رمان سوتیام
رمان سوتیام رمان سوتیام

رمان سوتیام

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان سوتیام
نویسنده
Yalda.Sh
ژانر
عاشقانه، دلنوشته
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
39 صفحه
سایر آثار
اگر نویسنده یا مالک 'رمان سوتیام' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان سوتیام اثر Yalda.Sh (نویسنده انجمن رمان بوک) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

هیوای من! می‌دانی؟ خواستنت آنقدر برای من زیبا و دوست داشتنی بود... نه! دوست داشتنی است که بتوانم سختی ها را بگذرانم؛ ولی انگار همه برای ما نشدن من و تو... من یک نادانم که تو را همیشه هیوای من صدا می‌کنم و تو؟ ...

خلاصه رمان سوتیام

دوران راهنمایی که بودم به سختی خانواده‌م رو برای رفتن به مدرسه راضی می‌کردم بین خودمون بمونه ها وقتی می‌رفتم مدرسه توی راه مدرسه رو با هم بودیم. وقتی سوگل دختر خود شیرین اکرم خانم فضول محل رفت و به مامان و بابا در موردمون گفت باز هم سخت گیری ها شروع شد و من از مدرسه منع شدم. می‌گفتن سر و گوش دختر احمد می‌جنبه و از اونجا که حرف های مردم برای بابا مهم بود دیگه نذاشت درس بخونم. فکر می‌کردن با این کارها می‌تونستن من رو از هیوا دور کنن؛ اما... خسته از گریه‌ی زیاد به دیوار تکیه زدم و سرم و روی زانوهام گذاشتم که صدای تق

آرومی توی اتاق پیچید. اهمیتی ندادم و سرم رو به زانوم کوبیدم و دوباره صدای هق هقم توی اتاق پیچید که باز صدای تق توی اتاق پیچید عصبی بلند شدم و پنجره‌ی اتاق رو باز کردم که سنگریزه ای به بینی قلمیم که سرش یکم کج بود خورد. اخمم رو پررنگتر کردم و چشم چرخوندم که روی دیوار چهره‌ی خندونش رو دیدم خب... راستش اول خیلی تعجب کردم چشم‌هام گرد شدن؛ ولی بعد از چند ثانیه لبخند بزرگی روی لب‌هام جا گرفت. با دست بهم اشاره کرد که برم اون طرف، کمی از پنجره فاصله گرفتم، موشکی کاغذی رو داخل اتاق انداخت که خنده‌م اتاق رو در برگرفت. من رو از

مدرسه که محروم کردن خیلی ناراحت بودم؛ ولی اون وقتی تنها بودم میومد و بهم درس می‌داد و از دیوار به خونه خودشون بر می‌گشت. دیوونه بود یه دیوونه‌ی دوست داشتنی... نردبون رو از کنج دیوار برداشتم و به سمتش بردم و زیر پاش گذاشتم که باز صداش در اومد. هیوا: چه قدر بهت بگم نیازی به نردبون ندارم؟ نگاه کجی نثارش کردم و گفتم: منم چه قدر بهت بگم از در بیا؟ سر تکون داد و گفت: قانع شدم، ممنون. و از نردبون پایین اومد و از سه پله‌ آخر پرید. بعد از حال و احوال وارد اتاقم شدیم و تدریسش رو شروع کرد توی درس دادنش خیلی جدی بود. وقتی حواسم پرت شد ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!