رمان راهی جز او نیست
نخستین هاست که عشق را می سازد. نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین نگاه... یاد عشق فریب مان میدهد. برای آن که عشق زنده بماند به چیزی فراتر از یاد نیاز است. و درد زمانی ست که آتش عشق به خاکستر فراق بنشیند، آن گاه جان شوریده ای می خواهد تا به یاد نخستین ها به دنبال عشق بگردد. اما... آتشی که خاکستر شد دیگر آتش نیست، حتی اگر داغ داغ باشد. فریب حرارت را نخور؛ نباید گذاشت شعله بمیرد، اصل رقص شعله هاست.
خلاصه رمان راهی جز او نیست
آدمی تا زمانی که دوستی را ندیده، تنهایی را می تواند تحمل کند؛ اما همین که طعم دوستی را چشید دیگر نمی تواند به تنهایی بازگردد. در این زمان تنهایی تبدیل به مشکل بغرنجی میشود که باید آن را حل کرد.برخی مسئله را پاک میکنند، برخی تنهایی را با دیگری پر میکنند؛ فقط اندکی هستند که با کاوش گذشته در پی حل برمیآیند و فقط اینها رستگارند،
حتی اگر پاسخ را نیابند!اجازه بده همهچیز را از آن شنبهی کذایی برایت شروع کنم؛ از آن آخرین شنبهی فروردین ۹۲.همان صبح دردناکی که عصبی در اتاق به هم ریخته، قدم می زدم و می گفتم: -من چه قدر احمقم؛ یک ابله به تمام معنام که اجازه دادم علی به همین راحتی وارد زندگیم بشه، چه قدر راحت اونو باور کردم و اجازه دادم با زندگیم بازی کنه.خودم را با کلمات احمق،
حیوان و ابله خطاب می کردم و مدام می پرسیدم:« چرا؟» پاهایم از قرار گرفتن روی وسایلی که کف زمین پخش شده بود، اذیت میشد؛ اما بی توجه فقط به موهایم چنگ زده و در اتاق راه میرفتم و با علی حرف میزدم: -چرا این طور با من بازی کردی؟ چرا دروغ گفتی دوستم داری؟ تو که می گفتی از دروغ متنفری؟ همین رو هم دروغ می گفتی؟



دیدگاه کاربران