رمان رخ سوخته اعظم فهیمی
رمان رخ سوخته اعظم فهیمی رمان رخ سوخته اعظم فهیمی

رمان رخ سوخته اعظم فهیمی

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان رخ سوخته
نویسنده
اعظم فهیمی
ژانر
عاشقانه , انتقامی , اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
892 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان رخ سوخته اعظم فهیمی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان رخ سوخته

رمان رخ سوخته

دانلود رمان رخ سوخته از اعظم فهیمی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم

هم اکنون در بزرگترین سایت رمان دانلود کنید ☕ داستانی از نفرت و انتقام، زندگی دختری با ظاهر و چهره ای که همه اونو زشت میدونند، اما به واسطه آشنایی با بهزاد زندگی اش دستخوش تغییراتی می شود، بهزاد پسری خوش گذران است که برای دست به سر کردن شهره و برانگیختن حسادت او برکه را درگیر عشق یک طرفه ای می کند، که در نهایت منجر به ریختن اسید به صورتش توسط شهره می شود، با جراحی های متعدد با عنوان مدلی فشن به نام پرستو وارد زندگی بهزاد می شود اما ...

خلاصه رمان رخ سوخته

پاشو حاضر شو بریم ... فقط تو رو خدا اون آرایشو پاک کن ... شدی عین قورباغه ... بی اراده چنان سرش جیغ کشیدم که با خنده و کمی ترس از اتاقم بیرون دوید ... ناگهان چشمم به آینه‌ی توی دستم افتاد، وای از شدت عصبانیت حسابی سرخ شده بودم ... افتضاح‌تر شدم. داشت گریه‌ام می‌گرفت ولی طبق معمول هر چه زور زدم اشکم در نیامد ... با بیزاری آینه را روی تخت رها کردم و وارد سرویس بهداشتی شدم و کل آرایشم را شستم ... وقتی کارم تمام شد سمت اتاق بهار رفتم ... در نیمه باز اتاقش را هل دادم و گفتم: منتظر باش حاضر شم، منم می‌آم.

مقابل آینه قدی اتاقش مشغول پوشیدن لباس بود که جواب داد: آفرین، واسه شروع خوبه ... باید بری بیرون تا عادت شه واسه‌ت ... زشت شدی که شدی ... تقصیر تو نیست که خجالت بکشی ... به اراجیفش اهمیتی ندادم و وارد اتاقم شدم ... به سمت کمد لباس هایم رفتم ... شلوار جین تنگ و مانتوی کوتاه مشکی ام را پوشیدم ... هیچ دلم نمی‌خواست باز مقابل آن آینه‌ی نفرت انگیز بایستم، ولی مجبور بودم!

قدمی برداشتم و با بی میلی شالم را مقابلش مرتب کردم ... داخل پاساژ همراه بهار قدم زنان می‌گشتیم که صدای پسر جوانی را از پشت سرمان شنیدم: به به چه ... خانم خانما افتخار آشنایی می‌دی؟ مسلما با من که نبود، پس با اخم به پهلوی بهار زدم و گفتم: با توئه ... بهار به سمت پسر برگشت و گفت: چیزی گفتی؟ نه عزیزم با دوستت بودم ... افتخار نمی‌ده یه نگاه به ما بندازه؟ درست شنیدم؟! وای با من بود، با من! ذوق مرگ برگشتم سمت‌اش و لبخند وسیعی زدم ... با من بودی؟ همان‌طور مات سر جایش ماند و خنده‌ روی لب هایش ماسید ...

امیدوارم این رمان جدید مورد رضایت دنبال کنندگان و کاربران وفادار بهترین سایت رمان، رمانبوک با جدیدترین رمان های پرطرفدار همراه و رفیق ناب مجازی شما با رمان های بدون کات و بدون صحنه دار

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 45,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!