رمان شیرین مثل عسل
رمان شیرین مثل عسل رمان شیرین مثل عسل

رمان شیرین مثل عسل

دانلود با لینک مستقیم 2 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان شیرین مثل عسل
نویسنده
مرضیه مزجینی
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
359 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان شیرین مثل عسل' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان شیرین مثل عسل اثر مرضیه مزجینی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان دختری نوجوان به اسم عسل که در اوج شور و هیجان زندگی، خودش را گرفتار یکنواختی و روزمرگی زندگی می‌بیند تا اینکه پسری به نام حسام وارد زندگی او می‌شود و ...

خلاصه رمان شیرین مثل عسل

غروب شده بود و هوا تقریبا تاریک شده بود، زنگ خونه به صدا در اومد و حدس می‌زدم که باباست چون همیشه همین موقع‌ها میاد خونه، در خونه با عصبانیت باز و بسته شد و بلافاصله صدای قدم های محکم و تند به اتاقم نزدیک شدن و در اتاقم با شدت زیاد باز شد و بابا تو چارچوب در ظاهر شد با صورت و چشمای قرمز شده و عصبی، دستاش از عصبانیت می‌لرزیدن و صدای نفس کشیدنش رو از دو تا کوچه بالاتر میشد شنید... از تعجب هنگ کرده بودم و فقط به بابام نگاه میکردم و نمی‌دونستم چی بابامو اینقدر عصبانی کرده... با صدای گرفته گفت: عسل دست داداشت رو بگیر و برای

یه ساعت من و مادرت رو تنها بذارید! مامان پشت سر بابا ایستاده بود و به نظر خیلی نگران می‌رسید ولی می‌خواست هرجوری شده شوهرش رو آروم کنه بخاطر همین مامان حرفای بابا رو تکرار کرد و بهم گفت: عسل جان دست داداشت رو بگیر و یه ساعت دیگه برگردید، بدو مادر جان... آفرین دختر گلم... بدون اینکه چیزی بگم سریع به مانتو و شلوار و شال پوشیدم و کیف پول و گوشیم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون و عرفان رو که از قبل آماده کنار در ورودی ایستاده بود با خودم از خونه بیرون بردمش. وقتی دوتایی از خونه خارج و وارد کوچه شدیم کاملا سردرگم بودیم که چه

اتفاقی افتاده بود که ما باید خونه رو ترک میکردیم و تاحالا بابا رو اینقدر عصبانی و کلافه ندیده بودیم عرفان که ذاتا پسر کنجکاوی بود ازم پرسید: عسل چرا بابا اینقدر عصبانی بود؟ یه نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم: نمی‌دونم عرفان و اینکه هم نمی‌دونم الان باید کجا بریم و یه ساعت وقتمون رو بگذرونیم!؟ به محض تموم شدن حرفم، عرفان شروع کرد به بالا و پائین پریدن که یه لحظه فکر کردم زنبور نیشش زده و با خوشحالی گفت: بریم بستنی بخوریم، بستنی، بستنی. یه نگاه تاسف باری انداختم بهش تا این رفتار بچه گانه‌اش رو تموم کنه و بعد هم با بی میلی گفتم: خیلی خب ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!