رمان دیواری به ضخامت سکوت
رمان دیواری به ضخامت سکوت رمان دیواری به ضخامت سکوت

رمان دیواری به ضخامت سکوت

دانلود با لینک مستقیم 11 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان دیواری به ضخامت سکوت
نویسنده
بهار محمدی
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1497 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان دیواری به ضخامت سکوت' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان دیواری به ضخامت سکوت از بهار محمدی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم

با داستان زندگی دختری آرام به نام شهرزاد ملکان ، زندگی اش زمانی دستخوش تغییر می شود که از طرف مادرش خانه ای با عتیقه ای ارزشمند که در آن پنهان شده هدیه داده می شود، شایگان بزرگمهر پسر یکی از بزرگترین سرمایه داران ایران و البته کمی تخس و مغرور با گذشته ای مرموز می باشد که قاچاقچی عتیقه است و با آشنایی این دو ...

خلاصه رمان دیواری به ضخامت سکوت

کام عمیق دیگری از سیگارش گرفت. در آن فضای نیمه تاریک سرخی آتش سیگار بیشتر به چشم آمد... دودش را حبس کرد و همانطور که در چشمانم زل زده بود؛ خم شد روی صورتم و با گفتن"- عيد شما هم مبارک بانو"!... دود سناتورش را در صورتم فوت کرد. بانو گفتنش، طنز و به تقلید از کامیار بود... گیج و منگ ، لب زدم: "- همچنین". تک خندی زد و باز هم غیب شد... دستم که توسط کامیار کشیده شد تازه متوجه شدم که این سناریویی که شایگان به راه انداخته بود ؛ تنها به منظور تاتی، تاتی روی اعصاب کامیار بود و بس...! حالم از

ضعفی که جلوی شایگان داشتم بهم می‌خورد... نمی‌دانم ابهتش بود؟! سخت بودنش؟! چشمانش؟! یا آن عطر سرد و تلخ لعنتی‌اش ؟! نمی‌دانم...! واقعاً نمی‌دانم که چه چیزی موجب این ضعفِ عظیم و گندهای عظیم ترم میشد؟! "چی می‌گفت مرتیکه؟ " ! می‌خواستم بگویم، جرعتش را داری؟! برو جلوی رویش بگو به نامزد من چه گفتی مرتیکه... "۔ عید رو تبریک گفت، کاری که اولین نفر، تو باید انجام می‌دادی رو شایگان انجام داد... "شهرزاد اسم اون عوضی رو جلوى من نيار! نيار"! "نیار " آخر را عربده کشید، اما خب خداروشکر

کسی نشنید... من هم مانند خودش با داد گفتم "اولاً اینکه بار آخرت باشه سر من داد می‌زنی، دوماً اینکه خصومتت باهاش چیه؟! چون آدم خوبیه حسودیت میشه؟! و سوماً اینکه؛ منو ببر خونه! از جمع متنفرم... خیلی سعی داشت خودش را کنترل کند اما نتوانست و گند زد: "آدم خوب ؟ هه ! اگه اون خوب باشه، خوب کجا بره...؟ بعدم ؛ به من چه؟! مگه من رانندتم؟ خودت ماشین بگیر برو...! آدرس خونتونم اگه بلد نیستی تا با کمال میل تقدیم کنم؟!" و راهش را کج کرد و رفت بهت زده به جای خالیش نگاه کردم... بغضم گرفته بود ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 دیدگاه

  • Avatar
    فاطمه
    26 آذر 1401 - 08:53

    جالب نبود

  • Avatar
    هانا
    11 بهمن 1400 - 00:40

    عالی بود عااااالی

  • Avatar
    Salin
    13 خرداد 1400 - 18:22

    چرا لینک دانلود این رمان نیست لطفا رسیدگی کنید نمیشه اولش لینک هاتون باز باشه بعدش هم حدذف بشن .

  • Avatar
    ترنم
    18 فروردین 1400 - 11:14

    اینم نمیخواین بزارین؟؟ چقدر رماناتون ناقصه