رمان پارادوکس چشمانش
رمان پارادوکس چشمانش رمان پارادوکس چشمانش

رمان پارادوکس چشمانش

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان پارادوکس چشمانش
نویسنده
آلما شایسته
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
930 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان پارادوکس چشمانش' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان پارادوکس چشمانش اثر آلما شایسته به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

جانا دختری که سال‌ها پیش طی یک حادثه پدر و مادرش را از دست می‌دهد و زمانی که می‌فهمد پدر و مادرش به دست پرویز فولادوند به قتل رسیده‌اند تصمیم می‌گیرد برای انتقام به عمارت فولادوندها برود و کاری کند که پسر پرویز فولادوند یعنی مسیحا فولادوند عاشقش شود تا بتواند از این قضیه سو استفاده کند و انتقامش را به نحو احسن بگیرد، غافل از اینکه مسیحا یک مرد عادی نیست، او درگیر یک بیماری روانی است و با وجود گذشته‌ی نامعلوم و شخصیت مرموزش جانا پشیمان شده می‌خواهد به هر نحوی از آن عمارت شوم فرار کند ولیکن موانعی سد راهش می‌شود ...

خلاصه رمان پارادوکس چشمانش

لب‌هایش را روی همدیگر کشید تا رژش کل لبش را کاور کند و بعد خیره به خودش در آیینه نگاه کرد همیشه وقتی آبی می‌پوشید مانند فرشته‌ها می‌شد و حالا خاتون به خوبی این قضیه را فهمیده بود که اصرار به خرید این لباس داشت. لب‌هایش را قنچه کرد و رو به خودش گفت: این حجم از زیبایی طبیعی نیستا خانم محترم! _جایی قراره بری؟! هینی کشید و ترسیده همینطور که دستش را روی قلبش گذاشته بود به سمتش برگشت: یه اهنی اوهنی، نمیگی زهر ترک می‌شم؟! مسيحا ولی مات مانده و بی‌حرف خیره اش شد و در این میان سیبک گلویش تند تند تکان می‌خورد! نیشخندی زد و گفت: هوم؟! چیه؟! از حرفی که ظهر زدی پشیمون شدی؟!

سرش را به طرفین تکان داد که باعث شده موهای فراش در هوا رقصان شود و با نیش باز گفت: راحت باش تماما مال خودتم، زن کس دیگه‌ای جز تو نیستم، هر چقدر دلت می‌خواد نگاه کن! آرام آرام به سمتش قدم برداشت و وقتی درست مقابلش رسید گردنش را طوری چنگ زد که با بالا تنه محکم به او برخورد کرد و بعد از عمد بیشتر او را به تن خودش فشرد که باعث شد جانا دندان‌هایش را از درد روی هم بفشارد و با صدای خش داری لب زد: فکر کردی این کلک‌هات جوابه؟! خیره به وضعیتشان گفت: اگه من و تو الان توی این وضعیتیم یعنی جواب بوده! -قرار بود دیگه تلاشی برای اینکار نکنیم! سرش را بالا انداخت و گفت: من نمی‌تونم زیر قولی که به

خاتون دادم بزنم! حرصی جانا را به دیوار پشت سرشان کوبید و گفت: امشب بهت می‌فهمونم عذاب واقعی چیه! خندید و گفت: نه که تا حالا عذاب نداده. دستش را جلو برد و خیره به او گفت: ندادم! با اخم گفت: نکن، بردار دستتو! دستش را جابجا کرد و گفت: این دقیقا حسیه که من دارم. با پوزخند در خودش پیچید و ناله وار گفت: این یعنی من تو رو تحت تاثیر قرار دادم! _دادی. مبهوت نگاهش کرد و لب زد: چی؟! _آره توی لعنتی با بقیشون فرق داشتی و من حتی توان اینکه بفهمم این تفاوت از کجا نشأت می‌گیره رو ندارم! _لعنت بهت من این لباسو دوست داشتم. -من نداشتم. -چرا؟! -زیادی باز بود‌. -و من قرار نبود جلوی کسی به غیر از تو بپوشمش ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!