رمان بلاچاو دختران خاموش
دانلود رمان بلاچاو دختران خاموش اثر ماریا سیری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
تولد در حبس، بزرگ شدن با اجبار، زندگی در ظلم... این قصهی میرا و اِلا بود، دو خواهر در دل روستایی که خرافات، مردمش را به هیولا تبدیل کرده بود. در اینجا، دختران نوجوان را به زور به خانهی شوهر میفرستادند و بعد، خبری از آنها نمیشد. ناپدید میشدند. کجا؟ معلوم نبود. چرخه آنقدر تکرار شد تا درِ خانهی آنها را زدند. میرا را بردند. ناپدید شد. اما اِلا مثل بقیه نبود. او نمیخواست منتظر بماند تا نوبت خودش شود. او میخواست بداند دست سیاه سرنوشت، خواهرش را کجا برده است... و چه کسی میداند شاید این حقیقتجویی، به قیمت جانش تمام شود.
خلاصه رمان بلاچاو دختران خاموش
بغض کرده به جسم مچاله شده و غم زدهی میرا که کنج اتاق نشسته بود خیره شدم و گفتم: ـ آجی قهری؟ قربونت بشم، من نمیذارم کسی تو رو ازم بگیره تو رو خدا گریه نکن. اینجوری من دق میکنم. سرش رو از روی زانوهای بغل کردهش برداشت با چشمهای درشت مشکیش بهم خیره شده وبا گریه گفت: -تو نمیدونی، نمیفهمی چقدر ترسناکه الای، دارن منم میبرن!میفهمی یعنی چی یعنی منم دیگه نمیبینین. درحالی که اشک داشت توی چشم هام حلقه میزد کنارش نشستم و درمونده گفتم: ـ میگی چیکار کنم؟ به خدا مغزم کار نمیکنه. اصلا تو توی این سن چرا باید خواستگاری داشته باشی؟ چطوری کل روستا تونستن با این رسم کنار بیان؟ چرا هیچکس اعتراضی نمیکنه؟
واقعا درمونده شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم تک خواهرم رو داشتن به عقد مردی در میآوردن که سی سال ازش بزرگتره، درست مثل تمام دخترهای روستا داشت قربانی ازدواج های اجباریای میشد که به اسم نکاح در راه رضایت خدا سرپوش گذاری میشد. دستم رو جلوی دهنم گرفتم که هق نزنم و میرا صدام رو نشنوه، اون فقط هفده سالش بود چطور میتونستن اینکار رو باهاش کنن؟! هقهق های میرا حالم رو بدتر میکرد و تمام امیدم به ننه جون و مامان بود که داشتن با بابا صحبت میکردن تا نظرش رو از این عقد اجباری برگردونن. نوبت هممون میرسید این سرنوشت تکتکمون بود که قبولش کرده بودیم، یه روزی یه پیرمرد به اسم ازدواج میاومد دست ما رو میگرفت
جلد اول اینجا:رمان فرشته ای در تبار جهنم
و از روستا میبرد و دیگه هیچ خبری ازمون نمیشد، دخترها غیب میشدن جوری که انگار از اول وجود نداشتن و مادرها بعد از چند سال گریه خودشون رو قانع میکردن که این حکم خداست و دل خودشون رو آروم میکردن. هیچکس از خودش نمیپرسید چه بلایی سرشون میآد؟ چه بلایی قرار سر میرا کوچولوی من بیاد، آروم دستم رو روی شونهاش گذاشتم و سربلند کرد و نگاه مظلومی بهم انداخت نوک بینی گرد و کوچکش سرخ شده بود چشم های درشت مشکیش لبالب از اشک بود صورت گرد سفیدش به سرخی میزد و موهای *** مشکیش به صورت خیس از اشکش چسبیده بود. لبخند بغضآلودی زدم و گفتم: ـ من و مامان و ننه جون مراقبتیم میرا، پیش خودمون میمونی منم دزدکی بهت سواد یاد میدم.



دیدگاه کاربران