رمان خودت را بخوان
رمان خودت را بخوان رمان خودت را بخوان

رمان خودت را بخوان

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان خودت را بخوان
نویسنده
بهار سلطانی
ژانر
عاشقانه، هیجانی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
2565 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان خودت را بخوان' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان خودت را بخوان اثر بهار سلطانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

شاهان پسر خوشگذران و بددهن، هرگز فکر نمی‌کرد سقوط از طبقه‌ی ششم هتل، آغازی بر پایان باشد. او برای دقایقی از دنیا رفت و به جهانی سفر کرد که هیچ‌کس باورش نمی‌کند. وقتی به او عمر دوباره دادند، برگه‌ای را امضا کرد تا زنده بماند. اما شرطی که در آن برگه بود، از خاطرش پاک شد. حالا زمان محدودی دارد تا یادش بیاورد، غافل از اینکه عشق، پیچیده‌ترین معمای زندگی‌اش را پیش رویش گذاشته است.

خلاصه رمان خودت را بخوان

– می‌دونی… من قبل از تو، فقط یه دوست‌پسر داشتم. کیانوش بود… ولی راستش اصلاً چیزی نبود که بشه بهش گفت رابطه. یه دوستی ساده بود، هیچ‌وقت حس واقعی یا صمیمیتی بین‌مون نبود. شاهان لبخندی زد، از آن لبخندهایی که از عمق رضایت و آرامش می‌آمد. رو کرد به نیکی و با تعجبِ شیرینی گفت: – واقعاً؟ بعد، سرش رو تکون داد. – خبر خوبیه. با اینکه تعجب کردم، ولی باید بگم خیلی خوشحال شدم. نیکی نگاهی شیطنت‌آمیز انداخت و گفت: – ولی تو… تو کلی دوست‌دختر داشتی، نه؟ شاهان نگاهش را در نگاه نیکی قفل کرد. اون برق خاصِ همیشگی توی چشماش درخشید. آرام و شمرده گفت: – آره… شاید تو ظاهرش اینطور بوده… ولی حقیقت اینه که…

تا حالا هیچ‌کس نتونسته بود وارد قلبم بشه، غیر از تو. نیکی نفسش را آهسته بیرون داد. نگاهش از لب‌های شاهان به چشمانش سر خورد. دلش، بی‌اختیار لرزید. شاهان با لبخند شیرینی که گوشه‌ی لبش نشسته بود، کمی خم شد به سمت نیکی و با لحنی شوخ اما پر از احساس گفت: – یعنی من الان… عشق اول تو هستم، ها؟ نیکی لقمه‌ی پیتزایش را آرام می‌جوید، کمی گونه‌هاش سرخ شده بود. با نگاهی خجالتی، سرش را پایین انداخت و بعد با حرکتی نرم سرش را تکان داد: – آره… چند ثانیه سکوت افتاد، سکوتی که فقط صدای آرام فیلم توی زمینه پرش می‌کرد. شاهان اما همونطور که نگاه از صورت نیکی برنمی‌داشت، صدای خودش را پایین آورد و آرام زمزمه کرد: – تو هم عشق اول منی، نیکی.

و با دو انگشت طره‌ای از موهای دختر را پشت گوشش زد. فیلم به لحظه‌ای رسیده بود که موسیقی آرام و نگاه‌های پرحس شخصیت‌ها فضای صحنه را غرق در احساس کرده بود. نیکی بی‌صدا، اما با چشمانی پر از اشک، به پرده‌ی تلویزیون خیره مانده بود. بغض توی گلویش گره خورده بود و قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش سر خورد. شاهان با تعجب و لطافت خاصی به چهره‌اش نگاه کرد و گفت: – تو واقعاً گریه کردی؟ نیکی سری به معنای تأیید تکان داد و گفت: – خیلی همدیگرو دوست داشتن و بهم نرسیدن! شاهان با انگشتان گرمش، به نرمی اشک‌های روی گونه‌ی نیکی را پاک کرد. لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد: – من یه چیزی دارم که حالتو خوب می‌کنه…

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 39,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!