رمان همه هستی من
رمان همه هستی من رمان همه هستی من

رمان همه هستی من

دانلود با لینک مستقیم 11 4
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان همه هستی من
نویسنده
سروناز روحی (دختر خورشید)
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
870 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان همه هستی من' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان همه هستی من اثر سروناز روحی (دختر خورشید) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

فروغ و احمد فرزند، آخرشان را که ناخواسته بوده، بدنیا آورده وحالا مانی دانشجوی رشته گرافیک هنرهای زیبا. یک هنرمند تمام عیار و البته یک بمب انرژی که اگر حضور نداشت خانه در سکوت عمیقی به سر می‌برد، مانی دلباخته‌ی دخترخاله‌ی خود پریسا است و ...

خلاصه رمان همه هستی من

احمد تازه به خانه رسیده بود. احمد: صابخونه.. کسی نیست؟ مانی: سلام پدر گرامی حالتون چطوره. احمد: علیک سلام مادرت کجاست؟ مانی چشمکی زدو گفت: مامان رو می‌خواین چیکار من که هستم پوستمم از مامان نرم تروسفیدتر و لطیفتره امتحانش ضرر نداره ها. احمد: پدر سوخته... بگو مادرت کجاست؟ مانی: خوابیده. فقط رفتین اتاق سنگکوپ نکنین. متاسفانه اصلا تو وضع ایده‌آلی نیست. احمد: چی‌شده مگه؟ مانی: یواش برین که مادمازل خواب تشریف دارن احمد پس از لحظه ای به آشپزخانه برگشت و گفت:

من نفهمیدم چه چیزی از این ماسک گذاشتن دیده که هر روز هر روز خودشو عین مومیایی درست می‌کنه. مانی: خوب پوستش صاف و لطیف میشه نرم میشه شما هی را به را میری سلمونی ۱۰ تیغ می‌کنی یادتون رفته... حالا مامان بیچاره ما یخده ماست و خیار و فلفل حروم می‌کنه... بهتر از پول حروم کردن تو ارایشگاه و پیرایشگاه که. احمد چشم هایش را ریز کرد و گفت: واسه ماست و خیار و فلفل پول ندادم؟ خواست گوشمالیش بدهد که مانی دست هایش را به نشانه تسلیم بالابرد و احمد را منصرف کرد. احمد به

اطراف نگاهی انداخت و گفت: شام مارم پختی.. اره؟ مانی: شام. اما شام... باید دستپخت پسرتون رو میل کنید. احمد لبخندی زدو پشت میز نشست، گفت: حالا چی درست کردی؟ مانی بیف استرانیمرو باسس گوجه فرنگی.. چطوره؟ احمد خندید و گفت: فقط امیدوارم قابل خوردن باشه... کارمون به بیمارستان و درمونگاه نکشه. لقمه اول را که در دهانش گذاشت گفت: هووم نه مث اینکه این کاره ای خوشمزه است. مانی لبخندی زد و گفت: نوش جان هنراییه که تو پادگان یادمون دادن‌. احمد خندید و گفت: مگر همین املت درست کردنو ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!