رمان به من بگو لیلی
رمان به من بگو لیلی رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلی

دانلود با لینک مستقیم 9 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان به من بگو لیلی
نویسنده
مهسا زهیری
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1197 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان به من بگو لیلی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان به من بگو لیلی اثر مهسا زهیری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

استاد دانشگاه و پزشک مغز و اعصابی ماهر به نام (کارن شفیق) بخاطر مشکلات خانوادگی و پرونده دادگاه اش از کار معلق شده و باید مدتی را تحت مشاوره قرار بگیرد، تا دوباره صلاحیتش تایید شود! نسیم محسنی مشاوری است که به کارن معرفی می‌شود ...

خلاصه رمان به من بگو لیلی

با آرامش روی صندلی نشسته بود و از سمت راست به دختر نگاه می‌کرد. سنش اونقدری نبود که بشه زن به حسابش آورد. سرش روی کاغذهای جلوش بود و به روی خودش نمی آورد که ارباب رجوع داره دوشنبه‌ی قبل اتاق کوچکتر از این به نظر می‌رسید. دختر بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: زودتر از وقتتون اومدید. -نمی‌دونستم انقدر مشتاقید! -هر چی زودتر شروع بشه زودتر تموم میشه. دختر هنوز سرشو بلند نکرده بود و تکه ای از موهای فرش از زیر شال آویزون بود با انگشت موها رو عقب زد و با دقت بیشتری به

خوندن کاغذ ادامه داد. کارن دستشو زیر چونه زد و گفت: خب؟ -خب؟ -شروع نمی‌کنید؟ -من نباید شروع کنم. شما هر وقت آمادگی داشتید، بفرمایید از علت اومدنتون بگید‌. -چرا فقط چندتا نصیحت نمی‌کرد و گواهی سلامت نمی‌داد؟ کارن موقع اومدن به خودش قول داده بود که ریلکس بشینه و یک ساعت بدون دخالت گوش بده. ولی انگار اونی که آماده‌ی شنیدن بود خود دختر بود کارن پوزخندی زد و گفت: پس من باید شروع کنم. -بله البته اگر ترسی از صحبت کردن با من ندارید. -ترس؟ جواب نداد. این همه بی توجهی

و آرامش مسخره‌ دختر روی اعصابش بود گفت: بسیار خب من شروع می‌کنم... شما همین یه مانتورو دارید؟ دختر با تعجب سرش رو بلند کرد کاغذ رو روی میز ول کرد و به پشتی صندلی لم داد که فنرش کمی به عقب کشیده شد دستش رو تکیه گاه شقیقه اش کرد و آروم گفت: نه.. ولی اینجا محل کار منه، نه سالن مد ... که بخوام روزی یه دست لباس بپوشم! -من ترجیح میدم مشاورم یه کم احترام بهم بذاره این شامل لباس پوشیدن هم میشه. یعنی اگر من با لباس های ورساچ اینجا نشسته بودم شما صحبت‌های اصلی رو شروع می‌‌کردید؟ ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 دیدگاه

  • Avatar
    یاسمن
    3 اسفند 1403 - 00:18

    عالی

  • Avatar
    M. t
    13 فروردین 1403 - 22:02

    زیبا بود

  • Avatar
    فرناز
    1 اسفند 1402 - 20:21

    قشنگ بود.

  • Avatar
    گلی
    10 بهمن 1402 - 13:56

    خسته نباشید خدمت نویسنده گرامی؛

    رمان خوبی بود، نمیشه گفت عالی و محشر ولی از رمان‌های بی محتوای امروزی که فقط سرهم کردن ماجراست، بهتر بود!

    اما نقص زیاد داشت! نمیخوام محتوا رو باز کنم که اسپویل بشه ولی خواننده قطعا بعد از خوندن کامل داستان،متوجه میشه

  • Avatar
    محمدمهدی
    29 مرداد 1402 - 23:26

    خیلی قشنگ بود

  • Avatar
    “!Hasti!”
    23 مرداد 1402 - 09:33

    عااااااااااااااااااااااااالی 😍

  • Avatar
    نرگس سعادت
    31 اردیبهشت 1402 - 18:14

    ای جانم مهسا زهیری با رمان‌های فوق العاده اش. این رمان هم مثل بقیه رمان هاشون عالیییییی.

  • Avatar
    مریم کریمپور
    30 اردیبهشت 1402 - 15:58

    سرگرم کننده بود. توصیه میکنم بخونید.

  • Avatar
    سوگل
    30 اردیبهشت 1402 - 13:06

    موضوع جالب و جدیدی داشت
    خوب بود در کل

  • Avatar
    Helma2019
    3 اردیبهشت 1402 - 01:47

    رمان جالبی بود

  • Avatar
    Lovely
    2 اردیبهشت 1402 - 19:14

    عالیییییییی

  • Avatar
    فاطماگل
    13 بهمن 1401 - 22:42

    آخ من عاشق وقتایی بودم که کارن منحرف میشد و میزد به در بی حیایی🥰😂
    در کل توصیه میکنم حتمن رمانش رو بخونید

  • Avatar
    سیدمحمد
    5 مرداد 1401 - 23:47

    سلام ،این رمان عالیه، دو دفه خوندمش

ارسال دیدگاه