رمان میکائیل
رمان میکائیل رمان میکائیل

رمان میکائیل

دانلود با لینک مستقیم 247 91
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان میکائیل
نویسنده
پرستو اسحقی
ژانر
عاشقانه، بزرگسال
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1209 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان میکائیل' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان میکائیل اثر پرستو اسحقی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

میکائیل آتش نشانی که بعد از سال‌ها زندگی مشترک با عشق و همسرش شراره، اصرار زیادی به داشتن فرزند دارد، ولی شراره مخالف است، ترس از بهم ریختن اندام و از دست دادن حرفه‌ مدلینگ که بتازگی به دست اورده شراره را وادار کرده تا در برابر این خواسته‌ی به حق همسرش، مقاومت کند، و پیشنهادی به میکائیل بدهد که ...

خلاصه رمان میکائیل

پارمیدا روی تخت نشسته بود و به شراره که آرایش می‌کرد چشم دوخته بود و به حرف هایش گوش می‌داد. -دیشب باهام جوری بد رفتار کرد که انگار از گوشه‌ی خیابون جمعمم کرده بود. -خب من هم به تو هم به میکائیل حق میدم آخه شما دوتا وصله‌ی تن هم نبودید شراره اون زن گرفته و بعد از چندسال دلش بچه می‌خواد توام نمی‌خوای بخاطر بارداری عضله هات بهم بریزه!! -مردی که عاشق زنشه باید هرچی اون گفت بگه چشم. پارمیدا پا رو پا انداخت و دهانش را کج کرد: والا من از اون بدبخت جزء چشم و تلاش برای خوشبختیه تو ندیدم توام زیادی بی‌انصافی.. رژ را روی لب‌هایش کشید و با

اخم از آیینه به پارمیدا چشم دوخت: من نمی‌فهمم تو دوست منی یا میکائیل؟! از روی تخت بلند شد و کنارش ایستاد و دست روی شانه اش فشرد: من دوست توام.. همون پنج سال پیش هم بهت گفتم میکائیل جفت تو نیست اون از خانواده‌ی مذهبی با رسم و رسوم خودشونه توام یک دختر آزاد که اصلا بهشون سازگاری نداری‌ -گمشو مهم علاقه است و گرنه ما با تفاوت ها کنار اومدیم. -واقعا کنار اومدید؟ پس چرا وضع زندگیت اینه؟! -بسه پارمیدا امشب رو هم مثل دیشب زهرم نکنید. پاشو بریم... -بهش گفتی میری تولد؟ -نه باهاش قهرم. پارمیدا هر دو دستش را بالا آورد. -اوه من حوصله‌ی بحث و

جنجال ندارم شرار قهری پیامک بفرست براش بعدا یقه من و داداشم رو نگیره ها... بازوی اش را گرفت و پشت سرخودش از اتاق بیرون کشید. -سرم رفت از بس حرف میزنی پارمی. پارمیدا جلو و او در صندلی عقب جای گرفت. -سلام شراره خانم.. چه عجب شما رو زیارت کردیم. -سلام خوب هستید؟! شما چرا زحمت کشیدید؟ خودمون با آژانس می‌رفتیم! بهزاد استارت زد و با صدای موزیک را بالا برد. -منم دعوتم شراره خانم. نگاه غضبناکش را به پارمیدا که بر تنش تکان‌‌های ریزی میداد دوخت و سری به تاسف تکان داد ماشین را در پارکینگ خاموش کرد و نگاهی به دسته گل انداخت و آن را در دست گرفت ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!