رمان نگاه آلوده به عشق
رمان نگاه آلوده به عشق رمان نگاه آلوده به عشق

رمان نگاه آلوده به عشق

دانلود با لینک مستقیم 0 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان نگاه آلوده به عشق
نویسنده
ماه بانو
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1289 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان نگاه آلوده به عشق' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان نگاه آلوده به عشق اثر ماه بانو به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

عماد عاشق و دلباخته دختری می‌شود و به عنوان محافظ مخفی به او نزدیک شده تا دورادور کنارش باشد ولی بعد از اینکه می‌فهمد برادر ناتنی اش قصد دارد انتقام بگیرد آن هم از طریق ...

خلاصه رمان نگاه آلوده به عشق

گاهی دلم می‌خواد شب که می‌خوابم دیگه هیچ وقت پلک‌هام برای صبح روز بعد باز نشه... تا قبل اینکه آقاجون سکته نکرده بود توی جا نیفتاده بود همچی خوب بود. احساس می‌کردم خوشبخت ترین بچه ای روی زمینم اما از اون روز به بعد تموم خوشی زندگی منم همون روز توی سیزده سالگی به پایان رسید. همون موقع‌ها بود که اهورا برگشت. با برگشتش هم متحیر شدم که یک برادر دارم و هم خیلی چیزهای دیگه رو توی زندگی ام برام به خط تجربه کشید، کتک، تحقیر، نفرت، ترس، درد، حقارت و خیلی چیزهای دیگه ای که همش برمی‌گشت به نفرت و کینه‌ ای که از من و مادرم داشت.

مخصوصا توی این مدت فهمیده بودم که وجود من بیشتر از هر چی آزارش میده بارها از زبون خودش حجم نفرتش رو شنیده بودم... من زیاد از بچگی هام یادم نمیاد اما خانون می‌گفت مادرم ناراحت قلبی داشت و بارداری براش خطرناک بوده برای همین مادربزرگم، پدرم رو مجبور می‌کنه با لیلی ازدواج کنه که ثمره اش اهورا و الناز میشه... اما بعد چند سال مادرم من رو حامله میشه که با مخالفت‌های پدرم راضی نمی‌شه تا از من بگذره با به دنیا اومدنم بیماری مادرم اودع می‌کنه که به دو ماه نمی‌کشه با مرگش همچی بهم میریزه پدرم با مرگ مادرم رفتارهای بدی با لیلی داشته

به حدی که لیلی مجبور میشه از ایران به همراه اهورا و الناز بره و روزگار سختی رو تجربه می‌کنن... بعد سال‌ها با سکته مغزی پدرم، اهورا تنها برگشت به قصد انتقام شد بلای جون من يك نفر... اهورا من و مادرم رو مقصر می‌دونه و من روزهایی رو تجربه کردم که خودش برام رقم می‌زد. هنوز که یادم میفته از کتک‌‌ها و تنبیه‌هاش عرق سردی روی تیغه کمرم میشینه. از خودم و این زندگی خسته‌ام تنها دل خوشی این روزهام همون مرد چشم قهوه‌ای بود که حتی اسمش رو نمی‌دونم که اونم امروز با حرفش بهم اثبات کرد من برای اونم هیچ ارزشی ندارم. من توی این دنیا تنهای تنهام... آهی کشیدم ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!