رمان هویان
دانلود رمان هویان اثر سامان شکیبا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
خود را شکستخورده میپنداشت؛ کسی که از اوج به حضیض افتاده. اما نمیدانست که این فرودِ تلخ، او را تا به حریمِ خدایان عشق بالا برده، جایی که از هزاران فلک تماشاییتر است. در طول این سقوطِ جانخراش، آدمها یکی از پس دیگری ناپدید شدند تا جایی که تنها او را میدید، تنها یک چهره. در ژرفای تاریکیِ این فروپاشی، سه کبریت افروخته شد: یکی تا تمام قامتِ رخسارش را ببیند، یکی تا در چشمانش غرق شود، یکی تا شکل لبهایش را حک کند. و آنگاه تاریکیِ غلیظ، تا تصویرِ نهایی را در ذهنش ثبت کند: لحظهای که او را در آغوش گرفته بود. دستش را دراز کرد و فنجان قهوهاش را کنار فنجانِ نیمهتمامِ دیگری روی میز گذاشت. در دل به خود گفت: شاید این سقوط، زیباترین صعود زندگیام بود.
خلاصه رمان هویان
واقعا هم بودم ،فقط باید مغزم را یک کاری میکردم تا دست از این افکار سیاه بردارد. چرا باید هربار خوشی برایم زهر میشد؟ چرا هربار باید یادم میآمد در گذشته چه بلایی سرم آمده و به من چه گذشته؟ چرا نمی توانستم از زمان حال استفاده کنم؟هویان سامان شکیبا _دستتون درد نکنه .نمیدونم چطوری جبران کنم... سمتم خم شد و چشمانی ریز شده ،زیر نظرم داشت. _خواهش میکنم .اگه چیزی هست که دوست داری ، بگو ...منظورم اینه که لازم نیست خودت و اذیت کنی. _خوبم... قانع نشده بود. _خوب ِواقعی یا اینو میگی که دست از سرت بردارم؟ این بار لبخندی زدم که واقعی ترین واکنشم بود. _الان میخوایم بریم خونه؟ شانه بالا انداخت. _دوست داری بریم خونه؟ _من ...نمیدونم... _تا حالا کافه رفتی؟ _نه...
ماشین را به راه انداخت. _من یه کم گرسنمه .بذار بریم اون کافه-رستورانی که بلدم. زود تصحیح کرد. _البته خودم نمیشناختم ،آوینا یه بار منو برد .فضا و کیفیتش خوب بود. گرسنه نبودم ولی دوست داشتم همراهش بیرون بمانم . یک حقیقت وجود داشت که مدتی میشد با او وقت گذراندن خوش میگذشت. _باشه بریم. با شیطنتی که تا به حال از او ندیده بودم ،گفت: _حالا گارسوناش میگن عجب لاشیه این ...هر روز با یه دختر میآد! آنقدر لحنش با نمک بود که ناخودآگاه خنده ام گرفت. _بعید میدونم اصلا ًشما رو یادشون باشه .چون هر روز کلی مشتری میآد براشون._دیگه چه بهتر. کمی که گذشت ،این بار او بود که سکوت را شکاند. _میدونی دارم به چی فکر میکنم ترنج؟ سوالی نگاهش کردم.
_به این که همه ی اولین هاتو داری با من تجربه میکنی. اولین مسافرت ،اولین پاساژگردی ،اولین کافه رفتن...حال میکنی چه صاحبخونه ی باحالیام؟ تا به حال به کافه نرفته بودم اما در اینترنت دیده بودم . با این حال ،تجربه کردنش بهتر و متفاوت تر از آن بود که خیال میکردم. با موبایلش ،منو را اسکن و سمت من گرفت. _بیا ببین چی میخوری؟ نزدیکتر شدم و با تعجب به منو نگاه میکردم. _هوم؟ کدوم؟ خودش غذایی انتخاب کرد و سرش را بالا گرفت. _از هیچکدوم خوشت نیومده؟ _نه آخه... رویم نمیشد بگویم اصلا ًنمیتوانم حتی نام عجیب غریبشان را تلفظ کنم. _نمیدونم چی به چیه... لبخندی زد .اگر بابکخان بود بهم میگفت احمق یا شاید هم بیسوادِعقب مونده ...ولی او شروع کرد به توضیح دادن...
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 38,000 تومان



دیدگاه کاربران