی من حتی اندکی هم درونش چنین چیزی را نمیدیدم . دیوارهایی که دور خودش ساخته بود ،یا بهتر بود بگویم من دورش ساخته بودم ،قویتر از آنی بود که خودم بتوانم به آن نفوذ کرده و هدرا را داخل بفرستم . سرم را تکان دادم ،نگاهی به لباس چروک شده در تنم انداختم .آهی کشیده و از اتاق بیرون رفتم .قصر برخلاف شب گذشته خاموش و غرق در آرامش بود . احتمالا هنوز بسیاری از مهمانان در خواب بودند و آشپزها داشتند صبحانه را محیا میکردند گرچه فرمانده قرار نبود برای صرف صبحانه وقت تلف کند . مسیر اصطبل را در پیش گرفتم .هوای بیرون هنوز خنکا و سوز صبحگاهی را داشت .داخل اصطبل شده و چرخی زدم .مارتین را دیدم که روی علوفه های خشک دراز کشیده و به راحتی خوابش برده .قلبم به درد آمد.

چگونه دلش میآمد او را انقدر بی رحمانه تنبیه کند. کنارش نشستم و دستم برای لمس صورتش جلو رفت. انگشتانم نرم گونه اش را لمس کردند. پوستش به شدت سرد بود .سرش به سمت دستم خم شد ،گونه اش را کف دستم چسباند و زمزمه کرد« :اگه خوابیدن تو اصطبل توجه یه بانوی زیبا رو جلب کنه حاضرم هرشب تو اصطبل بخوابم.» بیاراده لبخند زدم. «بیداری؟» بدون باز کردن چشمانش ،به پهلو چرخید ،سرش را کف دستم گذاشت ،خودش را کمی بیشتر جمع کرد و زمزمه کرد« :نه .خوابم .دارم تو خواب باهات حرف میزنم .»چشمانش را باز نکرد ،غرولندکنان ادامه داد : «شب خوبی رو گذروندی؟ با فرمانده؟» «قرار بود توی اتاق تو بمونم .دقیقا وقتی بیهوش شدم میشه بگی چه اتفاقی افتاد؟»

سرش را به سمت نوری که از بیرون میآمد حرکت داد ،با همان چشم های بسته زمزمه کرد« :خب تو روی دست های من بیهوش شدی .قبل از اینکه بتونم ببرمت ،لیوای سر رسید ،دلت نمیخواد بدونی صدای فریادش چقدر توی راهروهای قصر پیچیده بود .بعد منو مجبور کرد تورو به اتاقش ببرم و منو به اصطبل تبعید کرد!» چشمانش برای چند لحظه باز شدند .برقی از شیطنت در چشمانش درخشید وگفت« :فکر میکنم بیشتر از اینکه بابت کمک کردن من به تو عصبی شده باشه ،به خاطر جمله ای که گفتم عصبانی شد.» لبخند زده و پرسیدم« :باز نتونستی جلوی زبونت رو بگیری؟» صدای خنده شیطنت آمیزش بلند شد و گفت« :بهش گفتم همه استرس و زحمتا مال من بود ،شب که شد دختره مال تو باشه؟

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 39,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!