رمان چایت را من شیرین میکنم
رمان چایت را من شیرین میکنم رمان چایت را من شیرین میکنم

رمان چایت را من شیرین میکنم

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان چایت را من شیرین میکنم
نویسنده
زهرا بلند دوست
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
449 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان چایت را من شیرین میکنم' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان چایت را من شیرین میکنم اثر زهرا بلند دوست به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

قدم‌هایم را آرام بر سنگ‌مزارهای حیاط می‌گذارم. تاریخ‌ها را مرور می‌کنم: جوان، میانسال، پیر... آیا مردن درد دارد؟ ناگهان عطرِ تلخِ آشنا، پیش از آنکه او را ببینم، در هوا می‌پیچد. یک جفت کفش سرمه‌ای روبرویم می‌ایستد. سر برمی‌دارم و دنیا در ضربان قلبم گم می‌شود. چند روز از آخرین بار می‌گذرد؟ مگر نه اینکه دلتنگش نبودم؟ اما حالا، با آن شلوار کتان مشکی و پیراهن سرمه‌ای، دلنشین‌تر از همیشه در برابر احساساتم قد علم کرده است. همان موهای کوتاه، همان ته‌ریشِ سیاه...

خلاصه رمان چایت را من شیرین میکنم

بازویم توسط عاصم مرا به خود آورد. در جایم ایستادم و جا خورده نگاهش کردم. کاپشن و کلاه را به آغوشم هل داد. پیش بندش را با عصبانیت روی میز پرت کرد و با اشاره، به همکارش، چیزی را فهماند. بازویم را در مشتش گرفت و مرا با خود به طرف در بود. با کاپشن و کلاهی در بغل، حیران و متعجب به رفتارش نگاه می‌کردم. بارانی سیاهش را از کنار پیشخوان برداشت و با یک حرکت آن را پوشید. بی‌پاسخ به حال گنگم کلاه و کاپشن را با عصبانیت از آغوشم بیرون کشید و تنم کرد. صدای دیلینگ دیلینگ آویز… هجوم سرما… و کشید شدن به بیرون… مبهوت با صدایی آرام، مدام تکرار می‌کردم: چیشده؟ منو کجا می‌بری؟ اما پاسخی نمی‌آمد ترسیدم تقلا فایده‌ای نداشت.

دستان عاصم مانند فولاد دور بازویم گره شده بود و من مانند جوجه اردکی کوچک در کنار گام‌های بلندش می‌دویدم. بعد از مقداری پیاده روی، مرا به داخل یک تاکسی هل داد. با ترس، از جایی که می‌رفتیم، پرسیدم؛ عاصم در سکوت فقط به روبه رویش خیره شد و نام محله‌ای نه چندان خوش نام را به راننده گفت. راننده به مقصد رسید. عاصم بعد از پرداخت کرایه با خشونت مرا از ماشین بیرون کشید. مقابل ساختمانی زشت و قدیمی ایستادیم. عابرینی با تابعیت‌های مختلف که ترک و عرب بودنشان به راحتی از چهره و مکالماتشان قابل تشخیص بود، باعث شد بترسم؛ ترسی به اندازه تمام نداشته‌هایم. از فرط وحشت تمام بدنم می‌لرزید. عاصم بازویم را گرفت و با پوزخندی عصبی زیر گوشم زمزمه کرد: نیم ساعت پیش

یه سوپرمن روبه روم نشسته بود! حالا چی شده؟ همین جوری می‌خوای تو مبارزه شون شرکت کی دختره‌ی احمق؟ کم کم عادت می‌کنی. این تازه اولشه. یادت رفته منم یه مسلمونم. راست می‌گفت. وجودم خالی شد. دلم می‌خواست در دل خدا را صدا بزنم. ولی خدا، خدای همین مسلمان‌ها بود. او کشان کشان مرا با خود می‌برد. اگر فریاد هم می‌ زدم کسی به دادم نمی‌رسید. آن جا دل‌ها یخ زده بودند. ته مانده‌ جسارتم را جمع کردم و از بین دندان‌های قفل شده‌ام غریدم: شما مسلمونا همتون کثیفین! ازتون بدم میاد. با این جمله در سکوتی عصبی، فشار پنجه‌هایش را دور بازویم بیشتر کرد و مرا از پله‌های ساختمان نیمه مسکونی بالا برد. چرا فکر می‌کردم عاصم مهربان و ترسوست؟ نبود!

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!