کتاب خانه مرگ
دانلود کتاب ترسناک خانه مرگ نوشته نویسنده آر.ال.استاین pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خانه مرگ
پدید آورنده: آر.ال.استاین
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: مرداد 1404
شمارگان صفحات : 179
معرفی کتاب خانه مرگ
جاش و آماندا فکر میکنند خانه جدیدشان غیرعادی، مرموز، ترسناک و احتمالاً جنزده است. شهر “دارک فالز” هم جای عجیب و غریبی است؛ اما والدینشان حرفهای آنها را باور نمیکنند و میگویند:«عادت میکنید! بروید بیرون و دوستان تازهای پیدا کنید.» بچهها همین کار را میکنند، ولی این دوستان جدید هم مرموز و چندشآورند؛ چون میخواهند دوستیشان ابدی باشد. مجموعه ترس و لرز واقعاً پشت خواننده را میلرزاند! در هر یک از داستانهای این مجموعه، با چند دختر و پسر کنجکاو و شجاع آشنا میشوید و پابهپای آنها ماجراهای ترسناکی را پشت سر میگذارید. خانه مرگ یکی از کتاب های این مجموعه (ترس و لرز) است
خلاصه کتاب خانه مرگ
قیافه پدر بعد از خواندن نامه وکیل تماشایی بود؛ من که هیچ وقت آن منظره را فراموش نمی کنم. نامه را که خواند. هورای بلندی کشید و شروع کرد به رقصیدن دور اتاق نشیمن طوری که من و جاش فکر کردیم پاک خل شده.
پدر نامه را چند بار خواند و برایمان توضیح داد: «چارلز عموی پدرم تو وصیت نامهاش یک خونه برامون گذاشته؛ تو یک شهری به اسم دارک فالز من و جاش با هم گفتیم هان؟! دارک فالز کجاست؟ پدر شانه اش را بالا انداخت.
مادر به طرف او رفت تا بتواند از بالای شانه اش نامه را بخواند. آن وقت گفت: «من اصلا این عمو چارلزتو یادم نمی آد.» پدر اعتراف کرد که خودم هم همین طور. ولی حتماً مرد نازنینی بوده وای !پسر این خونه به نظرم افسانه ای می آد!» این را گفت و دست مادر را کشید و او را با خودش دور اتاق چرخاند.
پدر بدجوری ذوق زده شده بود مدتها بود که دنبال یک بهانه میگشت تا شغل دفتری خسته کننده اش را ول کند و همه وقتش را صرف نویسندگی بکند. این خانه مجانی درست همان بهانه ای بود که او لازم داشت.
و حالا یک هفته بعد از آن ماجرا، بعد از چهار ساعت رانندگی رسیده بودیم به دارک فالز و برای اولین بار خانه جدیدمان را میدیدیم هنوز توی خانه نرفته بودیم و جاش میخواست پدر را به زور بکشد تو ماشین که برگردیم. پدر که صبرش تمام شده بود دستش را به زور از دست جاش بیرون کشید و گفت بس کن جاش این قدر منو نکش» و بعد در حالی که معلوم بود از رفتار جاش خجالت می کشد. با بیچارگی نگاهی به آقای داز انداخت. فکر کردم وقتش است که کاری بکنم شانه جاش را گرفتم و یواش گفتم: «بیا بریم، جاش! من و تو قول دادیم که زندگی تو دارک فالز رو امتحان کنیم و بیخودی نگیم از اینجا خوشمون نمی آد؛ یادت رفته؟» جاش بی آنکه دست پدر را ول کند. جیغ کشید: «من امتحانم رو کردم این خونه قدیمی و زشته، من ازش متنفرم.» پدر با عصبانیت گفت: «ما که هنوز توی خونه هم نرفتیم.» آقای داز نگاهی طولانی به جاش انداخت و گفت: «بیاین بریم تو.
جاش با سماجت گفت: «من بیرون می مونم.»
جاش بعضی وقتها خیلی لجباز میشود. خب من هم مثل او از دیدن آن خانه قدیمی غصه ام شده بود. ولی محال بود مثل او رفتار کنم
مادر پرسید: «جاش نمی خواهی اتاقت رو انتخاب کنی؟» نه
من و جاش به طبقه بالا نگاه کردیم. دو تا پنجره بزرگ و برجسته کنار هم از دیوار بیرون زده بودند؛ به نظرم آمد آن پنجره ها هم مثل دوتا چشم بزرگ سیاه به ما زل زده اند. آقای داز از پدر پرسید چند وقته که تو خونه فعلیتون زندگی میکنید؟» پدر یک لحظه فکر کرد و گفت: «حدود چهارده سال بچه ها همه عمرشون اونجا زندگی کردند. آقای داز با همدردی :گفت: جابه جا شدن همیشه سخته و بعد مرا نگاه کرد و گفت: «میدونی آماندا. من همین چند سال پیش آمدم دارک فالز من هم اولش اینجا رو دوست نداشتم اما حالا حاضر نیستم هیچ جای دیگری زندگی کنم.
این را گفت و به من چشمک زد. وقتی لبخند میزد. چانه اش چال می افتاد. خیلی خب بریم تو باورتون نمیشه اما توی خونه واقعا قشنگه.»
همه غیر از جاش دنبال آقای داز راه افتادیم. جاش با لحنی که بیشتر به بازپرسی شبیه بود. تا به سؤال. پرسید: «این دور و بر بچه های دیگری هم زندگی میکنند؟» آقای داز سرش را تکان داد خیابان را نشان داد و گفت: «مدرسه دو تا چهار راه اون طرف تره مادر فوری وسط حرف پرید و گفت: «میبینی؟ تا مدرسه راهی نیست دیگه مجبور نیستی هر روز صبح کلی اتوبوس سواری کنی
جاش با لجبازی :«گفت من از اتوبوس سواری خوشم می آد.»
تصمیمش را گرفته بود با اینکه هر دو قول داده بودیم در مورد این تغییر خانه سختگیری نکنیم. خیال نداشت دست از سر پدر و مادر بردارد.
نمی دانم جاش فکر میکرد با این لجبازیهایش به کجا میرسد. پدر همین طوری هم کلی گرفتاری داشت. یک نمونه اش اینکه هنوز نتوانسته بود خانه قبلی مان را بفروشد. من دوست نداشتم خانه مان را عوض کنیم ولی میدانستم ارث بردن این خانه برای خانواده ما فرصت معرکه ای است. از چپیدن تو خانه فسقلی فعلی مان خلاص میشویم و وقتی پدر آن خانه را بفروشد. دیگر غصه کم پولی هم نداریم. با خودم گفتم جاش باید لااقل فرصت بدهد که خوبی و بدی این خانه معلوم بشود.
یکمرتبه صدای پارس پتی از ماشین که اول راه ورودی خانه پارک شده بود. بلند شد. پتی سگ ماست؛ یک سگ سفید پشمالو از نژاد تریر که همیشه هم با ادب و سر به زیر است. پتی هیچ وقت از تنها ماندن تو ماشین ناراحت نمیشد و اعتراضی نمی کرد. اما حالا با صدای بلند واق واق میکرد زوزه می کشید. پنجه هایش را به شیشه میکشید و میخواست هر طور شده بیاید بیرون. پتی معمولاً به حرف من گوش میدهد. برای همین داد زدم ساکت باش پتی ساکت!» ولی این دفعه گوش نداد.



1 دیدگاه
رمان بسیار ترسناک و هیجانی است 💜