رمان ماویش
رمان ماویش رمان ماویش

رمان ماویش

دانلود با لینک مستقیم 2 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان ماویش
نویسنده
بهاره غفرانی
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
466 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان ماویش' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان ماویش اثر بهاره غفرانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

صدیقه، ختر زیبا و مهربانی است که در خانواده ی آبرومند زندگی میکند، خواستگاران زیادی دارد، در این میان کریمT برای ربودن کوی سبقت از رقبای خود دست به کاری میزند جبران ناپذیر ...

خلاصه رمان ماویش

رقیه، بار و بندیل خود و صدیقه و معصومه را جمع کرد و همگی همراه افلاطون، راهی تهران شدند ... افلاطون، قبلتر به لطیفه گفته بود که اتاقی را برای مادر و خواهرانش خالی کند ... رقیه، حتی یک کلمه هم نمیتوانست فارسی حرف بزند ... اما تا دلت بخواهد داستانها و شعرهای روسی میدانست

حافظه اش عجیب قوی بود و همه ی شعرهای کودکانه دوران مهد کودک خود را به یاد می آورد ... بین راه، برایشان اشعار روسی خواند و صدیقه، مادرش را همراهی کرد و معصومه، با شادی دست میزد و بالا و پایین می پرید ... نیمه های شب بود که به تهران رسیدند ... خسته و درمانده به خانه ی افلاطون رفتند و بعد از ساعتی گپ و گفت، به سمت اتاقشان راه افتادند تا بخوابند

فردای آن روز، کریم به دیدنشان آمد و خوشحال از اینکه آنها به تهران نقل مکان کرده اند، در جا به جایی اسباب و اثاثیه کمکشان کرد ... در آن دو سه ماه توانسته بود مقادیری با صدیقه همکلام شود و دل بدهد و دل بخواهد ... جعبه را برمیداشت و زیرچشمی صدیقه را می نگریست و دلش میرفت همقدم شدند تا بقچه های لباس را به داخل اتاق برند

به اتاق رسیدند و بقچه ها را روی زمین گذاشتند ... صدیقه، جلوی کمد نشست و بقچه ها را باز کرد و لباسها را دانه دانه برداشت و تا کرد و داخل کمد گذاشت ... کریم رفت و به کنارش نشست ... صدیقه ی من؟ ببینمت؟ گونه های همسرش سرخ شد و لبخند زیبایی روی لبهای نازک خوش فرمش نقش بست

صدیقه با تو هستما ... ناز نکن واسه ما ... چانه ی صدیقه را گرفت و صورت او را سمت خودش چرخاند و به آبی چشمانش خیره شد ... این چشما رو میبینم، هر چی خستگی دارم از تنم بیرون میره ... رقیه به جلسه ختم قرآن رفت و دو سه ساعتی میشد که صدیقه پیدایش نبود ... لطیفه، نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گوشه و کنار خانه را به دنبال صدیقه گشت ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!