رمان دانشجوی دلبر من
عنوان | رمان دانشجوی دلبر من |
نویسنده | محدثه ا |
ژانر | عاشقانه، استاد داشنجویی، طنز، کلکلی، همخونه_ای |
تعداد صفحه | 1500 |
ملیت | اریرانی |
ویراستار | رمان بوک |
دانلود رمان دانشجوی دلبر من نوشته نویسنده محدثه ا pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دانشجوی دلبر من
پدید آورنده: محدثه ا
زبان نگارش: فارسی
ژانر: عاشقانه، هیجانی، معمایی
سال نخستین انتشار: شهریور 1404
شمارگان صفحات : 1500
معرفی رمان دانشجوی دلبر من
“آیسان” من : مامان من چن بار بگم آخه… من خونه عمو رامسین نمی یام. مامان: دختر زشته عموت حالا به شب مارو برای شام دعوت کرده تو نیای. من: تو که میدونی من از حسام بدم می یاد. بگو فردا امتحان داشت نیومد. مامان: اون ک با تو کاری نداره همیشه تو دعوا رو باهاش شروع میکنی. من: واقعا ک… همه چیز افتاد تقصير من. مامان: مگه دروغه… ما پایینیم زود آماده شو بیا پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت. هوففف کلافه ای کشیدم و به دیوار روبروم خیره شدم…
خلاصه رمان دانشجوی دلبر من
من:مامان من چن بار بگم اخه… من خونه عمو رامسین نمی یام.
مامان:دختر زشته عموت حالا یه شب مارو برای شام دعوت کرده تو نیای
من:تو ک میدونی من از حسام بدم می یاد…بگو فردا امتحان داشت نیومد.
مامان:اون ک با تو کاری نداره همیشه تو دعوا رو باهاش شروع میکنی
من:واقعا ک… همه چیز افتاد تقصیر من
مامان:مگع دروغه…ما پایینیم زود اماده شو بیا
پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت.
هوففف کلافه ای کشیدم و به دیوار روبروم خیره شدم.
خب اول بزارید کامل با هم اشنا بشیم تا چیزی برای شما مبهم نمونه حالا برای اماده
شدن وقت است.
من ایسانم یه دختر خیلی خوشگل)خودشیفته هم خودتونید(موهام بلند و رنگ شدس.چشای
ابی رنگی دارم.لبام کوچیک و قلوه ایه و بینیم هم تناسب با صورتمه…
تک فرزندم و 19 سالمه و دانشجوی معماریم…کلا جونای فامیل رشتشون معماریه.
فقط من و حلما ک خواهر حسام خره میشع دخترای فامیل هستیم و بقیه پسرن…
این حسام هم یه مار هفت خطیه24… سالشه و سال پیش دانشگاش و تموم کرده…اونقد
ازش بدم می یاد…یه روز هم نشده ک ما کنار هم باشیم و کلکل نکنیم…
مامان راس میگع همیشه من سر به سرش میزارم…چیکار کنم هر وقت اون و میبینم
کودک درونم فعال میشع.
یادمه یه روز صبح زود رفتم تا حلما رو بردارم بریم دانشگاه…از زن عمو پرسیدم ک
حسام کجاست گفت ک خوابه…اشپزخونه رفتم و کتری و پر اب کردم و رفتم اتاقش و
رو تختش خالی کردم…چن تا عکس هنری گرفتم و تو گروهی ک بچه های فامیل عضو
بودن گزاشتم و پایینش نوشتم حسام شاشیده…
اونقد خندیده بودیم ک نگو…اخرش هم حسام یکی از بهترین مانتوهام ک تازه خریده
بودم تیکه پاره کرد…چقد اونموقع حرص خوردم
حسان هم برادر حسام و حلماعه…من ک بهش داداش حسان میگم چون مثل یه برادر
واقعیه و همیشه هوام و داره
یه عموی دیگع هم دارم ک اسمش رادنوشه و دو تا پسر به اسم سیروان و رایان
دارع…سیروان خیلی جدی و مغروره اما همیشه با من خوبه جلوی همه ازم حمایت
میکنه…رایان هم یه دلقک واقعی…همیشه اون مارو میخندونه.
خب بریم اماده شیم…یه تیپی بزنم ک چشای حسام از حدقه در بیاد.
پشت میز توالت نشستم و به صورتم کرم پودر زدم.یه رژگونه اجری با یه رژ جیگری
زدم.پشت چشمام یه خط چشم گربه ای کشیدم و ریمل زدم….همیشه از این چن تا وسیله
استفاده می کنم.
سمت کمدم رفتم و درش و باز کردم…حالا چی بپوشن.
یه شلوار اسلش مشکی برداشتم و پوشیدم.
مانتو اسپرت مشکیم و پوشیدم و زیپش و کشیدم.شال مشکی ک رگه های سفید داشت
سرم کردم و چتری هام و بیرون ریختم و کج فرق زدم.
کتونی های اسپرت لژ دار ک خط های سفید داشتو پام کردم و بعد از برداشتن کوله
مشکی و گوشیم از اتاق بیرون زدم.طبقه بالا کسی نبود رفتم پایین ک مامان و وسط
نشیمن دیدم.بابا هم یه گوشه وایساده بود و هی به ساعتش نگا می کرد.
با دیدن من یه هوفی کشید و گفت:
بابا:کجا موندی دخترم دیر شد…
من:اومدم دیگع بیاین بریم
اخرین نفر بابا از خونه بیرون اومد.
برگشتم سمت بابا و هر چی مظلومیت بود تو چشام ریختم و گفتم:
من:بابایی سوئیچ ماشین و میدی من رانندگی کنم.
خنده مردونه ای کرد و گفت:
بابا:بیا بگیر
سوئیچ و گرفتم و سمت ماشین بابا که یه رنو ساندر استیپ وی مشکی بود رفتم.
سمت رل نشستم و به مامان بابا گفتم ک عقب بشینن
ماشین و روشن کردم و اینه رو تنظیم کردم و از ایینه به مامان و بابا نگا کردم و گفتم:
من:خب کمربند های ایمنی تون و ببندید ک دختر گلتون می خواد رانندگی کنه
مامان و بابا خندیدن و منم ماشین و به حرکت دراوردم و دور حیاط چرخیدم و سمت در
عمارت رفتم و با ریموت درو باز کردم.
با سرعت بالا 100 میرفتم ک مامان هی میگفت اروم برو…سرعتت و کم کن…اما کو
گوش شنوا.
بالاخره بعد از 20 مین به خونه عمو رسیدیم و بوقی زدم ک نگهبان خونشون در و باز
کرد .ماشین و داخل بردم و کنار فراری حسام پارک کردم…یعنی روزی میرسه ک من
این ماشین جیگرتو اتیش بزنم…بلع میرسه چرا نرسه.
پوزخندی زدم و از ماشین پیاده شدم و سوئیچ ماشین و به بابا دادم و پشت سرشون راه
افتادم بابا زنگ در و زد و بعد از 2 مین در توسط حسام باز شد…
با مامان و بابا سلام و احوالپرسی کرد و وقتی به من رسید خیره نگاهم کرد ک
پوزخندی زدم و خواستم از کنارش رد شم ک بازومو گرفت و سرش و جلو اورد و
گفت: حسام:خنگ کوچولو امروز و مثل ادم میش
دسترسی به دانلود فقط با خرید امکان پذیر است
- انتشار : 06/06/1404
- به روز رسانی : 07/06/1404