رمان فرشته ای در تبار جهنم
رمان فرشته ای در تبار جهنم رمان فرشته ای در تبار جهنم

رمان فرشته ای در تبار جهنم

دانلود با لینک مستقیم 1 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان فرشته ای در تبار جهنم
نویسنده
ماریا سیری
ژانر
مافیایی، جنایی، عاشقانه، معمایی، انتقامی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1336 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان فرشته ای در تبار جهنم' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان فرشته ای در تبار جهنم اثر ماریا سیری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

او دختری ساده و آرام بود با خانواده‌ای معمولی. تا اینکه یک روز، همه چیز فروپاشید. خانواده از هم پاشید و او را به چشم سربار دیدند، فقط به خاطر اینکه "خاص" نبود. یکی پس از دیگری عزیزانش را از دست داد و آتش انتقام در وجودش شعله کشید. دختر آرام دیروز، حالا به موجودی سرکش تبدیل شده بود. اما وقتی به دنبال حقیقت فروپاشی خانواده‌اش گشت، با اسراری خونین و سازمانی مرموز روبه‌رو شد. در این مسیر پرخطر، با پسری آشنا شد که گذشته‌ای مجهول و روانی آشفته داشت. و در میان این همه تاریکی، ناگهان سر و کله‌ی عشق پیدا شد...

خلاصه رمان فرشته ای در تبار جهنم

بیرون اومدم و پیاده شدم. منشی زیبامو دیدم که شال کرم‌رنگی سرش کرده بود. خودم بهش گفته بودم حق نداره مقنعه بپوشه، حیف اون موهای زیباش نبود؟ با دیدنم لبخندی زد و گفت: – سلام آقای آریامنش، خوش اومدید، روزتون بخیر. منم لبخند بزرگی زدم و گفتم: – سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبر؟ روز تو هم بخیر. لبخند محجوبی زد و گفت: – خوبم ممنون. بی‌خبر می‌گذرونیم؟ بعد با لبخند کارتی از کیفش درآورد، از پشت میز بیرون اومد و تمام قدش نمایان شد. مانتوی مشکی‌ کرم جذب با شلوار کرم، صندل‌های مشکی و کمربند کرمی‌رنگش، کمر باریک و ظریفش رو به‌خوبی نشون می‌داد. با صدا زدن‌هاش به خودم اومدم. توی چشم‌های به رنگ شبش خیره شده بودم که گفت:

– پس‌فردا جشن عروسیمه. گفتم شما هم دعوت کنم. کم‌لطفی نکردید به من، خیلی خوشحال می‌شم بیاید و جای پدر نداشتم رو پر کنید. بعد کارت رو به سمتم گرفت. خیلی به پرم خورده بود. اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – اگه بتونم میام. اما توی ذهنم فکر می‌کردم: اشکال نداره، بعد از ازدواجش هم میاد سر کار. بی‌توجه به نگاه گیجش، که بین اخمم و چشمام در نوسان بود، رفتم توی اتاقم و در رو بستم. باید به کارای عقب‌افتاده رسیدگی می‌کردم. این مدت فقط درگیر خلاف بودم. چندتا از پوشه‌ها رو برداشتم و مشغول کار شدم. همینطور سرم توی برگه‌ها بود که در به صدا دراومد. گفتم: – می‌تونی بیای تو. در باز شد. قامت کشیده‌ی منشیم ظاهر شد. سینی دستش بود، با قهوه و کلوچه.

مثل همیشه لبخند زیبایی روی لب‌هاش داشت. دم در ایستاد و گفت: – اجازه هست بیام داخل؟ براتون قهوه و کلوچه آوردم. لبخندی زدم و گفتم: – می‌تونی بیای، ممنون. سینی رو گذاشت روی میز و گفت: – خواهش می‌کنم. از اتاق خارج شد. منم بعد از خوردن قهوه و کلوچه به ادامه‌ی کارام رسیدم. آنقدر غرق شدم که نفهمیدم عصر شده. ساعت ۵ بود. خسته شده بودم، تصمیم گرفتم برگردم خونه. از اتاق خارج شدم. منشی گفت: – می‌خواید برید خونه، آقای آریامنش؟ خودم گفته بودم اینطور صدام کنه. لبخندی زدم و گفتم: – آره عزیزم. مهربون نگام کرد و گفت: – خسته نباشید، در امان خدا. سری تکون دادم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!