رمان مونتیگو
دانلود رمان مونتیگو اثر سبا سالاری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
همه صدایش میکنند مونتیگو؛ پادشاه، اسطوره. ولی من یادم میآید اولین باری که چشمهایش را دیدم، شش سال بیشتر نداشتم. اروند دوازده ساله بود، با آن قیافهی خشمگینی که همه بچهها را فراری میداد. از همه متنفر بود: از خونوادهاش، از بابام که عموش بود، از برادرام، از هر کی میخواست بهش نزدیک شه. از همه جز من. نیلوفر ارم، دخترعموی اروند ارم. هیچ وقت بهم نگفت نیلوفر، اما میدونم از همون بچگی براش طلا بودم. حالا مونتیگو شده ستارهی فوتبال ایران، ولی فقط من میدونم اون پسر خشن بچگی، چه رازی توی دلش پنهان کرده...
خلاصه رمان مونتیگو
_ طلا نبود؟! نیلوفر با صدایی لرزان زمزمه کرد : _ طلا منم مرد اخمکرد : _ بیا جلو ببینم ، بیا تو نور دخترک که جلو آمد تیز خیرهی صورت گریم شده اش شد چشمانش به نظر آشنا میآمد همین چند دقیقه پیش در پارکینگ ورزشگاه با مردی دیدار کرده بود و حال تازه میفهمید چشمان این دختر روبه رویش شباهت عجیبی به چشم های اروند ارم دارد! اروند که بعد از توضیحات و درخواستِ جاوید از مرد نظامی ، با بیحوصلگی جلو آمده بود و منتظر خیرهاش شده بود تا بداند تصمیمش چیست کمکشان میکند یا خیر مرد قبول کرده بود اروند ارم خواسته بود! معلوم بود که قبول میکند… دستی به سر تاسش کشیده و رو به جاوید پرسیده بود اسم و فامیل دختری که میخواهند چیست و اروند قبل از جاوید جواب داده بود
” بگو طلا ، خودش میشناسه! نگاه دیگری به نیلوفر انداخت و بالاخره به حرف آمد : _ اینجارو امضا کن میتونی بری صدای اعتراض دخترهای دیگر بلند شد نیلوفر توجهی نکرد جریان را میدانست… از همان لحظه ای که مرد طلا صدایش زد فهمیده بود و حال بیشتر از زمانی که خیال میکرد دست پلیس گیر افتاده اضطراب داشت… با استرس امضایی روی برگه زد هم خودش و هم مرد میدانستند امضا فقط برای نگاه کنجکاو مامورهای دیگر و اعتراض بقیهی دخترهاست و ارزش دیگری ندارد خودکار آبی رنگ را سمت مرد گرفت و زمزمه کرد : _ امضا کردم انگشت اشاره اش جوهری شده بود مرد سری تکان داد و به راه موزاییکی که به پارکینگ ورزشگاه میرسید اشاره زد : _ برو
نیلوفر آرام زمزمه کرد : _ باشه دختری از پشت سر گفت : _ خب عمو از ما هم یک امضا بگیر بریم رد کارمون دیگه دوستش پوزخند زد گرمکن مردانه به تن داشت و موهایش را تراشیده بود : _ نه مثل اینکه ماهم پارتی لازمیم دختر اولی خندید : _ از هیچی شانس نیاوردیم سوده زن تشر زد : _ ساکت باشید مرد ادامه داد : _ روحاللهی هرکی مونده رو سوار کن بریم نیلوفر برای ثانیه ای سرش را سمت دخترها برگرداند مرد هلش داد : _ بجنب خانم وقت نیست جلوتر راه افتاد و مرد هم پشت سرش آمد وارد پارکینگ که شدند جاوید دوان دوان جلو آمد : _ جناب خیلی مخلصیم نیلوفر زیرچشمی نگاهش کرد جاویدِ جعفرنژاد تنها دوست دوران کودکی اروند تنها کسی که توانست با او کنار بیاید.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 37,000 تومان



دیدگاه کاربران