رمان فرشته ای در تبار جهنم
دانلود رمان فرشته ای در تبار جهنم اثر ماریا سیری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
او دختری ساده و آرام بود با خانوادهای معمولی. تا اینکه یک روز، همه چیز فروپاشید. خانواده از هم پاشید و او را به چشم سربار دیدند، فقط به خاطر اینکه "خاص" نبود. یکی پس از دیگری عزیزانش را از دست داد و آتش انتقام در وجودش شعله کشید. دختر آرام دیروز، حالا به موجودی سرکش تبدیل شده بود. اما وقتی به دنبال حقیقت فروپاشی خانوادهاش گشت، با اسراری خونین و سازمانی مرموز روبهرو شد. در این مسیر پرخطر، با پسری آشنا شد که گذشتهای مجهول و روانی آشفته داشت. و در میان این همه تاریکی، ناگهان سر و کلهی عشق پیدا شد...
خلاصه رمان فرشته ای در تبار جهنم
بیرون اومدم و پیاده شدم. منشی زیبامو دیدم که شال کرمرنگی سرش کرده بود. خودم بهش گفته بودم حق نداره مقنعه بپوشه، حیف اون موهای زیباش نبود؟ با دیدنم لبخندی زد و گفت: – سلام آقای آریامنش، خوش اومدید، روزتون بخیر. منم لبخند بزرگی زدم و گفتم: – سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبر؟ روز تو هم بخیر. لبخند محجوبی زد و گفت: – خوبم ممنون. بیخبر میگذرونیم؟ بعد با لبخند کارتی از کیفش درآورد، از پشت میز بیرون اومد و تمام قدش نمایان شد. مانتوی مشکی کرم جذب با شلوار کرم، صندلهای مشکی و کمربند کرمیرنگش، کمر باریک و ظریفش رو بهخوبی نشون میداد. با صدا زدنهاش به خودم اومدم. توی چشمهای به رنگ شبش خیره شده بودم که گفت:
– پسفردا جشن عروسیمه. گفتم شما هم دعوت کنم. کملطفی نکردید به من، خیلی خوشحال میشم بیاید و جای پدر نداشتم رو پر کنید. بعد کارت رو به سمتم گرفت. خیلی به پرم خورده بود. اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – اگه بتونم میام. اما توی ذهنم فکر میکردم: اشکال نداره، بعد از ازدواجش هم میاد سر کار. بیتوجه به نگاه گیجش، که بین اخمم و چشمام در نوسان بود، رفتم توی اتاقم و در رو بستم. باید به کارای عقبافتاده رسیدگی میکردم. این مدت فقط درگیر خلاف بودم. چندتا از پوشهها رو برداشتم و مشغول کار شدم. همینطور سرم توی برگهها بود که در به صدا دراومد. گفتم: – میتونی بیای تو. در باز شد. قامت کشیدهی منشیم ظاهر شد. سینی دستش بود، با قهوه و کلوچه.
مثل همیشه لبخند زیبایی روی لبهاش داشت. دم در ایستاد و گفت: – اجازه هست بیام داخل؟ براتون قهوه و کلوچه آوردم. لبخندی زدم و گفتم: – میتونی بیای، ممنون. سینی رو گذاشت روی میز و گفت: – خواهش میکنم. از اتاق خارج شد. منم بعد از خوردن قهوه و کلوچه به ادامهی کارام رسیدم. آنقدر غرق شدم که نفهمیدم عصر شده. ساعت ۵ بود. خسته شده بودم، تصمیم گرفتم برگردم خونه. از اتاق خارج شدم. منشی گفت: – میخواید برید خونه، آقای آریامنش؟ خودم گفته بودم اینطور صدام کنه. لبخندی زدم و گفتم: – آره عزیزم. مهربون نگام کرد و گفت: – خسته نباشید، در امان خدا. سری تکون دادم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم.



دیدگاه کاربران