رمان نسيان
دانلود رمان نسيان اثر بهار جلیلی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
ویان، دختری شاد و پر از کنجکاوی، تابستان را در رویاهای شیرین خود میگذراند. اما نیمهشبی، حضور یک مرد غریزه در اتاقش، همه چیز را تغییر میدهد. او وارد زندگی ویان میشود تا نظم عادی آن را برهم بزند و شروعی باشد برای ماجراجوییای عاشقانه و پر از اتفاقات عجیب که سرنوشتشان را به هم گره میزند.
خلاصه رمان نسيان
احتمالاًمی دونین که من ایران زندگی می کردم. یه روز چند نفر من و دزدیدن و گفتن برای ضربه زدن به عزیزترین فرد زندگیم این کار و کردن. بعدشم با دارو من و بی حال کردن و آوردن به این کشور و خلاصه بعد از کلی بیهوشی و خواب و بیداری ...من و آوردن اینجا. یعنی ...در اصل هدیه دادن به شما. آب دهانش را قورت داد و گفت: _من هیچ وقت با خواست خودم اینجا نیومدم. الانم حتماًخانوادهم کلی نگرانم شدن و نمی دونن چه بلایی سرم اومده .نمی دونن اصلاًزنده م یا مرده. _خب؟ _خب ...خب می خواستم ...می خواستم ازتون کمک بگیرم تا من و برگردونین پیش خانوادهم. قطره اشکی ناخواسته از چشمش چکید و با بغضی که ناگهان گلویش را گرفت ،ادامه داد: _دلم براشون تنگ شده.
من نمی خوام اینجا باشم. من الان دلم می خواد بغل مامان و بابام باشم. دلم می خواد... _نمیشه. شوکه سرش را بالا گرفت و متعجب به شیخ نگاه کرد. چه گفت؟ چه چیز نمی شود؟ _چی؟ نگاه شیخ جدی شده بود. _گفتم نمیشه. من عادت ندارم هدیه هام و پس بفرستم یا به کسی بدم. توأم همین جا می مونی و به کارت ادامه میدی. این شیخ ،همان شیخی بود که در این چند هفته هوایش را داشت و مراقبش بود؟ همان مردی بود که نجلا را ،زنی که به قول خودش همیشه دست راست شیخ بوده را ،به خاطرش سرزنش می کرد؟ همان که او را نیمه شب در آغوش گرفت و به تخت برد تا راحت بخوابد؟ به او کار زیاد محول نمی کرد و... قطره اشکی از بهت و ناباوری بر روی صورتش چکید.
چرا آنقدر سنگدل شده بود؟ درست لحظه ای که فکر می کرد شیخ مرد مهربان و خوبیست و احتمالا ًبه او کمک خواهد کرد ،در یک ثانیه تمام تصوراتش را نابود کرده بود. _شاید حتی... _شاید حتی چی؟ _نظرم عوض شد. قرار نیست به عنوان خدمتکار شخصی من به کارت ادامه بدی. ویان اشک هایش را پاک کرد و گفت: _یعنی چی؟ _یعنی اینکه زنم میشی! بوم... شوک بعدی به او وارد شد... شیخ الان چه گفت؟ زن؟ چه زنی؟ ویان را می گفت؟ شوخی می کرد دیگر نه؟ شوکه خندید و با ناباوری گفت: _زن؟ ناگهان صورتش جدی شد و با صدایی خشمگین گفت: _چی دارین میگین شما؟ چه زنی؟ من دارم میگم به زور اینجا هستم. من و دزدیدن. اون وقت شما میگین زن؟
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 37,000 تومان



دیدگاه کاربران