رمان مجموعه فابل
دانلود رمان مجموعه فابل اثر آدرین یانگ به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
فابل، دخترِ تاجر افسانهای دریا، سالها پیش از سوی پدرش در جزیرهای وحشی و مرگبار رها میشود؛ جایی که تنها قانونش بقاست. او برای زنده ماندن، غواصی در اعماق دریا، یافتن گنجهای پنهان و رویارویی با دزدان دریایی، قاچاقچیان و خیانتکاران را میآموزد و از دختری تنها، به جنگجویی سرسخت تبدیل میشود. سالها بعد، سرانجام فرصتی برای ترک جزیره به دست میآورد و قدم به عرشهی کشتیای میگذارد که فرماندهاش مردی مرموز و غیرقابلپیشبینی به نام «وِست» است؛ مردی که اعتماد کردن به او میتواند هم نجاتبخش باشد و هم مرگبار. در دل طوفانهای سهمگین، رازهای خانوادگی، گنجهای گمشده و معاملههای خطرناک، فابل باید حقیقت گذشتهاش را کشف کند، میان دشمن و همپیمان تفاوت بگذارد و تصمیم بگیرد برای رسیدن به آزادی، عشق و سرنوشتش، تا کجا حاضر است بجنگد.
خلاصه رمان مجموعه فابل
حق نداشتی بهش بگی و نگرانش کنی!
نگاه تندی به من انداخت و گوشی را از لای در، از دست داریوش گرفت.
ـ بهتره به جای اون، نگران رنگ و روی پریدهی خودت باشی.
گوشی را به سمتم گرفت. چشم از قیافهی طلبکارش برداشتم و گوشی را گرفتم. صدای نگران سیامک باعث شد بیشتر احساس شرمندگی کنم.
ـ سیا...
ـ صدرا چه کار کرده، ناری؟
با بیحالی نالیدم:
ـ بذار برگردی، بعد برات میگم. صبا بیخود بهت زنگ زد.
صدایش بلندتر شد.
ـ فردا برمیگردم.
ـ سفر رو برای افروز تلخ نکن، سیا. من چیزیم نیست. صبا زیادی نگران شده.
ـ سفر تموم شد. جنسهای سفارشی تو هم آماده شده.
زانوهایم را بغل گرفتم. صدایش آرامتر شد.
ـ چی شده، جانم؟ دارم از نگرانی میمیرم، ناری... حرف بزن.
اشکم روی گونهام لغزید.
ـ منو نمیخواست... همین.
اشکم را با انگشتم پاک کردم و زیر لب زمزمه کردم:
ـ خوب شد زود فهمیدم.
شالم را برداشتم و آرام از اتاق بیرون رفتم. همانطور که حدس زده بودم، داریوش هنوز نرفته بود. زیر پیراهن مشکی، یک تیشرت ساده پوشیده بود و پتو پایین مبل افتاده بود.
بطری آب را از یخچال بیرون آوردم و لیوان بزرگی را پر کردم. نمیدانستم دیشب چه زمانی خوابم برده بود، اما آنقدر برای جای خواب با صبا کلنجار رفته بودم که فکم از شدت حرف زدن و خمیازه درد میکرد.
برگشتم و با داریوش چشم در چشم شدم. ابروهای پرپشتش در هم گره خورده بود و چشمان خوابآلودش هنوز خمار به نظر میرسید. دستی به گردنش کشید. خجالت کشیدم؛ همه را بدخواب کرده بودم و خودم تا صبح بیخبر خوابیده بودم.
به کابینت تکیه دادم.
ـ ای کاش رفته بودی خونه.
چند بار پلک زد و کش و قوسی به بدنش داد.
ـ که چی بشه؟
ابرویی بالا انداختم.
ـ جوابت ربطی به حرفم داشت؟
ـ مثلاً برم خونه، فرقی به حال تو میکنه؟
ـ نه... ولی حداقل به زحمت نمیافتادی؛ هم تو، هم صبا.
نگاهش جدی شد.
ـ هنوز مونده تا اسمش رو بذاری زحمت. فقط اگه میگفتی چی شده...
میان حرفش پریدم.
ـ تا همین جا هم ممنونم. به اندازهی کافی برای پیدا کردن خونه به زحمت افتادی. من عادت ندارم بار زندگیمو روی دوش یکی دیگه بندازم... البته نه تا وقتی عطا بود. بعد از رفتنش یک بار دیگه خواستم به یکی تکیه کنم، آخرش شد اتفاق دیشب.
پوزخند تلخی زدم و دستم را روی لبم کشیدم.
ـ در هر حال، دیگه نمیخوام کسی رو به خاطر خودم به دردسر بندازم.
مدتی همانطور، بیحرف و با چهرهای جدی نگاهم کرد. لبخند کمرنگی زدم و از آشپزخانه بیرون آمدم.
دیگر دلم نمیخواست خودم را درگیر هیچکس و هیچچیز کنم. دلم گرفته بود. همین دیروز بود که رؤیای یک زندگی مشترک را در سر میپروراندم و حالا با تمام وجود سعی میکردم خودم را قوی نشان بدهم.
با شانههایی افتاده به سمت اتاق رفتم. صبا روی تشک کنار تخت، عمیق خوابیده بود و دست و پایش را بیاختیار باز کرده بود. لبخندی زدم، پتو را رویش کشیدم، پالتو و وسایلم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.
داریوش آماده، روی اولین مبل کنار در نشسته بود.
به محض دیدنم از جا بلند شد و سوئیچ ماشین را در دست چرخاند.
ـ میرسونمت.
کفشهایم را پوشیدم.
ـ میخوام یه کم قدم بزنم.
نگاهی به بیرون انداخت.
ـ برف میاد.
لبخند محوی زدم.
ـ پس چه بهتر.
این بار اصراری نکرد.



1 دیدگاه
میشه لطفا زودتر جلد دوم رو هم بزارید