رمان عموزاده
دانلود رمان عموزاده اثر مهدخت مرادی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
آهو برای فرار از ازدواج اجباریش با کسی که دوست ندارد دست به دامن عموی کوچک خود میکائیل می شود! او آهو را در منزلی قدیمی پنهان می کند وقتی مهران برای پیدا کردن آهو بسراغ میکائیل می اید و به او هشدار می دهد که شب برای مراسم خواستگاری باید آهو در منزل باشد...
خلاصه رمان عموزاده
پدر مشغول گپ و گفت بودو مادر هم با خانم رادش پچ پچ می کرد و می خندیدند تنها من بودم که تک و تنها در آن جمع صمیمی شده، نشسته بودم... بی توجه به پدر و عاقبت کارم از جایم برخاستم و به سرعت از خانه خارج شدم. میکائیل در ماشین اش نشسته بود و با موبایل اش صحبت می کرد. نفس راحتی کشیدم... خدا خیر دهد کسی که با تماس به موقع اش جلوی رفتن اش را گرفته بود. روی سنگ فرش محوطه با آن کفش های پاشنه ده
سانتی ام به سختی قدم برداشتم و خود را به ماشین اش رساندم. دستم را بردم که در را باز کنم که استارت زدو گازش را گرفت! نگهبان در را باز کرد... پاهایم را حرکت و دویدم که در همان چند لحظه ای اول با زانو به زمین فرود آمدم و دردی در کل بدنم پیچید. بی اختیار جیغ زدم: آیییی... پام !!! "میکائیل" با صدای جیغ اش ترمز را گرفتم و به آینه بغل چشم دوختم... روی زمین افتاده بود و به سختی سعی می کرد از جایش بلند شود!
تند در را باز کردم و به سمت اش دویدم... _آهو... چت شد؟! با گریه گفت: - آخ.. پام.. خوردم زمین کثافت... خم شد و از زمین کندم اش و در آغوشش گرفتم... دستانش را دور گردنم حلقه کرد. در ماشین را با هر زور و زحمتی بود باز کردم روی صندلی نشاندم اش... تور دامن دکلته ی عروسکی اش را بالا کشیدم که با دیدن زانوهای خونی اش دلم ریش شد... آخه کدوم آدم عاقلی با این کفشا توی همچین محوطهی گور به گوری راه میره هان؟ - دنبال تو اومدم...



دیدگاه کاربران