رمان اجتماعیرمان عاشقانه

دانلود رمان دست هایم حافظه دارند

دانلود رمان دست هایم حافظه دارند اثر رهایش

رمان دست هایم حافظه دارند
رمان دست هایم حافظه دارند

دانلود رمان دست هایم حافظه دارند اثر محرابه سادات قدیری (رهایش) با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم

این رمان رابطه بین آقایان رو بیش از حد باز میکنه و عمیقا به مسائل و مشکلات و تلخی های جامعه می پردازه و روح رو آزار میده و کمی درگیری های ذهنی که برای دوستان کم سن و سال زیاد خوشایند نیست ، کنعان درگیر در مشکلات خانوادگی و مالی، اسیر گذشته و خاطره ی زخمی که به روحش آسیب رسونده در اوج مشکلات هجوم آورده به زندگی حالش فرصتی برای گریز از موقعیت خسته کننده ی زندگیش پیدا می کنه اما هر فرصتی فرصت مناسب نیست و هر راه گریزی ، راه گریز یا شاید هم …

خلاصه رمان دست هایم حافظه دارند

مگه نگفتم بمون تا من بیام؟ سرمو بلند کردم و خیره شدم به قیافه ی طلبکارش! سری به دو طرف تکون داد و گفت: هان؟! چیه؟! حرفهای منو نمی فهمی؟ نمی شنوی؟ دوست داری بشنوی و نمی شنوی؟ دوست داری بفهمی و نمی فهمی؟گفتم من خودمو تا ظهر می رسونم! حیف که ساعتی نبود که بخوام با نگاه کردن بهش متوجه اش کنمکه الآن دو ساعتی از ظهر گذشته.

بی حرف سرمو انداختم پایین و مشغول کارم شدم.یه خرده تو سکوت نگاهم کرد،بعد پرسید: کسرا نیومده؟ دلخور بودم و وقت دلخوری حوصله ی جواب دادن،حرف زدن و حتی حرف شنیدن نداشتم.با سر جواب منفی دادم و دست بی حس بابا رو آوردم بالا و شروع کردم به لیف مالی کردن.اومد جلو، دست گذاشت رو شونه ام و گفت: بیا برو بیرون باقیشو من انجام می دم.

خسته بودم. تازه از شیفت برگشته بودم! از ساعت 10 شب قبل که رفته بودم کارخونه تا دم ظهر که برسم یه کله ایستاده بودم و نیومدن کبریا، عمل نکردن به قولش و پشت گوش انداختنش کلافه ترم کرده بود. بی توجه به حضورش وسط اون حموم گرم که شر شر عرق رو همراه با قطره های آب از سر و صورتم سر می داد مشغول شستن بابا شدم.

دستم رو گرفت، لیف رو از دستم کشید و با لحن محکمی گفت: بیا برو بیرون بچه! اه! خودم حوصله ندارم، اخم و تخم اینم باید تحمل کنم! برو بگیر یه خرده بخواب از این گنددماغی در بیای بعد بهت می گم کجا بودم که دیر اومدم! هه! حوصله ی پوزخند زدن هم نداشتم! کجا بود؟! چه اهمیتی داشت؟! مهم این بود که قول داده بود صبح زود بابا رو حموم کنه و باز طبق معمول زیر قولش زده بود.

باقی کارو سپردم بهش، پا گذاشتم تو رخت کن حموم خونه ی قدیمیمون …


اطلاعات رمان دست هایم حافظه دارند

نام رمان : دست هایم حافظه دارند
نویسنده رمان : رهایش
ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی
سطح رمان : متوسط
ویراستاران : تیم رمان بوک
تعداد صفحه : 1909
با عضویت در کانال تلگرام ، سوپرایز های بهتری دریافت کنید
اگر شما نویسنده این رمان هستید، میتوانید درخواست حذف ارسال کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
دانلود بهترین رمان ها دانلود رمان عاشقانه