رمان دخترکرد
رمان دخترکرد رمان دخترکرد

رمان دخترکرد

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان دخترکرد
نویسنده
انسیه تاجیک
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
214 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان دخترکرد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان دخترکرد اثر انسیه تاجیک به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

لیلا دختر سلیمان‌خان به جای قصاص برادرش خونبهای صادق پسر حیدرخان می‌شود . حیدرخان قبل از سفرش لیلا را به دایه می‌سپارد تا از او کار بکشد تا تقاص خون پسرش را بگیرد . دایه با همراهی زنانِ خان نهایت قصاوت و بی‌رحمی را در قبال لیلا به کار می‌برند ولی او جان سالم به در می‌برد تا اینکه خان برمی‌گردد و دایه برای اینکه کار خود را توجیه کند به لیلا تهمت بی‌آبرویی می‌زند ؛ ولی با رو شدن اصل ماجرا لیلا می‌گریزد و با کمک یوسف نامی عازم جنگل می‌شود و آنجا با هم مخفیانه ازدواج می‌کنند . یوسف که با کمک دوستش بر علیه زورگویی‌های خان مبارزه می‌کنند بیشتر در سفر و مخاطرات قرار دارد . روزی به گوش لیلا می رسانند که یوسف او را ترک کرده و زنی را به همسری انتخاب کرده ...
لیلا در می‌ماند و باور اینکه یوسف خوب و جوانمردش به او خیانت کرده و حتی روی فرزندشان را ندیده برایش سخت است و از طرفی به خاطر خانواده‌ی خان نمی‌تواند به جستجوی یوسف بپردازد اما ...

خلاصه رمان دخترکرد

کهنه پارچه ای که جلو در اتاق افتاده بود را به سر یک چوب بستم و تا حدودی تار عنکبوت ها را از روی دیوار و سقف از بین بردم ولی نشد تمامش کنم پتو را پهن کردم. موش سیاهی از لای آن بیرون پرید و خوشبختانه از در اتاق بیرون فرار کرد در را بستم و روی پتو دراز کشیدم و آنقدر خسته بودم که خوابم برد. آفتاب نزده از خواب بیدار شدم چقدر خوشحال بودم که زود بیدار شدم شالم را دور سرم محکم کردم و چارلوسی ام (شلوارک زیر دامن) را صاف کردم و از اتاق فانوس به دست بیرون آمدم.

خدای من چقدر سرد بود، داشتم می لرزیدم. جلو مطبخ ایستادم و منتظر فرمان های مختلف ماندم مونس از در اتاق بچه بیرون آمد و مرا آنجا دید.سلامش کردم ولی جوابی نشنیدم رفت داخل مطبخ و گفت: جان بکن چای رو حاضر کن. گفتم چشم و شروع به کار کردم دایه با آن هیکل نکره و نتراشیده اش داخل مطبخ شد و گفت: مرده شور تو رو ببرن که هنوز صبح نیامده بایستی زهر تلخ قیافتو نظاره کنم ای لعنت به بخت بد ای ای ای. جلوتر آمد و با کف دست به سینه ام کوبید و گفت: بروگمشو بچه رو تمیز کن.

د یاالله یتیم مانده بی کس. بیرون آمدم و بچه را از آغوش مونس گرفتم و رفتم داخل یکی از اتاق ها و پای بچه را شستم و او را دوباره با چند تکه پارچه بستم. بچه کمان بود. آن ها مخصوصاً بچه را داده بودند تا من تمیز کنم چون این کار از آن خود مادر است. دست و صورت بچه را هم شستم و تمیز و مرتب او را به مونس برگرداندم. دایه صدا زد: آهای لیلا بیا این دو کوزه رو آب کن با شعبان برو تا چشمه و برگرد. شعبان کارگر آنها بود.

مرا یاد بصیر انداخت ولی این مرد بی نهایت پررو و بی ادب و بی حیا بود. البته نسبت به من نه با اهل خانه بعدها فهمیدم که همه می دانند شعبان هیز و پررو است ولی من آن موقع نمی دانستم. شعبان سر کچلش را با کلاه نمدی پوشانده بود پای چپش هم می لنگید و با قدی کوتاه جلوم ظاهر شد. چشمانی درشت و بینی بزرگ و دهانی خیلی گشاد داشت. چند دندانش هم ریخته بود. خنده ای کرد و گفت: با من بیا. کوزه ها را برداشتم و دنبالش رفتم. از خانه تا چشمه خیلی راه نبود….

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!